<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777</id><updated>2012-02-13T10:51:51.467+03:30</updated><title type='text'>بهناز میم</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>332</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3833605530250877783</id><published>2012-02-12T22:54:00.000+03:30</published><updated>2012-02-12T22:58:37.342+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به سلامتی همه جا فیلتر شد. عادت کرده بودم توی پلاس دراز دراز و راحت حرف بزنم. خوبی پلاس این است که حرف‌های آدم را نمی‌شمرد و نمی‌فهمی چه‌قدر کشش داده‌ای. بدیش این است که گاهی نمی‌فهمی داری با کی حرف می‌زنی فقط می‌دانی که با خودت حرف نمی‌زنی. حالا پلاس فیلتر شده. البته همین‌جا هم فیلتر است ولی توی پلاس به دلیل نامعلمومی حتی یک حرف هم نمی‌توانم بنویسم. یعنی صفحه باز می‌شود ولی جایی که برای نوشتن تعبیه شده یک ساعت می‌خواهد لود شود و لود نمی‌شود. یک جور عجیبی‌ست که کسی که مشکل من را داشته باشد می‌فهمد چه‌طوری‌ست. از آن طرف توییتر باز می‌شود و همه چیز هم ردیف است ولی کو آدم مینیمال نویس. باید شرح ماوقع درازی که می‌خواهم بنویسم را به سیصد جمله خرد کنم. این وسط بقیه هم حرف می‌زنند و چون نمی‌شود جلوی دهان کسی را گرفت مدام شکر میان کلامم می‌شود. پس ما کجا حرف بزنیم؟ وبلاگ. به به. بازگشت به وبلاگ‌ها. شاید همه این‌ها برنامه‌ریزی شده است که ما برگردیم وبلاگ بنویسیم. آی کلک.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;+ &lt;a href="http://behnazmim.blogspot.com/2011/02/normal-0-false-false-false-en-us-x-none.html"&gt;یاد ایام&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3833605530250877783?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3833605530250877783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3833605530250877783' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3833605530250877783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3833605530250877783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2012/02/blog-post_12.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6662969712195037425</id><published>2012-02-11T02:54:00.000+03:30</published><updated>2012-02-11T03:28:12.903+03:30</updated><title type='text'>سه قاچ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;یک مانتو خاکستری خریده‌ام. روش نقاشی کرده‌اند. طرح دو تا گل است که برگ‌های سبز می‌پیچد دورشان. مانتو جلو دکمه دار و برش‌ خاص‌داری نیست. در واقع خودم اگر بلد بودم پارچه را کوک بزنم می‌توانستم بدوزمش. یک کیسه است که سرم را از پایینش می‌برم تو و از بالا می‌کشم بیرون. می‌پوشمش و جلوی آینه جلو عقب می‌روم. یقه‌اش در ادامه‌ی همان کیسه دوخته شده و وضعیتش مشخص نیست. چند بار تا می‌زنم و زیر گردنم جمع‌ش می‌کنم. چند بار هم تا را باز می‌کنم و می‌کشمش بالا و ولش می‌کنم. آخرش هم نمی‌فهمم درست این یقه چه طوری‌ست. ساعت دارد پنج می‌شود. دی‌‌ماه هشتاد و نه است. دارم می‌روم کلاس و باید تا شش آن‌جا باشم. آن‌جا سید خندان است. بی‌خیال یقه می‌شوم و شال مانندی که از تجریش خریده‌ام و فکر می‌کنم مناسب همین هواست را می‌اندازم روی دوشم. در پایین را که می‌بندم می‌بینم اشتباه کرده‌ام. من یک تکه پارچه ام زیر آسمانی که انگار پاره شده. باران نیست. دارند با تشت روی سرمان آب می‌ریزند. کیفم را میگیرم زیر بغلم و تا ایستگاه می‌دوم. روی صندلی ها جا نیست. ایستاده ته ولیعصر را هی سرک می‌کشم که کی اتوبوس می‌رسد. آسمان تمام‌ش نمی‌کند. خانم‌های روی نیمکت یکی یکی خسته می‌شوند و می‌روند. من ولی خودم را مصمم گرفته‌ام که منتظر می‌مانم و الان بهترین اتوبوس‌ها از راه می‌رسد. شال روی دوشم مایه‌ی عذاب شده. خیس و سرد و سنگین است. بیست دقیقه دیگر هم پافشاری می‌کنم و بعد سرم را مثل آدمی که می‌گوید خیله خب می‌اندازم پایین و میروم آن طرف تاکسی بگیرم. برعکس لاین بی‌آر‌تی اینجا از فرط ترافیک راننده‌ها نشسته‌اند و به برف‌پاک‌کن‌شان نگاه می‌کنند. راه می‌افتم بین ماشین‌ها و یکی یکی می‌پرسم سید خندان؟ مرد پیکان سفیدی با سر می‌گوید بیا. می‌پرم رو صندلی عقب و طوری که نبیند ته شالم را می‌چلانم کف ماشین. ما همین‌طور نشسته‌ایم و رادیو گوش می‌کنیم. مردم توی پیاده‌رو از ما جلو می‌زنند. هرچه محاسبه می‌کنم نمی‌فهمم کار درستی کردم یا نه. شاید باید توی ایستگاه می‌ماندم. شاید باید تا ونک پیاده می‌رفتم. توی خیابانی که همه چیز ثابت است رنگ سبز بزرگ از گوشه‌ی چشمم با سرعت رد می‌شود. اتوبوس می‌رود در ایستگاه خالی می‌ایستد. درهایش را باز و بسته می‌کند و می‌رود. یک ساعت بعدی که توی تاکسی می‌گذرد گردن درد می‌گیرم بس‌که پیاده‌رو را نگاه می‌کنم. نمی‌خواهم چشمم به بی‌آر‌تی‌ها بیافتد. از خودم حرصم گرفته که در هر ثانیه از این یک ساعت می توانستم تصمیم بگیرم و پیاده شوم اما تا ته‌ش را نشستم. احساس کندذهنی می‌کنم.&amp;nbsp; ونک پیاده می‌شوم. می‌روم توی ایستگاه. سوار اوتوبوس می‌شوم و ده دقیقه‌ای برمی‌گردم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; min-height: 17px; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;از مدرسه فرار کرده‌ایم و توی کوچه‌ها الکی راه می‌رویم. من و مریم و نگار. ته یک دوربرگردان روی چیزهای بتنی که برای رد نشدن ماشین ساخته‌اند ولو می‌شویم. مریم بسته‌ی لواشک را از کیفش می‌کشد بیرون و دوربین را از زیرش در می‌آورد. ما به این دوربین می‌گوییم حلزونی. یک وب کم کریتیو است که روش مثل حلزون پیچ خورده. لواشک می‌خوریم و عکس می‌گیریم. از مدرسه بهتر است. نگار یک در پارکینگ پیدا می‌کند که می‌شود رفت روش و با شعاع زیاد تاب خورد. تاب می‌خوریم. تاب می‌خوریم. تاب می‌خوریم. مریم عکس می‌گیرد. خسته می‌شویم و باز با کوله‌هایی که رو زمین می‌کشیم راه می‌افتیم. توی راه درخت‌ها را بغل می کنیم و عکس می‌گیرم. داریم ژانر دختر‌هایی که با درخت عکس می گیرند را مسخره می‌کنیم. من عاشقانه تیر چراغ برق را بغل می‌کنم و عکس می‌گیریم. می‌رسیم به حاشیه سجاد و می‌رویم توی کافه دانژه از بستی ارزان‌های دانش آموزی‌ می‌خریم. آقا سیاهه با ما رفیق است و می‌توانیم با همین بستنی‌ها میز بگریم. در واقع به ما حال می‌دهد وگرنه برای میز گرفتن باید از توی منو سفارش بدهیم. می‌رویم طبقه‌ی بالا. مریم باز حلزونی را در می‌آورد و باز عکس می‌گیریم. با تلفن تزیینی عکس می‌گیریم. مقنعه‌ها را می‌اندازیم کنار و چند تا عکس خارجی می‌گیریم. با دستمال گوشه‌ی لبمان را پاک می‌کنیم و عکس می‌گیریم. با قوری روی شومینه عکس می‌گیریم. هنوز کلی وقت داریم. نگار می‌رود چیپس و یک سطل ماست می‌خرد و یواشکی می‌آورد بالا. داریم چیپس و ماستمان را می‌خوریم که پسره یک چیزی به ما می‌گوید. پسره یک پسری‌ست که با دوست دخترش یا حالا با هر دختری آمده و میز کناری ما نشسته. ما عصبانی و هارشیم. مود ثابتمان این است که توی خیابان به مردم بپریم. دنیا حق ما را خورده. این پسره هم حالا نه همه‌اش ولی یک گوشه‌ایش را حتمن خورده. داد می‌زنیم و رکیک ترین فحش‌هایی که بلدیم را بار یارو می‌کنیم. یارو بنفش شده و باورش نمی‌شود ما یک و نیم متری‌ها حتی این‌هایی که می گوییم را بلد باشیم. وسط داد و بیدادمان دست مریم می‌خورد به سطل ماست و پخش می‌شود کف کافه. آقا سیاهه که خودش ما را راه داده بود میآید و بیرونمان می کند. ساعت هنوز یک نشده. برمی‌گردیم مدرسه تا به سرویس‌ها برسیم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;دارم با اتوبوس می‌روم مشهد. شب ساعت سه سال نود تحویل می‌شود. ساعت سه ما باید حوالی شاهرود باشیم. مثل آدمی که انتظار سیرک می‌کشد مدام تصور می‌کنم که سال تحویل تو اتوبوس مردم چه کار می‌کنند. روی هم را می‌بوسند. شیرینی به آقای راننده تعارف می‌کنند. وسط راهرو می‌رقصند و راننده نمی‌گوید آی بشینین، فرمان را ول می‌کند و بشکن می‌زند. خانومی که سر ردیف بغلی کنار من نشسته فلاسکش سه برابر فلاسک خانوادگی ماست. لابد این هم چای ریزمان است. هنوز از تهران بیرون نرفته‌ایم که شام می‌دهند. نیم ساعت بعد چراغ‌ها خاموش می‌شود و صدای خر و پف اتوبوس را بر می‌دارد. ساعت دو همه وارد مراحل سنگین تر خوابشان شده‌اند. هیچ کس درست روی صندلی خودش نیست. هر کس به یک طرف آویزان است و با دهان باز سر پیچ‌ها تاب می‌خورد. هنوز امیدوارم سال تحویل راننده رادیو را روشن کند و لاقل آهنگ معروفه‌ی سال تحویل را دور همی بشنویم. حرفه‌ای های مسافرت با اتوبوس پتو کشیده‌اند روی خودشان و معلوم می‌شود که بیدار نشدنی‌اند. از روی موبایل من سال تحویل می‌شود.&amp;nbsp; سیرکم شبیه شب اول قبر از آب درآمد. بیخیال همسفرها می‌شوم و چند تا اسمس می‌فرستم. ساعت چهار توی ایستگاه شاهرود حتی کسی برای اجابت مزاج هم پیاده نمی‌شود. چای می‌خرم. فوبیای جا ماندن دارم و چای‌ام را در حال تواف اتوبوس می‌خورم. راننده دارد در خلاف جهت من ماشینش را دستمالی می‌کند. هر چه می‌خواهم تبریک بگویم نمی‌شود. اصلن این‌ حرف‌ها به جاده نمی‌آید. ته چایی را خالی می‌کنم و سوار می‌شوم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; min-height: 17px; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6662969712195037425?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6662969712195037425/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6662969712195037425' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6662969712195037425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6662969712195037425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='سه قاچ'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1823377728848284133</id><published>2012-01-22T06:00:00.000+03:30</published><updated>2012-01-22T06:14:51.706+03:30</updated><title type='text'>ترسم صدای جیغ تو خوابم و بیدارم کند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از ظهر که رفتیم ناهار (نیم فاصله ندارم. همین اول کار) توی ماشین یک بند غر زدم که دم یک آژانس اگر من را پیاده کنید ممنون می شوم. ممتد و بی وقفه تکرار می کردم. صدام مثل غرغر متن شده بود و دیگر عکس العمل خاصی بر نمی انگیخت. به خیابان و کوه های برفی نگاه می کردم و می گفتم یک آژانس. می روم آرژانتین بلیط می خرم و بعد هم می روم خانه. خیلی کار دارم. پشت چراغ قرمز گفتم زیر پل عابر پیاده می شم. هرچه جمله ها را عوض می کردم کسی جوابم را نمی داد. رفتیم ناهار خوردیم. من کم هم نخورم. در واقع طبق معمول زیاد خوردم. حتی حجابم را راعایت کردم که راحت تر باشم. صبح سپیده یک تیغ داده بود که پشم های صورتم را بتراشم و من گویی پوست صورتم را هم تراشیده بودم. تمام صورتم سرخ شده بود و می خارید. موهایی که از زیر شال به صورتم می خورد اشتهام را کور می کرد. توی آن لحظات تمام تلاشم این بود که چیزی مانع خوردنم نشود. بلیط و آرژانتین و لباس های پخش شده توی خانه دیگر مهم نبود. دیرتر هم میشد همه شان را راست و ریس کرد. آمدیم بیرون. گفتم خب به به. من را جلوی یک آژانس بیاندازید پایین و سوار ماشین شدم . یک بار برای همیشه برام محاسبه کردند که شب میروی به همه کارت هم میرسی. چه طور به ذهن خودم نرسیده بود؟ دوباره رفتیم خانه ی سپیده و آخر شب من و چمدان های سپیده با هم از در آمدیم بیرون. تا دقیقه ی آخر ماندم. بلیط را هم اینترنتی خریدم. بهانه ای نداشتم که بپیچانم و فرار کنم. چند بار رفتم تو اتاق و شال به سر و کیف به دوش آمدم بیرون و گفتم یک آژانس اگر زنگ بزنید ممنون. بعد دوباره برگشتم تو اتاق و شال و کیف را گذاشتم سر جاش. دوست نداشتم لحظه ی رفتن را ببینم که باز هم دیدم. سیاهی که از چند روز پیش افتاده بود رو دلم سیاه تر شد. حالا آمده ام خانه. میدانم سپیده رفته. به چشم خودم دیدم. اگر نمی دیدم می گفتم حالا فکر می کنم هست. همیشه تاخیر در فهم موقعیت ها به دادم رسیده. مگر وقت هایی که انقدر دلیل و مدرک برای فهم به موقع مسائل داشته ام که نفهمیدن حمل بر نفهمی خودم میشده. توی آسانسور هم را بغل کردیم. وقتی چراغ همکف و پارکینگ روشن بود. تا همکف وقت داشتیم که خداخافظی کنیم. بعد من می آمدم بیرون و سپیده با وسایلش میرفت منفی چهار. خداحافظی هم تمام شد و ازش سه ساعت گذشت. سپیده پرید و من آمدم خانه. ادامه اش اینطوری ست که من صبح بیدار میشوم و لباس هام را جمع می کنم. شب سوار اتوبوس می شوم و میروم مشهد. یک کلمه از این زندگی را اگر فکر کنید می فهمم نمی فهمم. تازه کاش فقط سفر بود. آدم ها این روزها همینطور که سر جایشان نشسته اند غیب می شوند. انگار که اول دبستانی را ببرند سر کلاس هندسه تحلیلی. سه روز هنگ بودم. سی روز دیگر هم روش. یک نفر باید صدای من را تحویل بگیرد. باید دم یک آژانس پیاده شوم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1823377728848284133?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1823377728848284133/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1823377728848284133' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1823377728848284133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1823377728848284133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html' title='ترسم صدای جیغ تو خوابم و بیدارم کند'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-7722458795518554690</id><published>2012-01-19T05:03:00.000+03:30</published><updated>2012-01-19T06:25:16.076+03:30</updated><title type='text'>کاف گاف لال میم نون واو هه یه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-gUE7QzHrREY/TxdxVmhVTDI/AAAAAAAAAt8/bdiDfRFaou8/s1600/DSC_0034.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://1.bp.blogspot.com/-gUE7QzHrREY/TxdxVmhVTDI/AAAAAAAAAt8/bdiDfRFaou8/s400/DSC_0034.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-GpAp343Hgxg/Txdw6C3Oq8I/AAAAAAAAAtk/CdtkvQhTusU/s1600/DSC_0025.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://2.bp.blogspot.com/-GpAp343Hgxg/Txdw6C3Oq8I/AAAAAAAAAtk/CdtkvQhTusU/s400/DSC_0025.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-HzcPpbc3zQg/TxdxeAEGopI/AAAAAAAAAuE/pil_FEsdusI/s1600/DSC_0036.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://3.bp.blogspot.com/-HzcPpbc3zQg/TxdxeAEGopI/AAAAAAAAAuE/pil_FEsdusI/s400/DSC_0036.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-Apy-LckFWPw/TxdxFDqkrJI/AAAAAAAAAts/Kq4I1e16MpY/s1600/DSC_0030.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://4.bp.blogspot.com/-Apy-LckFWPw/TxdxFDqkrJI/AAAAAAAAAts/Kq4I1e16MpY/s400/DSC_0030.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-QWpL185G5uI/TxdySAhYHwI/AAAAAAAAAuM/9ZV37DfkPZ0/s1600/DSC_0040.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://4.bp.blogspot.com/-QWpL185G5uI/TxdySAhYHwI/AAAAAAAAAuM/9ZV37DfkPZ0/s400/DSC_0040.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-7722458795518554690?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/7722458795518554690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=7722458795518554690' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7722458795518554690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7722458795518554690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html' title='کاف گاف لال میم نون واو هه یه'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-gUE7QzHrREY/TxdxVmhVTDI/AAAAAAAAAt8/bdiDfRFaou8/s72-c/DSC_0034.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-7813462325021715757</id><published>2012-01-15T03:41:00.002+03:30</published><updated>2012-01-15T03:58:09.312+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من از هفته‌ی دیگر رسمن می‌روم کلاس زومبا. زومبا یک رقص کجایکی‌ست که باعث لاغری در اندام می‌شود. البته من خیالم بابت یک سری از اندام‌هایم کلن راحت است. این‌ها آب نشدنی و بخشی از وجود من هستند. راست و واقعیتش هم این که من نمی‌روم زومبا که چیزی را آب کنم. به نظرم راه کم‌خرج‌تری هم برای دست‌یابی به این مهم وجود دارد. از جمله نخریدن تک ماکارون. تغییر قوت غالب از نشاسته به کرفس و هویج و... دیگر خودتان دکترید. پس از شما انتظار دارم باور کنید من می‌روم زومبا که برقصم. از شما انتظار دارم چون احتمالن وقتی آنجا مانتو را از سرم بکشم و اندام‌های تحتانی‌ام یکی یکی بیافتد بیرون کسی حرفم را باور نخواهد کرد. اما من می‌روم زومبا که برقصم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-7813462325021715757?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/7813462325021715757/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=7813462325021715757' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7813462325021715757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7813462325021715757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5392945136387526143</id><published>2011-12-26T03:56:00.001+03:30</published><updated>2012-01-07T17:23:33.060+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-OyNM_SsyFqY/Tve-lafkGrI/AAAAAAAAAlA/WkRqiJwuxvI/s1600/2011-12-26+03.50.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://1.bp.blogspot.com/-OyNM_SsyFqY/Tve-lafkGrI/AAAAAAAAAlA/WkRqiJwuxvI/s400/2011-12-26+03.50.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, 'Times New Roman';"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, 'Times New Roman';"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;من حرف می‌زنم. ساعت‌ها بدون وقفه توی اسکایپ حرف می‌زنم. به جایی می‌رسد که زبانم خشک می‌شود و صدای بالا پایین شدنش را توی دهانم می‌شنوم. بعد می‌نویسم من یه دیقه برم چای بیارم. می‌روم توی آشپز‌خانه و کنار گاز تکیه می‌دهم به کابینت. سی ثانیه صورتم را بین دست‌هام می‌گیرم. کلیشه‌ای که از توی سریال‌ها یاد گرفته‌ام و اتفاقن جواب هم می‌دهد. بعد چای می‌ریزم. قوری را دوباره طوری که حرفه‌ای شده‌ام کج می‌گذارم روی کتری تا آب جوش قل قل کنان روی گاز نریزد. می‌دانم که چهار ساعت چرت گفته‌ام ولی ایده‌ای برای تغییر دادن نظرم ندارم. جمله‌های جدیدم را آماده می‌کنم و تا فاصله‌ی به میز رسیدن دیگر می‌دانم که چه‌طور و از کجا دوباره شروع کنم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;حالا بپرسید من چهار ساعت در مورد چی حرف می‌زنم؟ در مورد امید. در مورد عشق به زندگی و فرداهای خوب. از این حرف‌ها. خودم یک کلمه از حرف‌هام را نه می‌فهمم و نه در مفهوم‌ترین حالت‌ش قبول دارم. نه این که من زندگی را دوست نداشته باشم یا داشته باشم. موضوع این است که من نظری ندارم. زندگی برای یکی خوب است. برای یکی خوب نیست. برای یکی بهتر خواهد شد. برای یکی بدتر. من چه کاره‌ام که به کسی بگویم فلان باش. خوشحال باش. بلند شو بخند و برو از نان‌استاپ زیر خانه‌ات خرید کن و بیا خوشحال آشپزی کن. به خودت برس. تو ارزش داری. من چه‌ می‌دانم کی ارزش دارد. کی ندارد. چه می دانم کی چرا کسی باید خوشحال یا ناراحت باشد. بعد من با این حجم نادانی چه‌طور با کسی حرف بزنم و بخواهم چیزی که نمی دانم چی‌ست را به چیز دیگری که نمی‌دانم چی‌ست و چرا بهتر است و آیا اصلن بهتر است؟ تغییر بدهد. من نمی‌دانم. شاید از روی غریزه این کار را می‌کنم. شاید انتخاب کلمه‌ی غریزه هم درست نباشد. شاید من از روی ایکس این کار را می‌کنم. چون از بچه‌گی کار من همین بود. وقتی توی خانه دعوا داشتیم من از زندگی متنفر می‌شدم. ولی توی اتاقم منتظر می‌نشستم تا سایه‌ی مامان از راه‌پله‌ها بیاید بالا. بعد صداش می‌کردم. مامان؟ مامان می‌آمد و من یک ساعت براش حرف‌های خوب می‌زدم. طوری چشم‌هام را می‌چرخاندم روی صورتش که باور کند. دوست داشتم باور کند که همه چیز درست خواهد شد و من به‌ش قول می‌دادم. من قول می‌دادم که همه چیز خیلی خیلی بهتر خواهد شد. از بین همان چیزهایی که دم دستم بود مثال می‌آوردم. از آدم‌های دیگر حرف می‌زدم. مگر من چند نفر را می‌شناختم؟ مگر من از چی خبر داشتم؟ گاهی که یادم می‌افتد چه حرف‌هایی می‌زدم به سن خودم شک می‌کنم. هی چک می‌کنم که واقعن چهارم دبستان؟ سوم دبستان؟ تمام مدت می‌دانستم دارم دروغ سر هم می‌کنم. می‌دانستم که باید این‌ حرف‌ها را امشب بزنم. می‌دانستم این‌ها امشب حال مامان را خوب می‌کند و بیست سال بعد کسی هم یقه ی من را نخواهد گرفت که بیا این هم آینده. پس کو؟ من درجا برای خوب کردن حال آدم‌ها دروغ گفتن را طوری بلدم که کارهای غریزی دیگرم را بلدم. به هر حال، وقتی این را بلدم، حالا از هرجا، چرا استفاده‌اش نکنم؟ حالا حال دو نفر هم این وسط اگر خوب می‌شود بشود. به هر حال حال خوب بهتر از حال بد است. این را که می‌فهمم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;ولی سلام بهناز. حال خودت چه‌طور است؟ آباجی خانوم؟ خب راستش من به نوبه‌ی خودم خوبم. برعکس تمام حرف‌هایی که می‌زنم فکر نمی‌کنم چیز خوبی اتفاق بیافتد. امیدی به چیزی ندارم. تعریفم از آینده‌ی روشن خودش تاریک است. حتی نمی‌دانم باید چه کار کنم و الان دارم چه کار می‌کنم. با این حال حالم بد نیست. شاید چون من انتظار خاصی ندارم. در واقع باید یک چیزی را بخواهم یا چهار تا میخ محکم جایی کوبیده باشم تا برگردم و خودم را با آن‌ها چک کنم و خوشحال و ناراحت شوم. ولی من همین چهار تا میخ را هم ندارم. زندگی مثل ابر بزرگی‌ست که هر گوشه‌اش مثل گوشه‌ی دیگرش. چه فرقی می‌کند. مثلن همین که سه ماه یا دو ماه است که کل وقتم را گذاشتم روی یک چیز. بعد رفتم و امتحانی که نمره‌اش را لازم داشتم خراب کردم. وسط جلسه خنده‌ام گرفته بود. جدن هم توی دوربین‌های تقلب یابشان خندیدم. خوب است. من این حال الکی خوب این حال متوسط را دوست دارم. لازم ندارم بیایم بیرون تا کسی راهنمایی و نصیحتم کند. لازم ندارم یک نفر بگوید خب سال دیگه ایشالا. خودم حفظم. سال دیگر هم شاید نشود. شاید بشود. شاید امسال نشود و هیچ وقت هم نشود. با این حال این ناراحتم می‌کند؟ نه. نشود که نشود. نشد که نشد. یا اصلن شد که شد. از حرافی‌های خودم برای دیگران یک چیز خوب گیر خودم آمده. احتیاج به هیچ بنی بشری ندارم. اگر کسی بخواهد آرامم کند (مگر من نا آرامم و مگر اگر بودم آرامشم دست کس دیگری بود؟) دوست دارم زودتر مکالمه را تمام کنم. در واقع من اگر گاهی می‌نالم چون تعریف کردن دوست دارم. دوست دارم تعریف کنم که آقا این من و این بدبختی من. بیایید تماشا کنید. قربان شما و خداحافظ. دوست ندارم کسی دستش را روی شانه‌ام بگذارد و بگوید آه می‌فهمم دخدر. یعنی نه که دوست ندارم. احساس می‌کنم اسباب زحمت شدم. چون خودم حالم بد نیست. بدی نیست که نشود جمع‌ش کرد. بد و خوب هم اگر نشوم که بروم بمیرم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;این را هم بگویم و تمام. احساس قدرت می‌کنم. دوست دارم بعد از مرگم قدرتم را بیاندازند توی الکل و نگه‌ش دارند. خودم از مردن خودم و تمام شدنم حیفم می‌آید. مدت‌هاست که هیچ کس را ندارم و همین که حس کنم دارم بیشتر از یک عابر در زندگی‌ کسی نقش پیدا می‌کنم کفش‌هام را خودم برمیدارم و می‌روم. آدم‌ها ابر یک‌نواخت من را به هم می‌ریزند، اگر جدی‌تر از استاندارد‌های من با موضوعی برخورد کنند. اکثرن هم به انسان‌ها که دقت کنید جدی با موضوعات برخورد می‌کنند. اصراری ندارم خودم را درگیر کنم. در واقع اصرار از نیاز می‌آید. (بروم توی تلویزیون حرف بزنم با این جمله بندی:)) ) من که نیازی به کسی ندارم و همین‌طوری خوبم. قدرت که می‌گویم منظورم همین است. وگرنه من توان انجام دادن کارهای ساده را هم شاید نداشته باشم. مثل همین امتحانی که خراب کردم و مهم بود. ولی قدرت این را دارم که بدون توضیح دادن کسی خودم شرایط را بفهمم و با بی‌تفاوتی خودم حل و فصلش کنم. من بلدم که همه چیز چه‌قدر بد است. بلدم که تمام حرف‌های خوبی که به خواهرم می‌زنم دروغ است. ولی از این همه تلخی نمی‌میرم. و تنهای تنها از این همه تلخی نمی‌میرم. دم من گرم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;نقاشی را هم گذاشتم که دوستش داشته باشید. معنی خاصی ندارد طبعن. ربط خاصی هم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, 'Times New Roman';"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5392945136387526143?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5392945136387526143/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5392945136387526143' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5392945136387526143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5392945136387526143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/12/blog-post_26.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-OyNM_SsyFqY/Tve-lafkGrI/AAAAAAAAAlA/WkRqiJwuxvI/s72-c/2011-12-26+03.50.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2749125350993285303</id><published>2011-12-12T03:20:00.001+03:30</published><updated>2011-12-12T14:49:40.271+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2749125350993285303?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2749125350993285303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2749125350993285303' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2749125350993285303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2749125350993285303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/12/blog-post_12.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2194422906777956463</id><published>2011-12-11T17:18:00.001+03:30</published><updated>2011-12-11T19:51:15.194+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-WwbSvKK6uaQ/TuS0-xq79AI/AAAAAAAAAjg/KT0826FCK3Q/s1600/mom1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://2.bp.blogspot.com/-WwbSvKK6uaQ/TuS0-xq79AI/AAAAAAAAAjg/KT0826FCK3Q/s400/mom1.jpg" width="300" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-pd750-_SnQY/TuS1Lm3JugI/AAAAAAAAAjo/b7CG_OUp0v4/s1600/mom3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://1.bp.blogspot.com/-pd750-_SnQY/TuS1Lm3JugI/AAAAAAAAAjo/b7CG_OUp0v4/s400/mom3.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-X94ClozQ7Vg/TuS1WTf2y4I/AAAAAAAAAjw/6d014GaJAMw/s1600/mom2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://1.bp.blogspot.com/-X94ClozQ7Vg/TuS1WTf2y4I/AAAAAAAAAjw/6d014GaJAMw/s400/mom2.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;نوشته‌های مامان پشت درحمام، کمد و کابینت برای بهنوش. بوداپست&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2194422906777956463?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2194422906777956463/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2194422906777956463' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2194422906777956463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2194422906777956463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/12/blog-post_11.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-WwbSvKK6uaQ/TuS0-xq79AI/AAAAAAAAAjg/KT0826FCK3Q/s72-c/mom1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5827283217941102686</id><published>2011-12-08T06:20:00.001+03:30</published><updated>2011-12-08T06:57:42.611+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;واقعیت این‌که به نظرم آدمیزاد یک حجم مشخصی حرف دارد. در طول روز مثلن. و وقتی این حرف‌ها را مثل دون پاشید این طرف و آن‌طرف نمی‌تواند چیز خاصی هم برای نوشتن در وبلاگ داشته باشد. از فردا می‌خواهم خودم را نگه دارم و یک‌هو تمام حرف‌های مفید و تحلیل‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف ارائه می‌دهم را بیایم یک‌جا این‌جا بنویسم. می‌بینید که سهمیه حرف‌های امروزم تمام شده و برای سر هم کردن همین چهار جمله به چه دست و پا زدنی افتاده‌ام. از جایی که توی این وبلاگ اکثرن خودم را گرفته‌ام و کمی جدی‌تر و با ادبیاتی فاخرتر از بقیه‌ی جاها نوشته‌ام دوست ندارم من را با این شکل و حال ببیند. دوست دارم فردا روزی پس‌فردا روزی بیایم و چند هزار کلمه‌ای در خدمت‌تان باشم. راستش من یک کاری که دوست داشتم و این وبلاگ اصلن جوابش را نمی‌دهد این بود که تند تند شرح ماوقع بنویسم. یعنی نمی‌دانم چه‌طور ولی اتفاقات همین‌که نوشته می‌شدند جدیتشان کم می‌شد. تبدیل به پشم می‌شدند. لایک می‌خوردند و دیگر بدتر. تبدیل به افتخارات می‌شدند و من اصلن یادم می‌رفت موضوع چه اهمیتی داشت یا چه قدر آزار دهنده بود و باقی ماجرا. حالا افتاده‌ام از این طرف به آن طرف هی نصفه نصفه حرف می‌زنم هی آدم‌ها را به خودم ناراحت‌تر می‌کنم هی آبروی خودم را پیش غریبه‌ها می‌برم. البته آبروی من پیش غریبه‌ها میرود چون غریبه‌ها بای دیفالت یک آبرویی برای آدم قائل می‌شوند. وگرنه پیش آشناها هرچه بنویسم فقط کسب آبرو است. چنان که بعد از یک میلس‌ها و گردهم‌آیی‌هایی آرزو می‌کنم این‌ها بیایند وبلاگم را بخوانند و ببینند چه دختر فهمیده‌ای هستم. حالا مسئله‌ی آبرو مسئله‌ی من نیست. مثلن یک مسئله این که یک عده فکر می‌کنند مسئول بامزه بازی هستم. اگر استاتوسی توییتی چیزی بامزه نبود انگار که شرط را باخته باشم توی دلشان می‌گویند هه بیمزه. من می‌شنوم متاسفانه. گوش‌های من تیز است. گوش‌های من سبزینه‌ی آن گیاه عجیب است. برای این و برای چیزهای دیگر است که من نمی‌توانم مثل قبل هر سوسکی که رد شد بیایم شرحش را بنویسم. بعد فکر کردم خب وبلاگ که از همه بهتر است. محدودیت کرکتر و دوست خواننده‌ی سوم دبستانی با احساس صمیمیت بسیار که ندارد. ولی یک بدی این‌جا که باعث می‌شود هی ننویسم این که فید بک خاصی نمی گیرد. و من زنده به فیدبکم. چون کامنت و لایک‌ و هرچه اسمش هست شما را می‌آورد بیرون و می‌برد یک جای دیگری می‌گذارد که از آن‌جا موضوع هر لحظه کم‌رنگ‌تر و صدای آدم‌ها هی پررنگ‌تر و پررنگ‌تر می‌شود. اما با این وضعی که پیش آمده از حرف زدن توی وبلاگ می‌ترسم چون صدام صد بار توی اتاق خودم می‌پیچد. مطمئنم خودم بیشتر از هر کسی پست‌هام را می‌خوانم و خودم بیشترین نظر را راجع‌به هر موضوع دارم. بعد این می‌شود که ماجراها که سابقن با نوشتن پشم می‌شدند حالا با نوشتن پیانو می‌شوند و بالای سرم راه می‌افتند. رد شدن یک سوسک می‌شود دغدغه‌ی زندگیم و از همین چای خوردن هم می‌افتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شما اگر فهمیدید من چه نتیجه‌ای گرفتم خیلی زیرکید چون به نظر خودم پاراگراف بالا یک دور باطل کامل و بیشتر از کامل می‌آید. من به اول حرف خودم رسیدم و از آن رد شدم. پس نمی‌دانم. &amp;nbsp;انگار کنید که من چیزی نگفتم. من هم خیال می‌کنم چیزی ننوشتم. به خدا هیچ انتظاری هم ندارم. فقط این که باز صبح شد و من نخوابیدم. کاش لاقل ویوو طلوع را این‌جا داشتم. این همه شب را سحر کردم یک بار ندیدم خورشید از کجا بالا می‌آید. من خورشید را ظهر می‌بینم. که آن موقع هم سایه‌ها کوتاه است و فایده‌ای ندارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5827283217941102686?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5827283217941102686/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5827283217941102686' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5827283217941102686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5827283217941102686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5815696939104862134</id><published>2011-11-27T01:22:00.001+03:30</published><updated>2011-12-03T04:01:59.756+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;دیروز داشتم رادیو تهرانزیت گوش می‌کردم. موج گرامافون آهنگ‌های قدیمی پخش می‌کند. من هم روی گرامافون بودم که رسید به فریدون فرخ‌زاد. داشت گرین‌فیلدز می‌خواند. من اصلن نشنیده بودم فرخ‌زاد گرین‌فیلدز بخواند. بعد شروع کردم پاره شدن. این آهنگ من را قدیم‌ها یک‌جور پاره کرده. بعد‌ها یک‌جور و از دیروز تا حالا هم به نوبه‌ی خودش جور دیگری. من چه کار کردم. رفتم یوتیوب را باز کردم و سرچ کردم گرین‌فیلدز. بعد نه تنها همه‌ جور نسخه‌ی برادرز فور که هر جور کاوری ازش موجود بود را یکی یکی دیدم. مثل این‌ها که نودل خفن می‌سازند و با حرکات دست تند تند توی هوا ریز ترین رشته‌های ممکن را می‌سازند خودم را به ریز ترین تارهای بنیادی خودم تقسیم کردم. بعد هم صدام را انداختم به سرم. به نظرم عالی می‌خواندم. یک ضجه و ناراحتی تو صدام بود که انگار همین الان گرین‌فیلدزم را آفتاب سوزان خشکانده. دیدم نه واقعن خیلی هم عالی می‌خوانم. وب کم را روشن کردم. آهنگ را استاپ و پلی کردم و باهاش از دیافراگمم و بلکه از خیلی پایین‌ترش خواندم. یک جاهایی در نمی‌آمد و سرطان ریه‌ام -سرطان تو بی ریه‌ام- حنجره‌ام را می‌گرفت. درگیر کار ضبط بودم خلاصه. می‌زدم عقب و دوباره. هی بخوان هی بخوان. بعد خسته شدم. رفتم برای خودم چای پانزده‌مم را بریزم. زیر لب گرین‌فیلدز خوانان برگشتم. انگار که بخواهم درست و واقعن بفهمم چه بلایی سرمان آمده. دوربین روشن مانده بود. من فراموش کردم. و داستان دقیقن همین است. همه‌ی این که تاحالا خواندید مقدمه‌ی بی‌ربطی بیش نبود. داستان این است که من یادم رفت دوربین را روشن گذاشته‌ام. نشستم رو به روی مانیتور و به زندگی‌ام ادامه دادم. نیم ساعت بعد که چراغ سبز دوربین را دیدم رفتم تازه فهمیدم اوه دوربین روشن بوده. حالا من نیم ساعت فیلم واقعی از زندگی‌ام دارم. خیلی هم از سرم زیاد است. من به دو دقیقه‌اش هم راضی بودم. همیشه می‌خواستم ببینم اگر حواسم نباشد زندگی‌ام از یک گوشه‌ی دیگری چه طور دیده می‌شود. ولی چه طور می‌شود حواست نباشد و حواست باشد که از یک زاویه‌ی دیگر. پس کلن منتفی بود. پس شعف من از داشتن این فیلم را خودتان تصور کنید. همان‌جا دوباره پلی‌اش کردم. بگذارید از این کلمه‌ی هراسناک که مهجور افتاده استفاده کنم. فیلم هراسناک بود. من به مانیتور خیره شده بودم و فقط چشمم توی کاسه‌اش از گوشه‌سمت چپ به راست می‌چرخید. گاهی پام را جابه‌جا می‌کردم. گاهی تکیه گاهم را عوض می‌کردم و یک‌هو به یک سمت می‌افتادم. اتاق پشت سرم ثابت بود. اتاق بی‌صدا. انگار داشتم تو خانه‌ی مردم را نگاه می‌کردم. من اخم کرده بودم. وقت تایپ کردن لب‌هام به هم می‌خورد. انگار قبل از نوشتن با خودم این‌ها را می‌گویم. به نظرم بهترین نحوی که دوست دارم خوانده شوند را می‌خوانم. بعد لب‌هام باز شد و خندیدم. هه. اینطوری. من وسط جمله ی خودم گفتم هه و خندیدم. چون وسط جمله نوشته بودم هه. و دوست داشتم بخوانند هه و بخنند. انگار داشتم تصویر تاثیر مورد علاقه‌ام را یک بار اجرا می‌کردم. بعد یک مدت به صفحه خیره شدم. تایپ می‌کردم. همین‌طور خیره. بعد بارون بارونه پلی شد. اصلن باهاش نخواندم. ولی یادم است که با میل و رغبت رفتم سرچ و پلی‌اش کردم. بعد پاهام را جمع کردم بالای صندلی. سرم را گذاشتم روی پام. و صورتم را با کف دست مالیدم. خمیازه کشیدم. یک دقیقه این‌ها همین‌طور ماندم. بعد دوباره خم شدم به جلو. دوباره تایپ. دوباره پچ پچ زیر لب. بعد چشم‌هام روی صفحه آمد بالا. نور روی صورتم عوض شد. صدای آدم‌ها آمد. فیلم یکی از دوست‌هام را از روی صفحه‌ی فیس بوکش پلی کردم. داشتند می‌خندیدند. من هم می‌خندیدم. خیلی کم. ولی توی آن صورت ثابت خنده‌ی خیلی کم هم معلوم بود. خیلی دست به گوش‌ها و دماغم می‌زدم. فیلم تمام شد. باز هم تایپ. باز هم لب‌هام به هم می‌خورد. بعد انگار یک دقیقه‌ای چشمم به یک جای صفحه ثابت شد. بعد آمد بالا. توی دوربین مستقیم نگاه کردم. بعد پایین. بعد خنده. فهمیدم که دارد فیلم می‌گیرد و فیلم همین‌جا تمام شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;چیزی تو این فیلم به شدت من را ترساند. من از نیم ساعت تصویر زندگی خودم ترسیدم. و به شما می‌گویم که حق داشتم. زندگی من از یک زاویه‌ی دیگر ترسناک است. من بین دیوار ها تنها نشسته‌ام و به نوری که روی صورتم می‌افتد می‌خندم. زیر لب چیزهایی را با &amp;nbsp;اخم می‌گویم و روی صورتم دست می‌کشم. در تمام این مدت خانه پشت سر من بی جریان و ساکت است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5815696939104862134?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5815696939104862134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5815696939104862134' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5815696939104862134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5815696939104862134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/11/blog-post_27.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4829403430773768796</id><published>2011-11-18T01:29:00.001+03:30</published><updated>2011-11-18T01:46:51.802+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;آمده‌ام خاک این‌جا را بگیرم. ولی فقط آمده‌ام خاک بگیرم و حرف خاصی ندارم. امشب یک شب مانده به امتحانی‌ست که طبق معمول هر امتحانی آمادگی‌اش را ندارم. حیف من که هیچ‌وقت آمادگی ندارم. به نظر خودم اگر آمادگی داشته باشم مشت محکمی هستم. این نظر خودم برای خودم بوده و مانده. هیچ وقت فرصت اثباتش پیش نیامده. به نظرم یک توانایی‌هایی دارم که حتی روبانش باز نشده. حتی کسی توی دستش نگرفته تا حدس بزند چی می‌تواند باشد. من خودم &amp;nbsp;فکر می‌کنم یک قاب است. :) بامزه بود؟ به‌ش می‌گویند توانایی بامزه‌گی. به هر حال من فکر می‌کنم یک توانایی‌های خفته‌ای دارم و دوست دارم این را باور کنید. می‌توانستم فیلمساز بزرگی باشم. نویسنده‌‌ای برجسته. معماری قهار. حتی اگر یک توالت به من می‌دادند من آن را به بهترین نحو اداره می‌کردم. طوری که شما بیایید و بگویید حاجی توالتو -در حالی که حاجی‌ای اصلن در کنار شما وجود نداشته باشد- من می‌توانستم رکورد رضازاده را بزنم و بهار عربی را بگیرم توی مشتم. می‌دانم. من این کار‌ها را نکردم. ولی از شما می‌خواهم باور کنید که اگر می‌خواستم می‌توانستم. من نخواستم. دوست دارم خط به خط این‌ها را باور کنید. باور نمی‌کنید؟ باور کنید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4829403430773768796?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4829403430773768796/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4829403430773768796' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4829403430773768796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4829403430773768796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4201155470134929964</id><published>2011-09-21T04:06:00.000+04:30</published><updated>2011-09-21T04:06:03.183+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از &amp;nbsp;بالا ما شبیه عدد صد و یک‌ایم. ما یعنی من و دو تا از دوست‌هام. من نشسته‌ام روبروی مانیتور. پشت سرم به فاصله‌ی یک متر یکی سمت راست و یکی سمت چپم خوابیده. &amp;nbsp;دقت که می‌کنم شبیه یک-علامت تعجبیم. چون من دقیقن در امتداد خواب یکی‌شان نشسته‌ام.از آنجا که هنوز شفاف نشده‌ام پشت سرم معلوم نمی‌شود پس&amp;nbsp;از روبه‌رو که نگاه کنی ما دو نفریم. من و یکی که سمت چپم خوابیده. از راست که نگاه کنی من نشسته‌ام پشت مانیتور. و دوست‌هام با فاصله‌ پشت سر من روی هم خوابیده‌اند. چون سمت راستی کف زمین خوابیده و سمت چپی روی تشک پس اگر از سمت چپ نگاه کنی من نشسته‌ام پشت مانیتور و یک نفر هم پشت سرم روی تشک خوابیده. من دوست دارم یکی بچسبد به گوشه‌ی بالایی سمت راست‌ اتاق و ما را تمام و کمال نگاه کند. این همان زاویه‌ایست که همه‌مان توش معلومیم. حتی سایه داریم و قطرمان معلوم است. نما، حالا از هر طرف، یک چیز غلط و بی‌خودی‌ست. بعد آدم‌ها نما دوست دارند چون تحلیل‌اش آسان و یک دقیقه‌ای‌ست. شاید هم چون به لحاظ بصری خب نما چیز بامزه‌ی قابل بحثی‌ست. که البته به آدم‌ها نمی‌آید که دلیل‌شان دومی باشد. من فکر می‌کنم و من قضاوت می‌کنم که همه همین‌طوری نما نما از هم می‌بینیم. خیلی باهوش باشیم این‌ها را سر هم می‌کنیم و سعی می‌کنیم حجیم‌ش را توی ذهنمان بسازیم. که البته باهوشِ باحوصله. اما کو باهوش باحوصله؟ پس به نظرم که هر کی هرچی راجع‌به شما راجع‌به داستان‌تان، نقاشی‌تان، روابط‌تان، زندگی‌تان و الخ گف چرت گفته. از کی کی برای کسی آن‌قدر مهم شده که دورش بگردد و ببیند و بعد تازه اگر حرفی بود حرف بزند؟ به جاش از خیلی وقت خیلی‌ها سرجای‌شان نشسته‌اند و حتی بدون خم کردن گردن و تلاش برای دیدن یک میلیمتر آن‌ور تر حرف زده‌اند. چرا؟ چون آدم دوست‌ دارد زودتر حرف بزند. چون آدم دوست دارد زودتر خودش را مثل قالی پهن کند جایی و طرح‌های خودش را نگاه کند. چون آدم قالی‌ست. و هر قالی به نظر خودش خفن‌ترین قالی‌ست. شما از قالی‌ها بپرسید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4201155470134929964?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4201155470134929964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4201155470134929964' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4201155470134929964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4201155470134929964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/09/blog-post_21.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1956989316681924076</id><published>2011-09-19T01:45:00.001+04:30</published><updated>2011-09-20T03:35:33.608+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1956989316681924076?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1956989316681924076/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1956989316681924076' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1956989316681924076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1956989316681924076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/09/blog-post_19.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6062426147217119965</id><published>2011-09-11T07:24:00.000+04:30</published><updated>2011-09-11T07:25:27.685+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سال ۸۰&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فقط من بیدارم. از آخرین صداها نیم ساعتی گذشته. مامان که تا سرش را گذاشته رو بالشت رفته. بابا هم با خواب یا با ما تعارف ندارد. اگه نخوابیده بود هنوز راه می‌رفت. می‌رفت توی آشپزخانه چنگال‌ها و قاشق‌ها را از هم جدا می‌کرد.&amp;nbsp; شاید هم پرصداترین ظرف‌ها را روی هم مرتب می‌چید. بعد یکی را از وسط می‌کشید بیرون و می‌گذاشتش بالای همه. یا به هرحال هرکاری که به قدر بیداری‌اش صدا تولید کند. برای همین است که وقتی صدایی نمی‌آید و عکس سیاه مبل و پاهای جمع شده‌ی بابا را توی ‍پنجره‌ی هال می‌بینم شک نمی‌کنم که خوابیده. بقیه هم که مهم نیستند. حالا فقط مانده که بی‌عرضه بازی درنیاورم. بالا، جایی مثل هال کوچک بین اتاق‌ها یک ‍پریز تلفن هست. من پنج متر سیم دارم که باید یک سرش را وصل کنم به آنجا. تجربه به من آموخته‌ است که سیم را یکباره وصل نکنم و بکشم. چون سیم می‌افتد روی پایه‌ی فلزی میز بین راه و صدای سیم و فلز می‌دهد. باید سیم را که مثل قرقره پیچانده‌ام آرام آرام بچرخانم تا سانت به سانتش جلوی چشم خودم روی زمین بیافتد. به در اتاق که می‌رسم خم می‌شوم و ‍پشت در سیم را میچسبانم روی زمین. در را آرام می‌بندم. حالا یک سر سیم توی اتاق من است. نمی‌توانم کیس را بچرخانم. گاهی روی یک پایه‌اش می‌چرخد و آن یکی از روی میز می‌افتد بیرون. بعد کف‌ش می‌خورد به میز و صدا می‌دهد. دستم را می‌کشم پشت مودم و جای درست را پیدا می‌کنم. سر سوکت را فشار می‌دهم. جا می‌افتد. صدای تیک‌اش را بلدم. لبخند توی تاریکی. من به دنیا وصل شدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دنیا یاهو‌ست که خط به خط لوگویش کامل می‌شود. دنیا یک سری چت روم و این‌هاست که هیچ وقت عرضه‌ی معاشرت آن‌جا را نداشته‌ام. دنیا یک سری دوست‌های غیر مجاز است که اد کرده‌ام و این ساعتی که من می‌آیم همه‌شان خوابند. بعد از سرچ کردن یک سری کلماتی که در طول روز به ذهنم رسیده و خواندن اسم‌های آبی سایت‌هایی که یکی‌ش را هم باز نمی‌کنم، دنیا وبلاگ آدم‌هاست. نور آبی مانیتور افتاده رو صورتم. من تکان نمی‌خورم. فقط چشم‌هام مثل آقای اخباری روی خط‌ها راه می‌رود و می‌آید پایین. من وبلاگ&amp;nbsp;&lt;a href="http://sayehnevesht.com/"&gt;سایه&lt;/a&gt; را می‌خوانم. نمی‌دانم اسمش چی‌ست. تهران است. از من بزرگتر است. به نحو عجیبی انگار از من عاقل‌تر است. منِ احساساتی اشک دم مشکی. دیرتر از شروع وبلاگش ‍پیداش کردم ولی بعد رفتم و از اول همه را خواندم. حالا به روزم. اگر هر روز بنویسد هر روزش را می‌دانم. خیلی وبلاگ دیگر هم بلدم. ولی این یکی فیوریت‌ترین فیوریت‌های من است. آدم‌های دیگر لیست را همیشه بعد از سایه می‌خوانم. گاهی شاید نخوانم و بعد از یک هفته ‍پنج‌تا پستشان را یک‌جا بخوانم. ولی سایه اینطوری نیست. من لازمش دارم چون احساس می‌کنم سایه قوی‌ست. یک چیزهایی می‌خوانم که فکر می‌کنم الان دیگر شکست بعد می‌آیم خط پایین و می‌بینم نه. این دفعه هم نه. می‌بینم چه‌طور خودش سرعت این غصه را کم می‌کند. چه طور انگار آرام آرام ترمز می‌گیرد. دارم ازش یاد می‌گیرم. یا لاقل دوست دارم فکر کنم آینده‌ام اینطوری‌ست. وبلاگ‌های عاشقانه کلی دم دست دارم. ولی ماجرای عشقی یک وبلاگ که با اسم مشترک دو نفر ساخته شده برایم جالب نیست. به‌شان حسودی نمی‌کنم. دلم مرد غول‌پیکر محافظ‌شان را نمی‌خواهد. دلم می‌خواهد مثل سایه باشم. روی پای خودم. خوشم می‌آید که هر اتفاقی می‌‌افتد، هر خبری که می‌شود سایه در موردش نظر می‌دهد. خوشم می‌آید که توی کامنت‌ها بحث می‌کند. خوشم می‌آید که توی نوشته‌هاش کلی لینک دیگر هم هست. مدام پرت می‌شوم این‌طرف و آن‌طرف. انگار دنیای سایه بزرگ است. دوست دارم براش بنویسم. حداقل یک کامنت که من از اتاق تاریک، تو را می‌خوانم. حالم را خوب می‌کنی. به من انرژی می‌دهی. سلام. اسم من بهناز است. اما بعد از هر بار که می‌نویسم یک بار هم پاک می‌کنم. من حرف زدن بلد نیستم. من آدم ساکت هر جمعی غیر از جمع دوست‌های خودمم. من توان برقرار کردن کوچک ترین ارتباطی را ندارم. مضطرب می‌شوم اگر حرف بزنم. از جواب حرفم که از دهن آدم‌ها بیرون می‌آید می‌ترسم. ساکتم خیلی بهتر است. ساکتم برای خودش است. کسی به‌ش نمی‌گوید تو. من با یک تو هم از وسط نصف می‌شوم. بهتر است سایه من را نصف نکند. صفحه‌ی کامنت را می‌بندم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سیم را توی تاریکی مثل قرقره‌ی معکوس جمع می‌کنم. ساعت سه/چهار صبح است. دراز می‌کشم. ‍پشت چشمم تصویر یک مربع آبی‌ست که توی تاریکی ‍پخش می‌شود. حالم خوب است. من زندگی خودم را می‌سازم. عاشق ‍پیشه و این‌هام نمی‌شوم. می‌روم یک کشور دیگر. تا بتوانم از این‌جا دور می‌شوم. نک و نال هم نمی‌کنم. قلت می‌زنم و سرم را طوری روی بالشت می‌چرخانم که یعنی من قوی‌ام. تصمیمم این است. تمام شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هشت می‌روم مدرسه. کم می‌خوابم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سال۸۷&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زاوش توی اتاق کناری خوابیده. ظهر است. ظهر بعد از نهار. من روی مبل هال دراز کشیده‌ام. نمی‌توانم حواسم را از این پرت کنم که بالاخره آمدم تهران. یک جوری معنی جمله‌اش این است که بالاخره کار خودم را کردم. من از آن خانه آمدم بیرون. به آینه‌ی روبرو نگاه می‌کنم و پام را توش تکان می‌دهم. سرم را روی دسته‌ی مبل جابجا می‌کنم. از خودم خوشم آمده. دوست دارم که حرکات خودم را می‌بینم. دوست دارم که پام توی آینه تکان می‌خورد و من آمده‌ام تهران. دوست دارم کسی این را بفهمد. دوست دارم بداند که چی شده و من چرا اینجام و چرا این برای من عالی‌ست. دوست داشتم حامد بود و بهم می‌گفت. گوشی را برمیدارم و چند بار اسمس می‌نویسم. همه‌اش را پاک می‌کنم. به آدمی که با من آن‌طور کرده چی دارم بگویم؟ چرا هی فراموش می‌کنم. اه. دوست دارم سیم کارت را در بیاورم و بیاندازم پشت یخچال تا دستم به‌ش نرسد. ولی گند این حرکت را هم در آورده‌ام. دستم به همه جا می‌رسد. برای این که یک نفر شنونده داشته باشم انگار حاضرم هر کار بکنم. باید حواسم را پرت کنم. بلند می‌شوم می‌روم سراغ لپ تاپ که روی یک صندلی پلاستیکی کنار میز تلفن است. توی سیصد و شصت هیچ خبری نیست. فقط دختر خوشگل‌ها صفحه‌شان می‌ترکد. من هرچه قدر هم رنگ صفحه‌ام را عوض کنم سال تا سالش یک سلام کجایی آن پایین اضافه می‌شود. می‌روم سراغ وبلاگ‌هام. وبلاگ‌های من که نه. وبلاگ‌هایی که هفت هشت سال است می‌خوانمشان. همچنان در سکوت. اسم سایه کتایون است. سولماز زن سرهرمس است و من اولین لگد‌های مازیار را توی وبلاگش خوانده‌ام. عکس‌های بزرگ شدن مازیار را دیده‌ام. آیدا یک طوری می‌نویسد که شبیه حرف زدن ساغر است. به ساغر گفته‌ام و ساغر پرسیده کی؟ شراگیم هم خب همیشه شراگیم است. مثل حرف ش می‌خندد. به نظرم ش می‌خندد. لیتی معرکه‌است. دنیای لیتی عجیب غریب و دوست‌داشتنی‌ست. من با این‌ها بزرگ شدم. ولی غیر از لیتی که شاید به خاطر نوع نوشتنش راحت بودم تا براش کامنت بگذارم هیچ‌جای دیگر حرف نزدم. این‌ها که من مسیر زندگی‌شان را اینطوری دنبال کردم حتی اسمم را بلد نیستند. من دیوانه‌ام؟ من دیوانه‌ام. خب دیوانه‌ام ولی بس نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌روم توی بلاگ‌فا. آسان ترین چیزی که به ذهنم می‌رسد را می‌گذارم اسم وبلاگ. دوست دارم خلاقانه‌‌تر از این‌ها باشد. ولی اگر بروم که فکر کنم تا بعدن برگردم برنمی‌گردم. اسم و اول فامیلم. یک سری مشخصات. و تمام. این صفحه‌ی من است. برای خودم می‌نویسم. همان اسمس‌ها را اینجا می‌نویسم. من می‌خواهم یکی حرفم را گوش کند. لابد یکی هم بالاخره پیدا می‌شود که بخواند. پست می‌کنم سلام، این شروع منه. و البته که صبر نمی‌کنم تا خواننده‌ای پیدا کنم. زنگ می‌زنم به سپیده. بهش می‌گویم که وبلاک باز کردم. ها چی هست؟ وبلاگ دیگه. می‌نویسم. این آدرسش... برو. ها دارم می‌بینم. این که یه سلامه. خب همون. می‌خوام بنویسم!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر کنم یک هفته بعد بود که باز هم نتوانستم منتظر بمانم. رفتم و برای کتایون نوشتم که هشت سال است می‌خوانمش. و حالا این هم آدرس من. کلی همین را ادیت کردم. هی خواستم بنویسم که چه قدر بیخبر کمکم کرده. خواستم بنویسم توی این هشت سال چه‌قدر بالا و پایین شدم و هربار مثل بچه‌ای که از دست دوست‌هاش کتک خورده و خودش را انداخته تو بغل مادرش، برادرش، هرکی‌ش تا آرام شده، خودم را رسانده‌ام پشت مانیتور. آن‌جاهایی که می‌دانستم برای‌م مثل بلند شو واسا و بسه دیگه بوده را خوانده‌ام و آرام شدم. ولی ننوشتم. دوست نداشتم کتایون فکر کند دیوانه‌ام و کامنتم را مثل گیتار‌های به من سر بزن پاک کند. مثل کسی شده بودم که سال‌ها تو زیرزمین بوده و حالا آمده بالا. ولی انگار یک خط محو و کمرنگی دور خودش کشیده. انگار که بترسد. یا نمی‌دانم. همین. بترسد.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد من دنیای خودم را ساختم. وبلاگ نوشتم. دوست پیدا کردم. ولی هیچ وقت برنگشتنم و به&amp;nbsp; آن آدم‌ها حرفی نزدم. برای کسی توضیح هم ندادم. دلم می خواست یک روز بالاخره یک‌جا این‌ها را بنویسم. فکر کنم حالا از همه وقتی بهتر شد. حالا آشنایی من با این اسم‌ها تا حدی دو طرفه است. لاقل اسمم را بلدند. و گویا این روزها یک ربطی هم به به وبلاگ دارد. خواستم بنویسم من این آدم‌ها را دوست دارم. برای هرکسی یک طور است. من اگر این‌ها را نداشتم احتمالن هنوز آن پایین بودم و به صدای گنگ آدم‌ها از دور گوش می‌کردم. حرف نمی‌زدم. تمام این سه سال را نمی‌نوشتم. حرف‌هام توی دلم باد می‌کرد. لال‌تر و لال‌تر می‌شدم. شاید لب‌هام هم کم کم به هم می‌رسید و با پوست صورتم یکی می‌شد. به نظر خودم که تمام می‌شدم. طولانی شد. منظورم این بود که پرده از ان سال خواننده‌ی خاموش بودن بردارم و تشکر کنم. فکر کنم هر دوش را نوشتم :)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6062426147217119965?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6062426147217119965/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6062426147217119965' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6062426147217119965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6062426147217119965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/09/blog-post_11.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3342237847355039015</id><published>2011-09-01T04:29:00.004+04:30</published><updated>2011-09-01T05:05:19.314+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یک مدتی وان بالا خراب شده بود و ما توی زیر زمین حمام می‌کردیم. حمام های توی زیر زمین را که دیده‌اید؟ همه‌اش غم‌انگیز است. همه‌اش سرتاپا کاشی‌ست. با نور باریکی که توی بخار از ده سانتی بالای‌ دیوار می‌آید. کاشی‌هایی که از هرجا اضافه آمده باشد می‌ماند برای حمام زیر زمین. کاشی دیوار را می‌زنند به کف. چیزی که به وضوح برای کف است را می‌چینند دور آینده. سنگ توالت بی‌توجه به موقعیت و شان آدمی انگار که فقط می‌گوید چته؟ می‌خوای بشاشی بشاش. توی همچین‌ فضایی می‌نشستیم روی زمین. آبی که قرار بود داغ باشد و همیشه سر بود را باز می‌کردیم. غروب جمعه بود. مامان به ترتیب ما را تا حد پوست‌کن شدن لیف می‌کشید. بعد بلندمان می‌کرد و زیر دوش بغل‌مان می‌کرد. شخصن انقدر بالا می‌رفتم که دستم به دوش می‌رسید. یادم می‌آید که حس دست زدن به کف دوش حس خوبی بود. به عدد هر سوراخ کف دستم آب قل می‌خورد. قل می‌خورد یعنی قل می‌خورد. یعنی چرخیدن و تغییر مسیر دادن آب پرفشار را می‌فهمیدم. بعدش مامان من‌ِ آب کشیده را حوله‌پیچ می‌کرد. حوله بوی حوله می‌داد و اگر لای دندان می‌گرفتیش مثل پلیوری که با دندان بگیریش می‌شد. اگر هیچ کدام از این‌ها نرساند که حوله لای دندان گرفتن چه حسی‌ست اصلن فراموشش کنید. بعد من می‌‌رفتم بیرون لباس می‌پوشیدم و می‌رفتم بالا. همیشه هم دوست داشتم با سر حمامی بخوابم که هیچ وقت نمی‌شد. بالا همیشه یک خبری بود. من دوست داشتم ما خانواده‌ی مهربانی باشیم که بعد حمام کردن بچه‌ها با هم برویم زیر لحاف. حتی اگر بخواهم پا را فراتر بگذارم می‌گویم دوست داشتم خانواده‌ای بودیم که زیر حمام‌ش آب نمی‌داد و ما نمی‌رفتیم زیر زمین. فراتر از این هم دوست داشتم در کل سالم بودیم. معیار سلامت هم برایم در حد همین سریال‌ها بود. در حد خانواده‌ی آقای هاشمی کتاب اجتماعی که از کجا از نیشابور رفتند به کازرون و توی راه دعوایشان نشد. بعد ما یک ظهر جمعه که می‌خواستیم ناهار برویم بیرون شهر داستان داشتیم. ما آدم نبودیم؟ چرا بچه‌دار می‌شوید اصلن؟ حمام‌تان درست است؟ اخلاق‌تان درست است؟ چی دارید شما؟ اه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3342237847355039015?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3342237847355039015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3342237847355039015' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3342237847355039015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3342237847355039015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/09/blog-post_01.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3004976934419341095</id><published>2011-09-01T04:03:00.002+04:30</published><updated>2011-09-01T04:35:47.315+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی دست‌هاش مقوا بود. نه این که مقوا دست گرفته باشد. یک لایه نازک از مقوا زیر پوستش داشت. یک لایه، خیلی ظریف، آنجا که بین پوست و حواسش فاصله می‌افتاد رشد کرده بود. می‌نویسم توی دست‌هاش ولی الکی می‌نویسم. توی همه‌ی بدن‌ش مقوا داشت. هرجا که عصبی به سطحی می‌رسید. هرجا که باید چیزی را بی‌واسطه می‌فهمید. مثل جعبه‌ ظرف‌های نو که از هر طرف بازش می‌کنی می‌رسی به کاغذی چیزی. انگار این‌ها شکننده‌تر از آنند که بی واسطه چیده شده باشند کنار هم. انگار بسته‌پیچاننده خواسته باشد این را بفهماند که شکستنی‌ست هووووی. این‌طوزی. نه این که به‌ش فکر کرده باشد یا نقشه کشیده باشد که یک روز سر فرصت بنشینم خودم را مقوا بندی کنم. در طول زمان اتفاق افتاده بود. خواسته بود کسی بی‌هوا تکانش ندهد یا اگر داد به جایی‌ش بر نخورد. خواسته بود از هر طرف افتاد انگار که نیافتاده باشد. خودش این‌ها را نمی‌دانست. من می گویم می‌خواست چون من دارم می‌نویسم.. شاید هم اصلن نمی‌خواست. شاید دوست داشت گوشه‌ی ناخن‌ش را باز کند. سر مقوا را موچین بگیرد و بکشد بیرون. شاید دوست داشت کنار کسی بنشیند. بی‌هیچ لایه‌ی مزاحمی دست روی پوستش بکشد و فرق آدم با گربه را بفهمد. شاید دوست داشت از هر طرف افتاد بشکند. شاید دوست داشت همین پوستش را هم بردارد و سر عصب‌هاش را مستقیم وصل کند به چیزهایی که می‌خواست. به رادیو. به قوطی انگشتر‌هاش. به موهای نرم زیر چانه‌ی کسی. شاید دوست داشت از درد تکان خوردن مژه‌ روی شانه‌اش بمیرد. و به جاش. به جاش انقدر دور نباشد. انقدر بی‌حس و مرده نباشد. شاید دلش می‌خواست. ما چه می‌دانیم. ما فقط می‌دانیم که زیر پوستش یک لایه مقوا داشت. اگر به کاکتوس می‌گفت خارخاری این را از بقیه شنیده بود. اگر می‌گفت آره نرمه چون به چشم نرم می‌آمد. اگر هرچی. چه‌قدر مثال بزنم؟ همین من. که زیر پوستم مقواست. که خودم را پیچیده‌ام توی یک عالمه چیز. صداها انگار تو لیوان یک دور چرخیده باشند و بعد به گوش برسند. همه چی دور است. همه چیز این زندگی با صد لایه حفاظ و ضربه‌گیر به من می‌رسد. من نمی‌شکنم. ولی خوشحال هم نیستم. اینجوری بگم بهت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3004976934419341095?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3004976934419341095/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3004976934419341095' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3004976934419341095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3004976934419341095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4604729860521489488</id><published>2011-08-18T22:07:00.005+04:30</published><updated>2011-08-20T01:48:55.730+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حذف شد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4604729860521489488?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4604729860521489488/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4604729860521489488' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4604729860521489488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4604729860521489488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6811763077674315440</id><published>2011-08-03T04:02:00.002+04:30</published><updated>2011-08-03T04:02:58.235+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تلویزیون نیم ساعت است که دارد خلاصه‌ی قسمت بعدی یکی از این سریال‌های ماه مبارکی را نشان می‌دهد. ته دلم با تمام بی اهمیتی ماجرا نگرانم که نکند خوابشان برده. بهنوش روی تخت خوابیده. من روی زمین پتو پهن کردم. دوغ می‌خورم. یک چشمم به تلویزیون است که یکی بیاید این خلاصه را قطع کند. یک چشمم به بهنوش است که امشب هست و یک هفته بعد نیست.&amp;nbsp; یک هفته بعد نیست؟ من هنوز هم معنی این را نمی‌فهمم. اگر وقت رفتن کسی هم گریه کردم تحت تاثیر جو بوده. وگرنه من هیچ‌وقت نفهمیدم چه‌طور می‌شود که یک نفر نباشد. یعنی تو زنگ بزنی که عصر بیا و طرف نیاید. نباشد که بیاید. این یعنی چه؟ مثل آقا گفتم. ولی واقعن یعنی چه؟ آدم‌ها باید بتوانند بیایند. این که یک نفر چون دور است دیگر نتواند باشد خیلی مفهوم سنگینی‌ست. من نمی‌فهمم. وقتی می‌فهمم که ماه‌ها گذشته و به‌م ثابت شده که این‌ها توی هیچ اتاقی نیستند. پشت هیچ خط همراه اول یا ایرانسلی نیستند. آن‌ موقع هم برای ناراحتی خیلی دیر است. یک سال بعد نمی‌شود زنگ زد به کسی و گریه کرد که تو رفتی. مثل وقت‌هایی که جواب بعضی حرف‌ها دیر یادت می‌آید. جواب درستی‌ست. سوال هم که پرسیده شده. ولی زمان‌ با سوال و جواب یک کاری کرده که از هم دور شدند. نمی‌توانی بگویی فلانی جوابت این بود. سوال تا آن روز یا صد بار عوض شده یا کلن مهم نیست و فراموش شده. این آدم را ناراحت می‌کند. آدم یعنی من. این من را ناراحت می‌کند. این‌ها شاید فردا بهتر به نظر برسند ولی الان دارند اذیتم می‌کنند. هیچ کدام از کتاب‌های دبیرستان دیگر مهم نیست. گسسته مهم نیست. من همان روزها خودم می‌دانستم که گسسته مهم نیست. ولی بالاخره یک شب‌هایی بود که فرداش امتحان گسسته بود و توی همان شب‌ها هر کسی جزوه‌ی گسسته داشت. این یعنی گسسته لاقل همان یک شب مهم بود. گیر آوردن جزوه‌ی تمیزش برای کسی که خودش نمی‌نوشت مهم بود. ولی حالا هیچ کدام از بیست سی نفر بچه‌های آن کلاس جزوه‌ی گسسته ندارند. جزوه تمیز‌ها معلوم نیست چه سرشان آمده. زمان این‌ها را عوض کرده. من دوست ندارم که زمان این‌ها را عوض کرده. چرا نمی‌توانم بنویسم منظورم چی‌ست؟ منظورم این نیست که آن روزگار روزگار خوبی بود. منظورم این است که احساس امنیت نمی‌کنم که یک چیزهایی توی یک مقطع باشند و بعد نباشند. این من را می‌ترساند. بهنوش که نمی‌تواند برای ترس من بماند. من هم این را نگفتم. نوشتن سخت شده یا دارم از موضوع سختی حرف می‌زنم؟ تلویزیون چه‌قدر در مقابل ساده است. شاید هم الان دارم تلویزیون را خیلی ساده می‌بینم. یک آقایی نشسته و دارد حرف می‌زند.می‌گوید آسان بگیرید. کم و زیاد کنید با هم کنار بیاید. یک حدیث هم گفت. چه حسن تصادفی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6811763077674315440?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6811763077674315440/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6811763077674315440' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6811763077674315440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6811763077674315440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8426437782416249198</id><published>2011-07-21T20:22:00.006+04:30</published><updated>2011-07-21T21:48:34.221+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اصولن این‌طوری‌ بود که من تو جاهای شلوغ بهتر جواب می‌دادم. وقتی همه‌چیز خیلی ساکت و منظم و سرجاش بود خوابم می‌گرفت یا چشم‌هام روی یک نقطه قفل می‌شد تا می‌سوخت و اشک می‌آمد. کتابِ فلان* را یک ماه می‌شد که خریده بودم. از روی میز گذاشته بودمش تو قفسه و از قفسه گذاشته بودمش روی میز. سه چهار صفحه به زور خوانده بودم. شب‌ها در سکوت و آرامش کتاب را برمی‌داشتم و طوری که جایی خوانده بودم برای خودم چای می‌ریختم. ادای کتاب خواندن در می‌آوردم ولی خط سوم چشمم روی الفِ است گیر می‌کرد موضوعات خودم مهم می‌شد. داستان همان‌جا می‌ماند و تمام می‌شد.&amp;nbsp; بعد یک روز آرامش به هم خورد. لوله‌ی آب ترکید. مجبور شدم فرش را لوله کنم. میز سوسول‌بازیم را جمع کنم. کفش بگذارم پشت در تا چار طاق باز بماند و بنا و لوله‌کش راحت‌تر عبور و مرور کنند. بنایی سه روز طول کشید. با بلند‌ترین و گوش‌خراش‌ترین صداهایی که گوش انسان توانایی شنیدنش را دارد کف دسشویی کنده شد. طوری صدا بلند بود که وقتی قطع ‌می‌شد هنوز توی سرم تَ تَ تَ تَ می‌کرد. بعد من توی همان سر و صدا دیوانه‌وار کتاب می‌خواندم. وقتی صدام می‌کردند تا ببینم یک دسمال خیس دارم یا نه با سری که تو کتاب بود می‌رفتم به کمک حس لامسه یک دسمال را خیس می‌کردم می‌دادم دست‌شان و برمی‌گشتم. از بنا و لوله‌کش که بپرسید شهادت می‌دهند که جز خواندن کتاب کاری نکردم. صاحب‌خانه با افتخار نگاهم می‌کرد. گفت حالا که حمام خراب است بیا خانه‌ی ما دوش بگیر. صبح که بقچه به دست رفتم در زدم از توی سوراخ چشمی با افتخار نگاهم کرد. بعد با افتخار در را برایم باز کرد. بعد از حمام هم با افتخار به‌م چای و سوپ و دوباره چای داد. آخر هم گفت دوست دارم از پیش ما که رفتی برام نامه بنویسی. یعنی من توی سه روز بنایی چنان تصویری از خودم باقی گذاشته بودم که مطمئن بودم توی شب‌نشینی‌ها برای دیگران تعریف می‌کند که چه طور توی آن کارگاه پر خاک و قیر و لوله دختری نشسته بود و دست از مطالعه نمی‌کشید. که همچین جوان‌هایی هم داریم. خلاصه. من فکر کردم رو همین حساب‌ها مشهد که بیایم کارم می‌افتد رو غلتک. تند تند یک عالم فعالیت می‌کنم. سی‌دی های آموزشی را چپاندم توی چمدان. کلی کتاب آوردم. دست به شکمم زدم یعنی که خداحافظ این آخرین بار است که تهران را می‌بینی. خودم را می‌دیدم که روی ترد میل می‌دوم و توی آینه به پاهای تراشیده‌ام نگاه می‌کنم. حالا می‌بینم که نه‌خیر. سکوت و سروصدا جفتش فقط رخوت و کندی من را بیشتر می‌کند. حالا فقط تماشا می‌کنم که تا کجا ادامه می‌دهم. مثل آدمی که نشسته پشت رنوی دایی‌اش تو سیزده به در. وقتی که یازده سال بیشتر نداشته. پاش را گذاشته رو گاز. دنده‌ یک. کلاج بالا. ماشین راه افتاده به سمت دیوار و چون ترمز بلد نبوده فقط نگاه کرده. فقط به صحنه‌ی تصادف نگاه کرده. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8426437782416249198?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8426437782416249198/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8426437782416249198' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8426437782416249198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8426437782416249198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-939976438186861857</id><published>2011-05-23T05:26:00.001+04:30</published><updated>2011-05-23T05:35:24.530+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آب معدنی بزرگ را از بسته‌بندی شش تایی می‌کشم بیرون. از آب‌لیموی یک سال مانده و خاکستری شده می‌ریزم توش. شکر ندارم. عسل را لب به لب بطری می‌کنم و تا جایی که فکر‌ می‌کنم خوب است و معمولن هم اشتباه می‌کنم نگه می‌دارم. بعد در بطری را می‌بندم. تکان می‌دهم. مزه‌اش را امتحان می‌کنم و هرچه باشد قبول می‌کنم. بعد می‌آیم توی هال و تا صبح با همان بیدارم. مدت‌هاست که من شب‌ها نمی‌خوابم. اوایل فکر می‌کردم شب‌ها بیدارم چون شب‌ها را دوست دارم. بعدها دیدم وقتی برمی‌گردم خانه یا وقتی مامان می‌آید پیش من یا وقتی کسی این‌جاست زیاد هم شب‌ها را دوست ندارم. اگر سر صحبتم باز نشود و بیداری و حرافی تا صبح نکشد واقعن توانش را دارم که بخوابم. دیشب بعد از مدت‌ها همین‌طور اتفاقی زود خوابم برد. اما ساعت دو و نیم با صدای جی‌تاک پریدم. قبلم تند می‌زد. خیره شدم به پنجره‌ی روبرو که پنجره نیست. در تراس است. چشم‌هام عادت نداشت. سیاه می‌دیدم. ترسیده بودم. بعد کم‌کم چشمم عادت کرد. نصف بیرون آجر دیوار روبرو بود و بقیه‌اش آسمان. هیچ کس به من زل نزده بود. هیچ کس با قفل در ور نمی‌رفت. هیچ مرد غول‌پیکری خودش را از نرده‌های تراس به زور بالا نمی‌کشید. نشستم لپ‌تاپ را کشیدم روی پام و رفتم تو جی‌تاک. به متن چت‌ها خیره ‌‌شدم ولی نمی‌فهمیدم. گفتم من رو بیدار کردین. منتظر اولین نفر بودم که بنویسد دوباره بخواب خب. تا به‌ش حالی کنم که من بعد از مدت‌ها سر ساعت خوابیده بودم و حالا باید تا صبح بیدار باشم و به این در نگاه کنم و از شیشه‌ی دماوند آب‌لیموی عسلی بدمزه بخورم. اما هیچ‌کس جواب من را نداد. یک نفر داشت ادامه‌ی ماجرای ترسناکی که براش اتفاق افتاده بود را تعریف می‌کرد. من چند بار ترسش را مسخره کردم. بعد پاشدم کلیدها را از ته کیف کشیدم بیرون و در را قفل کردم. دیشب ساعت چهار خوابیدم.&lt;br /&gt;الان ساعت پنج است. به هر حال آدم این‌طوری‌ست. فکر می‌کنم اگر یک گربه داشتم راحت‌تر می‌خوابیدم. یعنی فقط یک موجود زنده‌ که اینجا نصف مسئولیت شب را قبول می‌کرد. حالا این به کنار. من که به بیدار ماندن عادت کردم. ولی این فکر من را هرشب در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این‌که آدم از جایی که اسمش خانه است و خانه نیست می‌آید بیرون به هوای ساختن خانه. بعد جایی را برای خودش ‌می‌سازد که خانه نیست و خانه نیست. شوخی نکردم. جدن می‌تراشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-939976438186861857?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/939976438186861857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=939976438186861857' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/939976438186861857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/939976438186861857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/05/blog-post_23.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4496283514480618613</id><published>2011-05-10T02:21:00.002+04:30</published><updated>2011-05-11T00:52:44.970+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال هشتاد و هشت تازه آمده بودم اینجا. وسیله نداشتم. کم داشتم. سپیده یک دفترچه تبلیغ برام آورد. تمام آدرس‌ها اطراف قیطریه بود. گشته بودیم توش تبلیغ تعاونی دانشگاه تهران پیدا کرده بودیم. یک تبلیغ سه در شیش که آدرس و قیمتش به من می‌خورد. میز و کمد و این چیزها داشت به قیمت خیلی قدیم. میز کامپیوتر بیست تومان. کمد و قفسه کتاب سی تومان. توی این دو سال هروقت کتاب‌هام را توی چمدان پلاستیکی پتو می‌دیدم می‌گفتم بروم تعاونی. بعد دفترچه را برمی‌داشتم به تبلیغ خیره می‌شدم. آدرس را که حفظ بودم از رو می‌خواندم. به عکس کوچک کمدی که از فرط نگاه کردن زرد شده بود خیره می‌شدم. مسیر را مرور می‌کردم. برای چهار طبقه بی‌آسانسور با راننده‌ی همان‌جا صحبت می‌کردم. توضیح می‌دادم که باید بیاورند بالا. نه ما مرد نداریم. نه من کسی را نمی‌شناسم. کارتم را می‌دادم بکشند توی آن دستگاه چون هنوز هم دقیقن نمی‌دانم چه طور باید کارت کشید. اما رمزم را نمی‌گفتم و زنک دستگاه را می‌چرخاند سمت من. جای کمد را توی خانه انتخاب می‌کردم. حتی کتاب‌ها را توش می‌چیدم و فکر می‌کردم یک سری از کتاب کنکورها را بدهم برود. بعد دفترچه را می‌بستم و فقط می‌ماند که بروم. حالا چند روز پیش مامان آمد پیشم. همین‌طور که طبق معمول داشت همه جا را تمیز می‌کرد گفت این کتاب‌هات حیف شدها. من هم که آماده داشتم گفتم اتفاقن یک کمدی دیدم که می‌خواهم بخرم. گفتم تعاونی دانشگاه تهران همین کارگر است. می‌رویم ولیعصر از آن‌جا می‌رویم انقلاب. خودشان هم راننده دارند می فرستند. مفت. کمد سی تومان. فکر کن. مامان هم که اصولن آماده است که برویم گفت برویم خب. من از این همه آمادگی ترسیدم. مامان داشت دنبال جوراب‌هاش می‌گشت. من دفترچه‌ را از زیر آوار کشیدم بیرون. آمدم تو اتاق. پشت در کمد که به علت نقص فنی هرگز بسته نشد قایم شدم. موبایل را سایلنت کردم. صفحه‌ی معروف را آوردم. توی آن لحظات به نظرم تبلیغ خیلی قدیمی‌تر از دو سال پیش می‌آمد. فکر کردم الان شماره عوض شده. من چه طور بپیچانم. کاش انقدر از کمدی که ندیده بودم تعریف نمی‌کردم. دو تا بوق خورد و صدایی آشنا گفت تعاونی دانشگاه تهران بفرمایید. من این زن را می‌شناختم. گفتم سلام. من را نشناخت. گفتم شما هنوز هستید؟ گفت بله هستیم. تا پنج هستیم. صدام را آوردم پایین گفتم اون کمدها و میزهای کامپیوتر و این‌ها. یادتان هست؟ هنوز دارید؟ گفت وا. بله داریم. وا را نگفت ولی تو دلش گفت. من نشناسمش؟ بعد من هم گشتم دنبال جوراب‌هام و رفتیم. خودش بود. کمد من آن‌جا ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد. زن‌های تعاونی را بگو. من مثل بچه‌ای که مادرش را گذاشته خانه‌ی سالمندان و بعد از دو سال رفته ملاقات نگاه‌شان می‌کردم. شرمنده بودم. شرمنده‌ی زن فروشنده. زن کمد دان. زن دستگاه خودپرداز. اما هیچ کس من را نشناخت. من هم توی دو سال به قدر خودم تکیده شدم. بهتر. کارتم را گرفتم و برگشتیم. همه‌اش شد سه ساعت. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4496283514480618613?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4496283514480618613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4496283514480618613' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4496283514480618613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4496283514480618613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-808063576870048979</id><published>2011-04-28T16:23:00.002+04:30</published><updated>2011-04-28T16:30:51.448+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;هوای گرم این‌ روزها مثل هوای گرم هر موقعی من را می‌برد به تابستان یکی از سال‌های دبستان. که نمی‌دانم چرا تنها تصویر خوب من از گذشته است. هرچه توی این لحظه می‌گردم و خودم را جابجا می‌کنم می‌روم بالا از روی سقف می‌بینم می‌روم توی آشپزخانه و خودم را از آن‌جا می‌بینم باز هم هیچ هیییچ نکته‌ای ندارد. به غایت از لحاظ نکته فقیر است. در واقع یک هیچی‌ست. من همین را ازش برداشت می‌کنم که انقدر همین هیچی خوب نایاب بوده که حق دارم. این لحظه آرامش داشته. قرار نبوده اتفاقی بیافتد. البته موارد زیادی بوده که قرار نبوده بعدش اتفاقی بیافتد اما افتاده. دهنمان را صاف کرده. از این جهت هم لحظه‌ای که قرارها با وقایع بعد و قبلش می‌خواند نایاب است. به هر حال. این‌طوری‌ست که تازه کولر‌ها را درست کردیم. من و بهنوش توی هال پتو پهن کردیم بالشت انداختیم و دراز کشیدیم. باد مستقیم می‌خورد به ما. بوی خاک می‌دهد. ما لباسمان را دادیم بالا. انگار که هوا را با شکممان بهتر می‌فهمیم. عصر تولد امیرعلی‌ست و ما دعوتیم. مامان توی آشپز‌خانه یخچال را خالی کرده و دارد تمیزش می‌کند. ما هی صداش می‌کنیم. مامان داد می‌زند که آمدم. من خم می‌شوم و از قاب در آشپزخانه مامان را توی یخچال می‌بینم. غر می‌زنم نیومدی که. بعد باز دراز می‌کشم و شکمم را می‌گیرم رو به باد. کلش شاید ده دقیقه هم نباشد. همین. شرمنده‌ام. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-808063576870048979?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/808063576870048979/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=808063576870048979' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/808063576870048979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/808063576870048979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/04/blog-post_28.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3528148136812433988</id><published>2011-04-09T23:59:00.000+04:30</published><updated>2011-04-09T23:59:52.204+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دارم به چیزهایی که حالم را بهتر می‌کند فکر می‌کنم. ده سال پیش، هشت سال پیش، این‌ها چیزهای بزرگی بود. هر روز از مدرسه فرار می‌کردم. روزهایی که نمی‌شد یا به نحوی فرار شکست می‌خورد افسرده بودم. فرار از مدرسه کار بزرگی بود. هر روز فکر می‌کردم اگر فرار کنم حالم بهتر می‌شود. بعد می‌رفتم توی خیابان بیکار می‌گشتم. کاری نداشتم. صرف مخالفت. بعد حالم بدتر می‌شد. فکر می‌کردم باید از خانه فرار کنم. باید کنکور زودتر برسد و من یک دلیل موجه برای با این‌ها نبودن پیدا کنم. مقیاس همه چیز بزرگ بود. آرزوی ریز نداشتم. اگر داشتم برآورده شدنش ربطی به بهتر شدن حال نداشت. ازین کانال سیاسی لسانجلسی‌ها می‌دیدم و فکر می‌کردم باید حکومت را عوض کنم. گوشه‌ی ناخونم را می‌خوردم و تو دلم به خانمی که از تهران زنگ می‌زد و می‌گفت میدان محسنی شلوغ است حسودی می‌کردم. از رویاهای تغییر و فرار و اینا‌ها که بگذریم همین خواسته‌های معمولی همان‌ها هم بزرگ بود. دوست داشتم جام‌جهانی فرانسه باشم. دوست داشتم بازی‌های منچستر را از نزدیک ببینم. دوربین که می‌رفت روی تماشاچی‌ها فکر می‌کردم اگر بین این‌ها جیغ می‌کشیدم حالم خوب بود. از این که ساعت دوازده بازی‌ها پخش می‌شد و توی تاریکی و سکوت بازی را می‌دیدم افسرده می‌شدم. باید هر اتفاقی می‌افتاد من وسط‌ش بودم. چیزهای ریز اصلن به چشم نمی‌آمد. اصلن خوشحال کننده نبود. بعدها پدرم را توی مدرسه بابت فرارها درآوردند. تا آستانه‌ی اخراج رفتم. دلم خوش بود که دارم کارهای بزرگ می‌کنم. دلم خوشحال بود. حالا ده سال بعد نه این که کارهای بزرگم را کرده باشم. نه این که واقعن چیزی را عوض کرده باشم و دلم را زده باشد. که از بس هیچ کار نکردم همه‌اش پوسید و حالا هیچ‌کدامش یا تقریبن&amp;nbsp; خیلی‌هاش را نمی‌خواهم. حالا اگر چیزی حالم را خوب کند آن چیز انقدر ریز و خجالت آور است که حرفش را نمی‌زنم. این که نوشته‌ام را فلانی لایک بزند. این که خودم را جمع کنم رژیم بگیرم و ماه بعد فلان شلوار که دیگر از زانو بالاتر نمی‌آید را بپوشم. این که خانه را تمیز کنم و به‌ش نگاه کنم و فکر کنم چه تمیز. اگر ده سال پیش حالم خوب نبود حق داشتم. آرزوهای بزرگ دست‌نیافتنی آدم را ناامید می‌کند. ولی حالا چی؟ فکر کنم بروم بمیرم. روی زمین گرم. جوری که شکمم چسبیده باشد به زمین. با یک شلوار که از زانو بالاتر نمی‌آید. وسط کتاب‌های که خریدم و نخواندم، مجله‌هایی که برای اثبات مطالعه به آقای دکه‌چی خریدم و آن‌ها را هم نخواندم. روی پوسترهای نویی که روز آخر از ستاد کروبی برای خودم برداشتم. وقتی که تلفن زنگ می‌زند و شماره‌ی آدم‌هایی می‌افتد که باهام کار دارند یا باید خبر چیزی را بگیرند. توی همان حال. لیلکس.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3528148136812433988?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3528148136812433988/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3528148136812433988' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3528148136812433988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3528148136812433988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/04/blog-post_09.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6951903894171485950</id><published>2011-04-03T01:22:00.001+04:30</published><updated>2011-04-03T01:29:08.947+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مهسا دیوار‌های اتاقش را رنگ زده. هر چهار تا زرد. من اول فکر کردم کار خوبی نکرده. خودم وقت رنگ زدن یکی دو دیوار انتخاب می‌کنم. دوست دارم چشم یک جایی برای استراحت داشته باشد. که اگر روزی پاشدی و حالت از رنگ به هم خورد جایی مانده باشد که بتوانی نگاه‌ش کنی. به هر حال فکر می‌کنم این‌طوری بهتر است. یعنی فکر می‌کردم. امروز عصر مهسا من را دعوت کرد اتاقش. دعوت این‌طوری‌ست که یک چیزهایی را می‌ریزد توی کاسه‌های کوچک. خرده چیپس. پفک. ماست. هاریبوی مانده با طعم نوشابه. اگر شرابی چیزی هم مانده باشد دریغ نمی‌کند و تقسیم‌ش می‌کند توی دو تا گیلاس که در دوران قحطی توش آشغال‌های مداد تراش و پاک‌کن می‌ریزد. بعد من را صدا می‌کند که بهناز یک دقیقه بیا.&amp;nbsp; من می‌روم و یک ساعتی می‌مانم. مهسا اگر نخواهد حرف بزند حرف نمی‌زند. تنها فرصت من برای حرف زدن همین وقت‌هایی‌ست که دعوتم می‌کند. پس چیپس و پرز می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. مهسا گفت چهار دیوارش را زرد کرده و استراحت چشم به نظرش چیز بی‌معنی‌ای‌ست. گفت هنوز به روزی برخورد نکرده که حالش از رنگ به هم خورده باشد و احتمالن این‌ها را توی دانشگاه به ما گفته‌اند. بعد هم گفت چهار دیوار را زرد کرده تا احساس کند توی زرده‌ی تخم مرغ نشسته‌. توی زرده‌ی تخم‌مرغ احساس امنیت می‌کند چون انگار هنوز چیزی به‌ش مربوط نیست. پس رنگ زرد حس امنیت می‌دهد. راست می‌گفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6951903894171485950?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6951903894171485950/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6951903894171485950' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6951903894171485950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6951903894171485950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-9047782153876652982</id><published>2011-03-25T03:32:00.002+04:30</published><updated>2011-03-25T03:38:12.574+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مامان از پایین پله‌ها گفت بیا پیش ما. گفتم دسشویی برم میام. گفت حالا یعنی خیلی نویسنده‌ای؟ جان؟ فکر کردی خیلی نویسنده‌ای؟ همه‌ی روز فرار می‌کنی میری پشت دسگاه. دسگاه؟ نویسنده؟ هعی. کاش می‌شد سر مامانم را می‌زدم به یک دستگاهی وصلش می‌کردم به آمفلی مایر و آمفلی مایر دستگاهی بود که تصویرهای سه بعدی آن‌چه در ذهن می‌گذشت را می‌انداخت روی دیوار. شاید این طوری هر سه نفرمان با هم آشنا می‌شدیم. خیلی زندگی سخت شده. من یادم نیست چه کار کردم. کجا چیزی نوشتم و آن چیز چی بوده. ولی مامان روی تایپ کردن من خیلی حساس شده. تا نگاهم می‌کند دستم را می‌زنم زیر چانه‌ام اسکرول می‌کنم. اسکرول خوب است. اسکرول کننده شخصیت مجهولی دارد. معلوم نیست دارد چه کار می‌کند. کارش اسم ندارد. اسم که نباشد متلکی تیکه‌ای چیزی در کار نیست. مامان فکر می‌کند من معماری نخوانده‌ام که تایپ کنم. باید بروم تو کار معماری. تو کار ساخت. کار ساخت این‌جوری‌ست که مامانم پنجره را نشان می‌دهد و خیلی نرم دو تا دستش را در مسیر جاده‌ای که پشت پنجره است می‌کشد. من بارها تلاش کردم به مامان این را بفهمانم که نویسندگی خیلی کار خفنی‌ست و کاش من بودم ولی نیستم. هر کی وبلاگ داشت نویسنده نیست. هر کی تایپ کرد نویسنده نیست. هر کی پشت مانیتور ناگهانی خندید رشته‌ی تحصیلی خودش که شما بالاش پول دانشگاه آزاد داده‌اید را فراموش نکرده. معماری هم کار ساخت نیست. پس بهتر است حرفش را نزنیم چون کلن معلوم نیست ما راجع‌به چی حرف می‌زنیم. اما این عید همه‌ی رشته‌ها را پنبه کرد. مامان مطمئن شده که من دارم رمان جدیدم را می‌نویسم. برای همین منتظر شدم تا الان. الان وقت عزیز و خاصی نیست. فقط مامان خوابیده. و این یعنی می‌شود با حفظ سمت بلاگ نوشت. بله.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستش دروغ گفته‌ام اگر بگویم اتفاقاتی که اینجا می‌افتد را دوست ندارم. اولش عصبی شدم. خب تهران برای خودم می‌خورم و می‌خوابم و می‌لولم. هیچ کس نمی‌گوید بالای چشمت ابرو است گرچه او بالاتر است. اما اینجا همه به همه کارت کار دارند.&amp;nbsp; یک گوشه نشسته باشی، بی‌حالی. افسرده‌ای. برای خودت از نقطه آ بروی به ب بی‌قراری. آرامش نداری. مضطربی. ولی حالا یعنی بعد از چهار روز داریم با هم به جاهای خنده‌داری می‌رسیم. اگر جبهه نگیرم و ول کنم و دامن از دستم برود اتفاقن خوش می‌گذرد. دارم لایو و بیست و چهار ساعته بهترین طنز سال‌های اخیر را می‌بینم. البته یک چیزی می‌گویم و شاید یک چیزی دیگری تو دلم است. اما می‌نویسم تا فردا این‌طوری نگاهش کنم. وقتی می‌نویسم باورم می‌شود. ساده لوحم. به عبارتی این اواخر از فرط ساده لوحی ریده‌ام. خدا حفظم کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال نو هم مبارک. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-9047782153876652982?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/9047782153876652982/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=9047782153876652982' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/9047782153876652982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/9047782153876652982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post_25.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6171702876484935204</id><published>2011-03-17T02:17:00.000+03:30</published><updated>2011-03-17T02:17:18.007+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شکمم داغ شد. رفتم روی سرامیک‌ها دراز کشیدم. لباسم را دادم بالا. شکمم را چسباندم زمین. سرما را از نافم کشیدم تو. سرما رفت تا سرم. سرم درد می‌کرد. هنوز هم درد می‌کند. درد سرد. سرد درد. سر درد؟ سر درد. یاد کی می‌افتم؟ درخت انجیر. بابا درخت انجیر را برید. درخت انجیر مثل درخت های دیگر نبود. مثل توت نبود. اصلن درخت توت نبود. شاتوت بود. بزرگ شده بود و برگ‌هاش مثل چتر ریخته بود. من و بهنوش دست‌مان به میوه‌هاش نمی‌رسید اما پشتش می‌شاشیدیم. ساعت‌های طولانی که توی حیاط بازی می‌کردیم و دوست نداشتیم برگردیم تو. می‌رفتیم به ریشه‌های شاتوت می‌شاشیدیم. همین بود که شاتوت قد می‌کشید و میوه‌هاش را دست ما نمی‌داد. از ما می‌خورد می‌داد دست قد بلند‌ها. قدبلندها همیشه محبوب‌ترند. اما انجیر کشیده بود بالاتر. دست قدبلند‌ها هم نمی‌رسید. رفته بود روی دیوار. ما نردبان می‌گذاشتیم می‌رفتیم بالا. روی دیوار داغ می‌نشستیم. همه‌ش از داغی می‌پریدیم. مورچه‌ها هم بودند. مورچه‌های له شده زیر ما. مورچه‌های داغ شده. بعد در حد مرگ انجیر می‌خوردیم. یک روز رفتیم دیدیم بابا درخت انجیر را بریده. شاتوت هم که خشک شد. حیاط تمام شد کلن. من راهی به ذهنم نرسید. گفتند زمان همه چیز را حل می‌کند. زمان گذشت. شکم داغ کردم. چسبیدم به سرامیک‌ها. فصل انجیر هم نیست. خیسی چهار فصل تو بود یا هرچی. قد کشیدم دادم دست قدبلندترها. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6171702876484935204?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6171702876484935204/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6171702876484935204' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6171702876484935204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6171702876484935204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post_17.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8221563589919381976</id><published>2011-03-14T03:24:00.004+03:30</published><updated>2011-03-14T03:28:07.706+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;بیست&lt;span style="color: #cccccc; font-size: xx-small;"&gt;وشش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8221563589919381976?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8221563589919381976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8221563589919381976' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8221563589919381976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8221563589919381976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post_14.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3863277047774263427</id><published>2011-03-12T23:27:00.007+03:30</published><updated>2011-03-13T05:43:09.146+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img border="0" src="http://behnazmim.persiangig.com/note1.PNG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;حالا نه این که من وکیل وصی عید باشم. نه. ولی عید کجاش انقدر بد است که هنوز نرسیده غرغرها شروع شده. دیدن فک و فامیل سالی یک بار هیچ هم بد نیست. هم را نبینیم چه ‌کار کنیم؟ بنشینیم الکی استرس آزمایشگاهی تولید کنیم؟ البته که خودم را دارم می‌نویسم و حواسم هست. من وقتی تنهام میلیون تا دلیل برای افسردگی دارم. کلی ترس دارم. کلی داستان دارم از ته ماجراهایی که هنوز به وسط هم نرسیده. گونی گونی ته‌های وحشتناک هیولا شده با خودم حمل می‌کنم. اتفاقن عید خیلی هم فرصت خوبی‌ست که بروی خانه‌ی فلانی. آجیل بخوری. چای بخوری. هی احترامت را نگه دارند. میوه توی ظرفت بگذارند. بعد همین‌ها که توی مهر تره هم برایت خورد نمی‌کنند شیرینی نخودی مثل زیگورات برایت بچینند. لباس‌های نوی‌شان را بپوشند تا تو تماشا کنی. اخبار سیاسی را با نظریه‌های شخصی‌شان قاطی کنند و چیزهای امیدوار کننده حتی بسیار نا امید کننده تحویلت بدهند.&amp;nbsp; این‌ها بد است؟ این‌ها بد باشد پس زندگی در طول سال منهای این چهارده روز اسم‌ش چیست؟ آبان و آذر و مهر. شب‌های دم ظهر. ماه رمضان وسط تابستان. دی‌ماهِ تنها یک گوشه افتاده. دوازده ماه بقیه پس خیلی فاجعه است. فکر کن شب هفدهم مرداد سرت را بیاندازی پایین بروی با عمه‌ی پدریت معاشرت کنی. شاید اصلن راهت هم ندهد. حالا اصلن بقیه هیچ. خودم. خودم عید را به غاااایت دوست دارم. کسی نیست بیاید برویم کفش ورنی براق بخریم. شیرینی بخریم و خلاصه از این عیدی‌ کاری‌ها. وگرنه آن را هم می‌رفتم. وگرنه فرشم را هم دو انگشتی می‌شستم.&amp;nbsp; بعد هم خودم را از کاج وسط میدان ونک آویزان می‌کردم و مثل چراغ روشن خاموش می‌شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک کلام. عاشق عیدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پ.ن. نوت را هم پیش پیش گذاشتم کسی به زحمت نیافتد. نوشته شده در &lt;a href="http://www.blogger.com/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8Chttp://"&gt;شیرین‌کاری&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3863277047774263427?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3863277047774263427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3863277047774263427' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3863277047774263427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3863277047774263427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post_12.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8274163322183562355</id><published>2011-03-08T04:54:00.000+03:30</published><updated>2011-03-08T04:54:56.972+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behnazmim.persiangig.com/mmm.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://behnazmim.persiangig.com/mmm.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی خوبه و مهربونه؟ این آهنگ پرتقال اگر دروغ نمی‌گفت کسی به‌ش نمی‌گفت چرا دروغ نگفتی. بودنت هنوز مثل بارونه؟ تازه و خنک و ناز و آرومه؟ واقعن؟ من این را قطع کنم با اجازه. هان. راستش این‌طوری‌ست که من دارم با خانه‌ی روبرویی که چهار طبقه‌ای و نما آجر سه‌سانتی‌ست زندگی می‌کنم. صبح‌ها که خوابم. ولی ظهر‌ها یا عصرها بسته به کرمم که از خواب بیدار شدم پرده‌ها را می‌زنم کنار. خانه‌ی چهار طبقه می‌افتد وسط هال. اصلن هم برام مهم نیست که از بیرون من را چه‌طور می‌بینند. این هیچ باعث نشده که من بروم مثلن آن‌طرف‌تر شلوارم را عوض کنم. کلن از اول طوری باهاش برخورد کردم که انگار واقعن چیز خصوصی و خاصی تو خانه‌ی من اتفاق نمی‌افتد. با هم راحتیم. من در طول روز بیشتر از نگاه کردن به صورت آدم‌ها آجرهای این ساختمان را می‌بینم. یعنی کلن بیشتر از هر آدمی این چهار طبقه توی‌ خانه‌ی من بوده. طوری شده که وقتی به رفتن از این‌جا فکر می‌کنم اصلن تصور فضاهای داخلی این‌جا دلم را تنگ نمی‌کند پرتقال من. چیزی که دلم را تنگ می‌کند این آجری کثافت است. این آجری کثافت که هرگز مال من نبوده. من هم توش نبودم. حتی اسمم را بلد نیست. حتی واقعی‌ش این است که نه چشم دارد نه متوجه من شده نه براش مهمم. اما همین موجود پر رنگ‌ترین موجود زندگی من بوده. دیروز نور افتاده بود روی راه‌پله‌هاش. نگفتم؟ راه‌پله‌هاش همین‌طوری بی‌در و پیکر توی هوا ول شده. من همه‌ی پله‌ها را می‌بینم. همه‌ی ورودی‌ها که می‌شود چهار ورودی را می‌بینم. می‌بینم که طبقه‌ی سومی روی پله‌های روبری درش گلدان گذاشته. کلن از اول همین پله‌ها بود که من را جذب این آپارتمان کرد. بهم اجازه می‌داد ببینمش. پله‌های خانه کناری‌ها مثل قفس بسته‌ست. به جاش آن‌ها این امتیاز را دارند که برف و آشغال و سرما به ساختمانشان نیاید. بروند امتیازشان را داشته باشند. تازه آجری هم نیستند. بدبخت‌ها. اما گلپر سبز قلب زار من این‌طوری نیست. حاضر شده سرما بپیچد توی پله‌ها. باران ببارد همه جا را خیس و گلی کند. اما درش را به روی من نبندد. گفته پله تحفه‌س؟ بذارید ببینه بچه خب. و آن‌ها چند ساعتی حرف زدند و آخر هم گذاشتند. لابد این‌جوری بوده. البته من تحصیلات دارم. می‌فهمم. به از شما نباشم. اما دلم به این خوش است. واقعن ها. بعد روش تحقیق کرده‌ام و فهمیده‌ام که ساکنینش با هم یک ربطی دارند. دیدم طبقه چهارمی سینی فر و دستکش به دست آمده از در بیرون در را با پشت پاش بسته. دو طبقه رفته پایین و مرد در را پشت سرش بسته. دیدم طبقه اولی‌ها پیرند. عید پارسال دختر طبقه‌ نمی‌دانم چندمی آمده بود شیشه‌های هال این‌ها را تمیز می‌کرد. کلن اطلاعاتم مربوط به همان عید پارسال است. چون پرده‌ها را باز کرده بودند. من این فرصت را داشتم که تماشا کنم. یواشکی با چراغ خاموش ساعت‌ها نگاه می‌کردم. طبقه‌ سومی یک دختر دارد. دختر دبستانی. توی کل مدتی که نگاه می‌کردم دختر دو بار رفت از یخچال چیزی برداشت و بقیه‌اش را نشسته بود روبروی یک چیزی که تو کادر نبود اما نورهای آبی می‌انداخت روی صورتش. من حتی می‌دانم که طبقه آخری به شوهرش اجازه نداده بود تو خانه سیگار بکشد. مردک می‌رفت روی پشت‌بام سیگار می‌کشید و موبایل حرف می‌زد. لابد همان موبایله کار دستش داد چون من دیگر روی پشت بام ندیدمش. از طبقه‌ی دوم کلن بی‌اطلاعم. فقط می‌دانم وقتی آقای ویلون زن می‌آید تو کوچه سریع پسر جوان با شلوارک می‌دود توی پله‌ها. اما اصلن اطلاعی از ساکنین طبقه‌ی دو ندارم. جز همین پسرک شلواری و پرده‌های کلفت هال. باغ من سرده همه‌ی گلاش پژمرده دونه دونه. این زنیکه می‌خواند من نگفتم. اما خیلی وصف حال بود. من غم دارم. غم دارم. یعنی من همه‌ی روز هم که زور بزنم و فراموش کنم تا چشمم به این می‌خورد همه‌ش پشم می‌شود. آدمی که نزدیک‌ترین آدم‌ش یک ساختمان باشد. آدمی است که برود بمیرد به نظر من.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8274163322183562355?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8274163322183562355/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8274163322183562355' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8274163322183562355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8274163322183562355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post_08.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4843718012821758371</id><published>2011-03-07T15:37:00.001+03:30</published><updated>2011-03-07T15:39:07.857+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://api.ning.com/files/q6qtrPNPGGM6oe2Qyg9gYvOcohadMzgSS1FT3E2YefvcFveag8PNGZv-AJPvLhHKWztCz4fy2itSjU7E398N4b7QfASd8*cC/NationalGeographicChannel8.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://api.ning.com/files/q6qtrPNPGGM6oe2Qyg9gYvOcohadMzgSS1FT3E2YefvcFveag8PNGZv-AJPvLhHKWztCz4fy2itSjU7E398N4b7QfASd8*cC/NationalGeographicChannel8.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;(&lt;a href="http://www.mymodernmet.com/profiles/blogs/upinspired-floating-house-14"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4843718012821758371?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4843718012821758371/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4843718012821758371' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4843718012821758371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4843718012821758371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post_07.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3788665195156417069</id><published>2011-03-06T08:27:00.000+03:30</published><updated>2011-03-06T08:27:28.106+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عینک روی فرش بود. تلفن زنگ زد. من روی تشک این طرف هال بودم. خطی که از من و تلفن می گذشت عینک را قطع می کرد. لاجرم عینک له شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt; خیلی دوست داشتم از "لاجرم" استفاده کنم. برای همین این داستان را سر هم کردم. برای همین از فیلترها گذشتم. آمدم یکی جوری لاجرم را بنویسم. چون از سر شب من را ول نمی کرد. گفتم بنویسم بلکه دست از سرم بردارد. ساعت هفت صبح شده و من هنوز نخوابیدم. حتی پفک چی توز چرخی خوردم و سعی کردم به چیزهای دیگری فکر کنم. به تمدنی فکر کردم که با اختراع چرخ پفکی در بین النهرین شکل گرفت. تا چهار نسل هم آدم ها را کنترل کردم. اما ناگهان پسری از دجله برخاست. پسر حاصل نیکی ای بود که شخصی در بیابانی به کسی کرده بود. من رفتم به خیلی جاها شکایت کردم. گفتم قرار ما این نبود. توی متن موافقت نامه موریانه ای کلاغی باز کرده بود و نوشته را از اگر به اگر و تنها اگر تغییر داده بود. من از موریانه شکایت کردم. اما از بین النهرین خبر رسید که مردم شورش کردند. به بین النهرین بازگشتم. اما از دجله همین طور پسر بر می خاست. پس به بیابان رفتم تا جلوی نیکی ها را بگیرم. در بیابان تا چشم کار می کرد بیابان بود. خسته و نا امید در جایی نشستم. توی عوالم خودم بودم که یک نفر دستش را گذاشت روی شانه ام. برگشتم. فکر می کنید کی بود؟ بله. موریانه. گفتم این تویی که این همه نیکی می کنی؟ گفت بله. گفتم چه طور با این جثه ات این همه نیکی می کنی؟ مشتش را باز کرد. یک کبریت کف دستش بود. گفت می بینی؟ آخرین چوب دنیاست. هر بار که گشنگی بر من مستولی می شود این را نگاه می کنم و نمی خورمش. گفتم به راستی که موریانه خفنی هستی. اهل کجایی؟ مشهد؟ همین طور که به کبریت دست می کشید آسمان و زمین و شرق و غرب سیاه شد. حلقه ی سیاه دنیا را گرفت. از من هم گذشت. دور چشم موریانه جمع شد. چشم چشمک زد و دنیا تمام شد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3788665195156417069?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3788665195156417069/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3788665195156417069' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3788665195156417069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3788665195156417069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1708639601431068240</id><published>2011-02-11T04:50:00.001+03:30</published><updated>2011-02-11T04:59:05.372+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;m:smallfrac m:val="off"&gt;    &lt;m:dispdef&gt;    &lt;m:lmargin m:val="0"&gt;    &lt;m:rmargin m:val="0"&gt;    &lt;m:defjc m:val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent m:val="1440"&gt;    &lt;m:intlim m:val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim m:val="undOvr"&gt;   &lt;/m:narylim&gt;&lt;/m:intlim&gt; &lt;/m:wrapindent&gt;  &lt;/m:defjc&gt;&lt;/m:rmargin&gt;&lt;/m:lmargin&gt;&lt;/m:dispdef&gt;&lt;/m:smallfrac&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;من لال شدم. زبانم که سابق بر این گوشت چاق و صورتی‌ای بود برای خودش شروع کرد به تحلیل رفتن. هر روز کوچک‌تر می‌شد و من فقط بلد بودم توی آینه کوچک شدن‌ش را نگاه کنم. البته سرعت کوچک شدن آن‌قدر زیاد نبود که به چشم بیاید. برای همین من یک نقطه از زبانم را با لکه‌های روی آینه هماهنگ می‌کردم و منتظر می‌شدم تا ببینم زبانم چه‌طور از آن عقب‌تر می‌رود. یک مدت معتاد این شدم. به یکی دو نقطه راضی نبودم. انگشتم را می‌کشیدم روی مسواک. آب مسواکی می‌پاشید روی آینه. بعد انقدر نقطه داشتم که ساعت‌ها بنشینم و کوچک شدن زبانم را تماشا کنم. بعدها که چشم‌هام ضعیف شد یک نخ می‌بستم دور زبانم. می‌خوابیدم. نخ را آن‌قدری که زبانم راحت باشد می‌کشیدم و می‌بستم به بالای تخت. بعد بی‌حرکت می‌ماندم تا ببینم نخ کی زبانم را می‌کشد. آنوقت گره‌ی نخ را شل‌تر می‌کردم و باز منتظر می‌شدم. توی سه ماهی که طول کشید حتی نگذاشتم یک میلیمترش از دستم در برود. مهمانی‌ها را می‌پیچاندم. به دوست‌هام الکی می‌گفتم کار دارم. می‌ماندم توی خانه و کوچک شدن زبانم را دنبال می‌کردم. بعدها سر لالی و با خیال راحت نشستم و نمودار دقه بر میلیمترش را کشیدم. یک عکس از بیفور و یک عکس از افتر زبانم هم چسباندم بالاش. بعد هم توضیح مختصری در مورد روش استفاده از آینه و نخ نوشتم و علاقه‌مندان برای توضیحات بیشتر را ارجاع دادم به وبلاگ. اما وبلاگم توی بلاگ‌اسپات بود و فیلتر شد. این انصاف است؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1708639601431068240?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1708639601431068240/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1708639601431068240' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1708639601431068240'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1708639601431068240'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/02/normal-0-false-false-false-en-us-x-none.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1622911700853209878</id><published>2011-01-23T03:57:00.001+03:30</published><updated>2011-01-23T04:02:44.102+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوست دارم چند نفر را پیدا کنم که بنشینیم دور هم. یک نفر بی‌صدا و بی‌خواهش برود چایی بریزد. یعنی کف مطالبات‌م الان همین است. چای نطلبیده. سقف مطالباتم این است که دستی بیاید ملافه را از روی صورتم بزند کنار. دو ماهه باشم. نور و صورتی که می‌آید جلوی نور را می‌گیرد بفهمم. حتی این سقف فهمیدنم باشد. دوست دارم به میزان مست کننده‌ای شیر بخورم. بعد ملافه دوباره کشیده شود. من فرق نور با نور از پشت ملافه را بفهمم. بخوابم. طولانی بخوابم و خیالم از بابت سینه‌های پر شیر راحت باشد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نوشته شده در&lt;a href="http://%d8%b3%d8%b7%d8%ad%20%d8%b7%d9%84%d8%a8/"&gt;سطحِ طلب&lt;/a&gt;. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1622911700853209878?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1622911700853209878/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1622911700853209878' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1622911700853209878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1622911700853209878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6079995133695983127</id><published>2011-01-16T00:17:00.000+03:30</published><updated>2011-01-16T00:17:33.455+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behnazmim.persiangig.com/DSC_0179.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://behnazmim.persiangig.com/DSC_0179.JPG" width="149" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6079995133695983127?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6079995133695983127/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6079995133695983127' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6079995133695983127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6079995133695983127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/01/blog-post_16.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-7700081818002851715</id><published>2011-01-15T01:07:00.000+03:30</published><updated>2011-01-15T01:07:31.254+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همین‌طور که جنازه‌ی ماشین کنترلی سابق پسر بچه‌ را از روی زمین جمع می‌کنم داد می‌زنم که عزیزم تو آشپز‌خانه‌ای زیر شیر را خاموش کن. عزیزم جواب می‌دهد که شیر سر رفته و خودش خاموش شده. من همین‌طور که می‌دوم تا جلوی دعوای بچه‌ها را بگیرم و توضیح بدهم که پس شیر گاز را ببند، فرش لوله‌ شده که سنگر پسر مثلن بزرگه بوده به پام گیر می‌کند و با جنازه‌ی ماشین می‌آیم روی زمین. پایم می‌شکند ولی ماشین دوباره کنترلی می‌شود و پسر بچه توی راهروهای بیمارستان بی‌کار نمی‌ماند. بعد که می‌آییم خانه&amp;nbsp; عزیزم با پای من مهربان است اما نمی‌رود همان پلیور آبیه&amp;nbsp; من را از روی دسته‌ی صندلی بیاورد. من می‌روم توی اتاق تا لباسم را عوض کنم اما دختر بچه می‌گوید این کاسه را بگیر. توش مثلن برای من غذا ریخته. من ادای خوردن در می‌آوردم و همین‌طوری چشمم می‌افتد به مانیتور خاموش. تصویر آشناست. اما هیچی یادم نمی‌آید. می‌روم توی هال و فکر می‌کنم چه جالب. به عزیزم می‌گویم من این را توی خواب دیده‌ام. هر آدمی حق دارد این‌طور فکر کند که هیچ وقت تنهای تنها جلوی مانیتور خاموش شام نخورده. هر آدمی حق دارد فراموش کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب‌تر عزیزم دست‌ش را می‌برد زیر گچ و پای من را می‌مالد. من دردم می‌گیرد و سه بار با گچ می‌کوبم به شکم‌ش. بعد همین‌طور که برای خودم بالشت و پتو برمی‌دارم تا توی هال بخوابم غر می‌زنم که شب‌های قبل را از تو گرفته بودند؟&amp;nbsp; آن پای سالمم را از تو گرفته بودند؟ و عزیزم می‌گذارد تو کاسه‌ام که لیاقتت همان تنهایی بود. و چون آدمی که حق نداشته باشد فراموش کند همان بهتر که نباشد، من پتی می‌کنم و تبدیل به تربچه می‌شوم. قل می‌خورم روی زمین. بالشت‌ می‌ماند تو هوا. عزیزم بالشت را می‌گذارد سر جاش. من را می‌گذارد توی یخچال. برمی‌گردد توی تخت و جنینی می‌خوابد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-7700081818002851715?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/7700081818002851715/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=7700081818002851715' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7700081818002851715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7700081818002851715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2612300369315191999</id><published>2011-01-02T19:42:00.000+03:30</published><updated>2011-01-02T19:42:39.439+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behnazmim.persiangig.com/1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="640" src="http://behnazmim.persiangig.com/1.jpg" width="424" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2612300369315191999?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2612300369315191999/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2612300369315191999' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2612300369315191999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2612300369315191999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1015293775284846236</id><published>2010-12-19T02:27:00.001+03:30</published><updated>2010-12-19T02:34:57.562+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی از اقوام دور آمده وبلاگ من را خوانده. توی فیس‌بوک پیغام فرستاده و برای‌م ابراز تاسف کرده. نوشته مگر یک مشت کامنت و لایک چه‌قدر ارزش دارد که برمی‌داری این‌ها را می‌نویسی؟ تازه اشتباه هم نوشتی. بعد پدرم را به من معرفی کرده. که پدرت این‌طوری‌ست نه آن‌طوری. مادرت این شکلی‌ست نه آن شکلی. مانده بودم جواب بدهم یا سرم را بکوبم به دیوار. البته سرم را نکوبیدم و جواب دادم. اما جواب بی‌ربطی دادم. اصلن آن چیزی نشد که می‌خواستم. نمی‌توانستم بنویسم. در برابر این همه نمی‌دانم چی لال شده بودم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم هی به خودش می‌گوید مهم نیست. من کار خودم را می‌کنم. اما بعد می‌بینی داری هی خودت را سانسور می‌کنی. بعد باید یک توضیحی نوشت گذاشت این‌جا. بیایید بخوانید اما این‌جا سایت خبری که نیست. بایدی در کار نیست. این‌جا همه‌چیز از زاویه‌ی دید من نوشته می‌شود. هم‌کلاسی اول دبستان نمی‌تواند بیاید این‌جا یقه‌ی من را بگیرد که چرا نوشتی خانم خاکسار خوب بود. نوشتم چون دل‌م خواسته و من این‌طور فکر کردم. طور دیگری فکر می‌کنی بلاگ خودت را هوا کن. فکرت را بنویس. اما برندار فکرت را برای من بفرست. نگو برو این راستگو که نوشتی بکن دروغ‌گو، درست‌ش این‌طوری‌ست. درست‌ش؟ نه آخه. درست‌ش؟&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا بگذریم. آن فامیل هم مثلن می‌خواسته به من بفهماند همه چیز خوب‌تر از آن چیزی بوده که من فکر می‌کردم. حتی اگر عید به عید هم خانه‌ی ما گذرش نمی‌افتاده ولی لاقل نمای ساختمان این‌طور نشان می‌داده که ما آن‌ تو داریم گل و بلبل پروش می‌دهیم. خب ممنون. اما ما گلخانه نداشتیم. اصلن بابای من کوچک‌ترین شباهتی هم به آن چیزی که نوشتی نداشت. اما مگر این "بد" است؟ حرفم این است که فکر می‌کنی یک سری تعریف ثابت برای آدم خوب نوشته‌اند. اگر من همان‌ها را در وصف هر کسی کپی کنم یعنی طرف خوب است. این چه فکر احمقانه‌ای است؟ من به هزار و یک دلیل بابام را دوست دارم که یکی‌ش هم شاید با معیارهای خوبی تو نخواند. اولی‌ش این که سر همه چیز با هم دعوا کردیم. سر کولر، رای دادن، زیاد باز گذاشتن آب، خواب صبح فردای کنکور، رانندگی، مسافرت مامان، دوختن سوراخ جوراب، دور انداختن دفتری که توش هنوز کاغذ سفید داشته و خیلی چیزهای دیگر. خیلی رو اعصاب هم راه رفته‌ایم و همین الان دل‌مان را انقدر برای هم تنگ کرده. واقعیت این‌ها برای من دوست داشتنی‌ست. من این‌جا یک چیزهایی را برای خودم ثبت می‌کنم. جمع می‌کنم. یک روزهایی را از وسط تابستان آن سال و زمستان آن‌یکی سال می‌کشم بیرون. چون دوست‌شان دارم. دوست دارم خارج از همه‌ چیز‌ که می‌رود و گم می‌شود این‌ها بماند. اگر بخواهم چیزی را برای خوشآیند کسی عوض کنم همان بروند و فراموش شوند بهتر است.&amp;nbsp; کنارش خیلی چیزها هم می‌تواند از بیخ ساخته‌ی ذهن من باشد. ایرادی به آن‌ها هم نیست. خط بین این دو تا هم برای کسی جز خودم مشخص نیست. خلاصه این‌جا همان دفتر خاطراتی‌ست که تو قفل‌ش می‌زنی. من بازش گذاشتم. برندار با خودکار قرمز و اطلاعاتی که نداری زیر نوشته‌های من خط بکش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت. تاحدود زیادی این نوشته شخصی‌ست و مخاطب خاص دارد. بیاید خودش این پست را بردارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت دو. تند و بد نوشتم؟ به‌هرحال گاهی هم باید تند و بد بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1015293775284846236?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1015293775284846236/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1015293775284846236' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1015293775284846236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1015293775284846236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1379706690159391673</id><published>2010-12-18T03:28:00.002+03:30</published><updated>2010-12-18T04:20:06.653+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behnazmim.persiangig.com/likekhor.PNG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="162" src="http://behnazmim.persiangig.com/likekhor.PNG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;مثال یک&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عید غدیر نشسته بودیم روی همین کاناپه سبزه. بپرسید مگر این خانه‌ی جای دیگری هم برای نشستن دارد؟ نه خب. واقعن ندارد. برای همین نشسته بودیم رو همین کاناپه سبزه. حرف می‌زدیم که بوووم. یک لحظه ساکت شدیم. باز حرف زدیم. دوباره بووووم. پرسیدم چی بود؟ ترقه؟ دوباره حرف زدیم دوباره بوووم بوم بوم. چند بار پشت سر هم. گفت این یک چیزی بودها. بعد هم زیاد شد. نمی‌دانم چند تا بوم شنیدیم. انگار محاصره شده بودیم. داشتند اطراف خانه را می‌زدند. صدا جهت خاصی هم نداشت. .از همه طرف می‌آمد. بعضی‌ها نزدیک. بعضی‌ها هم از خیلی دور. گفت زدن. تهرانو زدن. آمدیم توی گودر. هی ریفرش. هی ریفرش. من بلند شدم سرم را از پنجره بردم بیرون. گفتم بوی دوده. گودر هم خبری نبود. سرچ کردیم انفجار در تهران. همه اخبار قدیمی بود. هشتاد و هفت. رفتیم فارس. خبری نبود. از ولیعصر صدای چند تا آمبولانس آمد. پشت هم آژیر می‌کشیدند. انگار توی چند ثانیه از روی کاناپه پرت شده بودیم وسط جنگ. موبایل به دست دوست‌هام را می‌گرفتم و کسی را پیدا نمی‌کردم. جنگ شده بود و همه‌ی دوست‌هام مرده بودند. البته شواهد ما که درست بود اما یکی بالاخره پیدا شد که گفت آتش بازی و جشن است. توی یوسف آباد و چند جای دیگر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;مثال دو &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بچه بودم ترس از مردن مامان داشتم. شب‌ها بلند می‌شدم می‌رفتم بالای تخت‌ش. نگاه می‌کردم ببینم نفس می‌کشد یا نه. توی تاریکی شکمش را از روی پتو پیدا می‌کردم. دقت می‌کردم. یک نقطه از پتو را با تصویر پس‌زمینه تنظیم می‌کردم. منتظر می‌شدم ببینم نسبت به آن بالا پایین می‌رود یا نه. که نمی‌رفت. مامان همیشه مرده بود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;نتیجه‌ای که از یک و دو نمی‌گیریم &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نمی‌دانم چه‌طور کار می‌کند اما من خیلی دچارش شدم. به چیزی شک کردم. به‌ش دقت کردم. بعد آن‌چیز شروع کرده از خودش تو درست می‌گویی نشان داده. مدرک رو کرده. نشانه فرستاده. من شرلوک‌ هولمز‌وار رد نشانه‌ها را گرفته‌ام. رسیده‌ام به بعدی. بعدی قطار قبلی را تایید کرده. رفته‌ام مرحله‌ی بعد. واتسون درون‌م قهوه داده دستم. تشویقم کرده. آخر با هم نشسته‌ایم همه چیز را گذاشته‌ایم کنار هم. نتیجه گرفته‌ایم. بعد پوووه! کوه اشتباه پشم شده. چند بار نشانه‌ها من را برده باشند تا قبرستان، جنگ، دزد، دختره‌ی کثافت، خیانت، نفرت و این‌ها؟ خیلی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;تست خودشناسی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در تصویر بالا چه می‌بینید؟&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این اسکرین شاتی‌ست از نمودار لایک بر روز وبلاگم در &lt;a href="http://goder.hopto.org/"&gt;لایک‌خور&lt;/a&gt;. اگر چیز به خصوصی در آن نمی‌بینید، اگر به‌تان بر نمی‌خورد و عصبانی نمی‌شوید، بروید خوشحال باشید. سالمید. بقیه هم فعلن تا درمان‌ش پیدا نشده بیایند بنشینند دور هم. تعریف کنند چند بار دزدی که آمده بوده آن‌ها را بکشد، تکه تکه کند و توی کیسه بریزد و بگذارد توی کابینت گربه بوده. چند تا زلزله کامیون نبوده. رکورد مردن مادرشان از شب تا صبح چه‌قدر بوده. بعد هم بلند شوند یکدیگر را بغل کنند. به نوبت گریه کنند. که وقت تنگ است و جنگ نزدیک.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1379706690159391673?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1379706690159391673/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1379706690159391673' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1379706690159391673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1379706690159391673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/12/blog-post_18.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4268240509886645762</id><published>2010-12-15T02:06:00.005+03:30</published><updated>2010-12-15T05:05:56.503+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بیایید واقعی باشیم. یعنی راست‌ش نه این‌طوری که من گفتم. شروع‌ش این‌جوری بود که به خودم گفتم بیا واقعی باش. واقعن صدای این طبل بلند انقدر بد است؟ حالا اگر مریض توی خانه داشتم یا پسرم امتحان اجتماعی داشت شاید. ولی من که ندارم. لابد خیلی‌های دیگر هم ندارند. ضمنن که فردا تعطیل است. و ضمنن که خیلی مریض‌ها دوست دارند گاهی بیدار باشند و ما هی می‌گوییم بخواب. پدر بخواب. خواهرم بخواب. دارم از چه حرف می‌زنم؟ دارم از این صداهایی که این شب‌ها از کوچه می‌ریزد توی خانه حرف می‌زنم. عکس‌العمل غیرارادی خودم به‌شان این بود که صورتم را کج کردم گفتم اَه. ولی واقعی نبود. خوشم آمد. رفتم و پنجره را باز کردم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من یک سال است که اینجام. هیچ صدایی از این کوچه نمی‌آید. یک بار خانه‌ی همسایه روبه‌رویی نه، کناری‌ش، دعوا شده بود. زن جیغ می‌کشید و کمک می‌خواست. من اینجا می‌لرزیدم. یک بار هم همسایه پایینی مراسم عقد دخترش بود. صدای ویگن می‌آمد که زن گل ماتمه، خار و گل باهمه. همین. یعنی یک خانه در طول سال غیر از صدای خودش فقط دو بار باید صداهای دیگر بشنود؟ کم نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا چند شب است که از دور و نزدیک، از خیلی نزدیک، صدا می‌آید. من این را دوست دارم. ما ملت عزاداری هستیم؟ باشیم. البته من این را قبول ندارم. ما عید هم داریم. اما عیدمان خیلی درون‌خانه‌ای‌ست. سال تحویل دوست داریم دور سفره خودمان باشیم. بعدش دوست داریم خانه‌ی مادربزرگ باشیم. بعدش می‌خواهیم خانه‌ی آن یکی باشیم. شاید هم موقعیت‌ش را نداشتیم که جور دیگری باشیم. که توی میدان تایمزمان جمع شویم ده ثانیه‌ی آخر را بشمریم و جیغ بکشیم. حالا شاید یک وقتی این هم اضافه شد. اما من اصلن دوست ندارم فعلن چیزی از همین‌هایی که داریم کم شود. چون مناسبت‌های تاریخی همه‌اش بهانه‌‌ست. بهانه‌های‌ گروهی. بهانه‌ی گریه. بهانه‌ی خنده. لازم داریم دیگر. نداریم؟ بعد مگر چند تا مناسبت داریم که به بهانه‌شان شهر را زنده کنیم؟ که ساعت امن توی کوچه بودن را بالا ببریم؟ که دور هم باشیم بی‌ این‌که هم را بشناسیم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من اصلن تاریخچه‌ی محرم را نمی‌دانم. یعنی تاریخچه‌ی درست نوروز و هیچ چیز دیگری را هم نمی‌دانم. اما فکر کنم خیلی سال طول می‌کشد یا باید خیلی اتفاق مهمی بیافتد که همه‌ی مردم یک کشور یک روز خاص را بشناسند. که بدانند آن‌روز برای چی چراغانی‌بود یا آن‌روز برای چی پارچه‌ی سیاه بسته بودند. که این همسایه دیوانه نشده اگر در خانه‌اش را باز گذاشته و غذای مجانی می‌دهد. که این طبل‌ها برای که به صدا در می‌آید. که چرا دارند توی سرمای ته زمستان ماهی کوچک قرمز می‌فروشند. این‌ها مثل زبان مشترک است. همه می‌فهمیم. هر کدام به قدر خودش فرصت دارد چهره‌ی شهر را چند شبی، چند ساعتی عوض کند. من هر کدام از این‌ها را، چه جشن باشد چه عزا، دوست دارم. چون راست‌ش خیلی برایم مهم نیست که دلیل‌ش چی‌ست. همین که چیزی عوض می‌شود. همین که یک شب‌هایی فرق می‌کند، همین کافی‌ست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم یک سال بود هیچ صدایی تو نمی‌آمد. همین‌طور یک سال بود که من از سر کوچه تا جلوی در خانه‌ را توی سی ثانیه می‌آمدم. چون این کوچه هیچ جایی برای مکث ندارد. برای این که یک جایی بمانی. سر خودت را گرم کنی، چیزی روی دیوار بنویسی یا بخوانی. اصلن جایی بنشینی پای‌ت را تکان بدهی یا برای خودت ول باشی. این کوچه مسیر دسترسی‌ست. باید بیایی توش و از ته‌ش بروی بیرون. یا خودت را برسانی به یک در. زنگ بزنی یا کلید بیاندازی و بروی تو. این کوچه مثل خیلی چیزهای دیگر این شهر مرده. اما به لطف این شب‌ها من دیشب روی جدول‌ش نشستم. پرتقال خوردم و طبل گوش کردم. برای خودم راه رفتم. صورت همسایه‌هام را دیدم. حرف‌های یک دختری به یک دختر دیگر را شنیدم. چند ساعتی توی کوچه ماندم و لذت بردم. امشب هم تا رسیدند خودم را انداختم توی کوچه. دیدم سر کوچه قرمه سبزی می‌دهند. گرفتم و خوردم. مزه‌اش را شاید دوست نداشتم. اصلن نداشتم. ولی خوردم. منی که هی توی غذا مو را از ماست و از همه‌چیز می‌کشم بیرون. خوردم چون داشتم کنار بقیه یک کار فراخوردنی می‌کردم. داشتم توی کوچه می‌ماندم. و چون داشتم با بقیه می‌خوردم. چون کنار هم بودیم و می‌خواستیم لاقل به اندازه‌ی یک ظرف پیش هم بمانیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا فردا و پس‌فردا مانده. بعد باز همه‌چیز همان می‌شود که بود. همان تاریکی. همان مسیر دسترسی. همان بی‌بهانه‌گی برای چند دقیقه ماندن. همان آرامش. همان صدای بوق ماشینی اگر که بیاید یا نیاید. خلاصه اگر شبیه من الکی برای طبل دهن کج کردید خب دیگر نکنید. اگر عزاداری دوست ندارید خب عزا نگیرید. فعلن عزا بیشتر این است که وقتی توی شهر یک خبری‌ست بمانید خانه. درها را ببنید و پنجره‌ها را محکم کنید. اتفاقن بیرون خیلی خبرهاست. از ما گفتن.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4268240509886645762?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4268240509886645762/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4268240509886645762' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4268240509886645762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4268240509886645762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/12/blog-post_15.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1329377922157554207</id><published>2010-12-07T02:21:00.003+03:30</published><updated>2010-12-07T03:11:20.149+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من آدم کتاب نخوانده‌ی فیلم ندیده‌ای هستم. یک عده الان فکر می‌کنند چه با افتخار گفت. کسی که شاهد نیست، اما این لیوان و آن فرش و این آب‌نبات توی دهن‌م شاهدند که با شرمندگی گفتم. نمی‌دانم آن‌ سال‌ها که آدم‌ها فیلم می‌دیدند من داشتم چه‌کار می‌کردم. فکر کن اگر میانگین‌ش را بگیریم نود دقیقه برای هر فیلم، نمی‌گنجد که من این همه ساعت زل زده باشم به سقف. یا همین بیماری که با هر نقطه‌ای روی پوست‌م ور می‌روم. که می‌نشینم سر حوصله با دقت هر نقطه را بررسی می‌کنم، لازم باشد جراحی می‌کنم، لازم نباشد دستی که به روی‌ش می‌کشم. یعنی جای هر کتاب من چند نقطه باید روی پوست‌م داشته باشم؟ هرچه حساب می‌کنم می‌بینم یک ساعت‌های زیادی اضافی می‌آید. خواب‌های تا عصر را که حساب کنی، بحث‌های طولانی سر هیچی را که حساب کنی، خود زنی و دیگرزنی را که حساب کنی، من باز چند سال اضافه دارم این وسط. چه کار می‌کردم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امشب بعد از قهوه خوردنی که نچسبید -چون هنوز هم می‌گویم با همین سینه‌ی خراب می‌خواستم بستنی بخورم- و قبل از شام خوردنی که آن‌ هم نچسبید چون دوست هوس الکل بالای صفر درصد کرده بود و چون کسی نبود به ما برساند و مجبور بودیم لاقل پیتزا بخوریم، رفتیم گشتی توی کتاب فروشی زدیم. پیشنهاد من بود. چون من خودآزارم. دوست دارم هی ببینم‌ که هیچی نخوانده‌ام. از توی قفسه کتاب نامه‌های جلال به سیمین را کشیدم بیرون. خواستم بخرم. دیدم من که از جلال چیزی نخوانده‌ام. حالا خوب نیست نامه‌هاش را بخوانم. با انگشت یک جایی به زور لای کتاب‌ها باز کردم و گذاشتم سر جاش. رفتم بعدی. رمان‌های خارجی. ای داد. دوست داشتم همان کوری هم آن وسط نبود و یک‌دست می‌شد. بعد می‌گفتم آقا قفسه‌ت چند؟ اما کوری را خوانده بودم و محاسبه‌اش سخت می‌شد. رفتم بعدی. ایرانی‌ها، وطنی‌ها. بابا این‌ها را که دیگر باید می‌خواندی. گشتم و گشتم. معادل فارسی کوری هنوز نیامده. می‌خواستم بپرسم قفسه کل‌ش چند که یک صادق هدایت دیدم. لعنت به ناخالصی‌هایی که حاصل دبیرستان و خامی‌ست. لعنت به دبیرستان. دیگر تسلیم شدم. همین‌طور برای خودم گیج گیج می‌زدم. یک جایی رسیدم گفتم عه، تجربه‌ی مدرنیته. من این را خوانده‌ام. بعد با فونت ریز و کمرنگ زیرش گفتم البته منبع یکی از درس‌ها بود ترم پیش. رسیدم به کتاب‌های جی‌آر‌ای و تافل. این‌ها هم که کتاب نیست. بلیط است بیشتر. بعد دیدم یک کتاب باریک آن‌جاست. آموزش فارسی. می‌خواستم کتاب را بکشم بیرون. با انگشت بزنم روش. بگویم این! محشر است. من این را بلدم. عجب زبانی‌ست. باید بخوانی. جدن دوست داشتم به کسی، عربی، فرانسوی‌ای این را می‌گفتم. هر آدمی لازم دارد یک کتابی را بگیرد دست‌ش به کسی معرفی کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر این روزها را نکرده بودم. آن‌ سال‌های مجهول فکر این‌جای‌ش را نکرده بودم. همین روزهاست که وقتی دارم توی دست‌شویی سوسک می‌کشم قبل مرگ دهن باز کند از من بپرسد فلان فیلم را دیدی؟ تحقیر تا کجا. کاش یک نقطه‌ای برای شروع بود. یک قفسه‌ای گوشه‌ی کتاب‌فروشی مثلن. نوشته بود بفرمایید از این‌جا شروع کنید. بعد آن‌جا یک عده نشسته بودند آرام‌‌‌مان می‌کردند. اسم آدم‌های بزرگ که در آن روز متولد شده بودند و بعد از سال‌ها نامعلومی از یک جا شروع کرده بودند را می‌گفتند. سرمان را با اهرم کوچک نرمی می‌دادند بالا. می‌گفتند یک عده که بوف‌کور هم نخوانده‌اند. بعد ما کلاه‌مان را می‌انداختیم هوا. و آن‌ها از کلاه‌مان تعریف می‌کردند. می‌گفتند کلاه بالا انداختنت مثل فیلم‌باز‌ها شده. بعد ما می‌گفتیم چاکریم. آن‌ها می‌گفتند کوچک‌یم. و خلاصه راهی برای فرهیخته شدن ما باز می‌شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بهانه‌ها طبق طبق. اما جدن می‌خواهم شروع کنم به خواندن. سال‌هایی که رفت که رفت. دست‌کم بدانم در ربع‌قرن‌گی چه می‌کردم. غیر از آلودگی هوا، راجع‌به این سال‌ها چهار تا اسم کتاب هم بدانم. اسم چندتا کارگردان حفظ کنم. بعد نوه‌هه که پرسید مادربزرگ مادربزرگ شما در آن سال‌های خفقان چه می‌کردید؟ من خنده‌ای کنم و بگویم ما کتاب می‌خواندیم، فیلم می‌دیدیم، گودر می‌کردیم، مادربزرگ فاخر به قربانت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1329377922157554207?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1329377922157554207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1329377922157554207' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1329377922157554207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1329377922157554207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/12/blog-post_07.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1426886184381335121</id><published>2010-12-01T03:21:00.001+03:30</published><updated>2010-12-01T03:25:52.067+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا هرچه‌قدر هم بالون‌ت رفته باشد بالا، کم کم کیسه‌های شن از روی زمین بلند می‌شوند خودشان تو را پیدا می‌کنند. می‌چسبند زیر سبد بالون‌ت، و آرام آرام برت می‌گردانند. اگر ببینی فکر می‌کنی الکی‌ست. اول فیلم گرفته‌اند که یارو رفته بالا، کیسه‌های شن را باز کرده، یکی افتاده توی علفزار، یکی توی دریا. بعد هی رفته بالاتر. این هم حقه‌ست. برعکس همان را به خوردت داده‌اند. اما این‌طوری نیست. کیسه‌های شن خودشان پرواز می‌کنند. خش خش خش. از لای علف‌ها. وقتی هنوز بالون تو به آسمان آن‌جا نرسیده. روی پاهای‌شان جمع می‌شوند. نرم می‌پرند. و تا برسند بالا تو هم رسیده‌ای. این‌طوری‌ست. آدم همیشه سقوط می‌کند. بالا فقط برای سفر است. باید برگردی پایین زندگی کنی. سوسک بکشی. سوخته‌ی غذا را از ته قابلمه پاک کنی. باید برگردی. که برمی‌گردی. شک نکن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا وسط این سقوط سرما هم خورده باشی که بدتر. تب داشته باشی که فاجعه. روی زمین بودن بعد از یک مدتی بالابالا پریدن خودش سخت است. روی زمین بودن اصلن بعد از صد متر دوچرخه سواری هم سخت است. هی فکر می‌کنی چه سرعتت کم شده. چه بدبختی. بعد از بالون سواری که بماند. اما بالاخره که چی. باید با همین سرعت زندگی کنیم. باید به اندازه‌ی راه رفتن طول بکشد. مزرعه که یک مربع سبز نیست. باید توش باشی. گل بچسبد کف کفشت. از این سر تا آن سرش یک ساعت طول بکشد. باید کش‌دار زندگی کنی. این‌طوری‌ست. همان بهتر که چشم آدم به دید از بالا، به سرعت دوچرخه، به ماشین توی جاده عادت نکند. همین‌طوری راه خودش را برود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بالونم سقوط کرده. من حتی حوصله ندارم از زیر پارچه‌ی عظیمی که روی سرم افتاده بیایم بیرون. دوست دارم همین زیر باشم. ساقه‌ی یک چیزی را بکشم. ته‌ش برسد به یک تربچه. تربچه را با زانوم پاک کنم. همان را بخورم. و تا صد روز زنده باشم. بعد&amp;nbsp; سر فرصت بیآیم بیرون و فکری برای ادامه‌اش ‌کنم. حالا نه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1426886184381335121?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1426886184381335121/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1426886184381335121' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1426886184381335121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1426886184381335121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-53077735352161199</id><published>2010-11-08T02:03:00.002+03:30</published><updated>2010-11-08T02:15:08.392+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نمی‌دانم یادتان هست یا نه. یک‌زمانی آقایی می‌آمد توی برنامه کودک و اصرار داشت که می‌شود با همین چیزهای ساده که تو خانه‌ی هر کدام از ما پیدا می‌شود اسباب بازی ساخت، قاب عکس درست کرد و یک پلنگ کاغذی بین دو و سه بعدی سر هم کرد. من از همان زمان نسبت به این خیلی ساده حساس شدم. توی عالم بچگی هم تا جا داشت با بهنوش آقای خیلی ساده را مسخره کردیم. خودکار را باز می‌کردیم و همه چیزش را می‌ریختیم بیرون. بعد مثلن فنر را بر‌می‌داشتیم می‌گفتیم خیلی ساده با این فنری که توی خانه‌ی هر کدام از ما هست می‌شود خودکار ته‌فشاری ساخت. فنرهایی که هر روز دور می‌ریزیم. این فنرها را باید نگه داریم. بعد قطعات عجیب غریب کوچک را بر می‌داشتیم و می‌گفتیم اینا که دیگر خیلی هم کوچک است و خب معلوم است که همه‌ی ما از این‌ها داریم. سر همش که می‌کردیم&amp;nbsp; رو به دوربین خیالی خودکار را چند بار فشار می‌دادیم تا سرش بیاید بیرون، برود تو، بیاید بیرون، برود تو. بعد برمی‌گشتیم رو به یک دوربین خیالی دیگر می‌گفتیم به همین سادگی! حالا شما یک خودکار دارید. آخر هم از لبخند پهن به دوربین سوم و بچه‌های تو خانه که هیچ‌کدام از این‌ها را نداشتند حال‌مان خوب می‌شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آشپزی‌های تلویزیون هم‌ که مدل غنی‌شده‌ی آقای برنامه کودک بود. هویج‌ها خودشان نگینی شده بودند. خیلی ساده فقط باید آن را به مخلوط در حال پخت اضافه می‌کردیم. خیلی ساده‌ها همین‌طور تکثیر می‌شدند و دریغ از یک ساده. خیلی ساده باید می‌زدیم دنده یک و پا را آرام از روی کلاج بر می‌داشتیم. بعد هم ماشین سرفه می‌کرد و ما هربار بیست سانت می‌پریدیم جلو و خاموش. آقایی&amp;nbsp; هرسال چند شب قبل کنکور می‌آمد توی اخبار ده و نیم شبکه‌ی دو و می‌گفت خیلی ساده، همه‌چیز همان‌هایی‌ست که تو کتاب‌ها بوده، دانش‌آموزان استرس نداشته باشند.&amp;nbsp; اما کی‌ می‌رفت دانشگاه؟ دشمن. بعدها هم که به سختی رفتیم دانشگاه خانم ترسیم فنی آمد اول مکعب کشید، بعد برش زد و مقطع‌ و پلان‌ش را کشید. آخر هم به ما گفت به همین سادگی بروید یک پله، همین پله که تو خانه‌ی همه‌ی ما هست برش بزنید از هر جا می‌شود به‌ش نگاه کرد نگاه کنید بکشید و بیاورید. ترم‌های بعد استاد طرح دست‌ش را یک‌جوری می‌گرفت تو هوا انگار یک پرتقال خیالی را نگه داشته. می‌گفت می‌خواهیم یک بیمارستان طراحی کنیم. چندین هزار متر زیر بنا را توی دست‌ش هی فشار می‌داد و می‌گفت یک بیمارستان.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;چیزهای ساده به نظرم هیچ‌وقت پای‌شان به حرف‌های ما باز نشده. ساده کشیدن سیگار است. خط خطی کردن کاغذ وقت تلفن حرف زدن است. گرفتن یک عکس برای &lt;a href="http://sobhshow.blogspot.com/"&gt;صبح‌شو‌&lt;/a&gt;ست. حتی پر کردن نمک‌دان هم ساده نیست. خاراندن پشت هم ساده نیست. ساده برداشتن قند از کنار لیوان چای است. ساده نشستن توی رستوران و سفارش غذاست. حتی کاغذ را هم نمی‌شود بیشتر از هشت بار تا کرد. ساده‌ها خیلی مظلوم واقع شدند. به چشم نمی‌آیند. کسی درس‌شان نمی‌دهد. کسی توی اخبار نمی‌گوید استرس نداشته باشید این چای از همان قوری ریخته شده، خیالتان راحت. ساده‌ها باید خیلی ناراحت باشند که اسم‌شان دزدیده شده. که مشکل‌ها زیر نام‌شان تبلیغ می‌کنند، شرکت می‌زنند، دستور آشپزی می‌دهند. یک روز سر فرصت ساده‌ها را لیست می‌کنم. برای حمایت‌شان کمپین راه می‌اندازم. دست‌شان را می‌‌گیرم می‌برم تلویزیون. معرفی‌شان می‌کنم. کاری می‌کنم که هویج‌های نگینی و بادمجان‌های شکم‌خالی خودشان بی‌سر و صدا از در عقبی بروند. بعد هم یک چیز واقعن ساده را بالاخره آموزش می‌دهم. همین من.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-53077735352161199?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/53077735352161199/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=53077735352161199' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/53077735352161199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/53077735352161199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6316120396717267338</id><published>2010-11-07T01:14:00.003+03:30</published><updated>2010-11-07T02:35:17.512+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش &lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2010/10/2-1.html"&gt;فراخوان&lt;/a&gt;‌ی خواندم که بیایید بنویسید برای چه می‌مانید. فکر کردم من هم بیایم بنویسم. یعنی راستش فکر نکردم. همین‌طور سریع گفتم من که مانده‌ام. پس بنویسم. بعد گفتم خب اصلن چی بنویسم؟ مگر من تصمیم گرفته‌ام بمانم؟ بعد فکر کردم خب از رفتن می‌نویسم. یک طور بی سر و صدایی که کسی هم تذکر ندهد قرار بود از ماندن بنویسیم. باز فکر کردم&amp;nbsp; رفتن؟ مگر من تصمیم گرفته‌ام بروم؟ حقیقت تلخش این است ‌که دیدم می‌توانم برای هر دو بنویسم. چون به هر دو فکر می‌کنم. روزی سه بار می‌روم و چهار بار برمی‌گردم. برای همان یک‌بار بیشتر است که الان نشسته‌ام روی این مبل. مبلی که دیگر نرم نیست. &lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برآوردم این است که ما باید خیلی زیاد باشیم. ما که آخرش لابد یک تصمیمی می‌گیریم، یک روز بالاخره یکی از این‌گزینه‌ها را خط می‌زنیم. یا می‌رویم و می‌شویم از رفتگان یا می‌مانیم و می‌مانیم. اما بازه‌ی قبلش چی؟ آن‌جایی که آدم‌ها "نمی‌دانند". که پول را هم ریخته‌اند به حساب، مدارک را هم ترجمه کرده‌اند، یک بغل کاغذ زیر بغل‌شان است، دارند می‌روند پیش وکیل، اما هنوز هنوز نمی‌دانند. آن‌جایی که اصلن رفته‌اند اما هنوز نمی‌دانند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گیجی و ندانستن شاید به نظر حرف برای گفتن نداشته باشد. اما فکر می‌کنم بیشترین حرف‌ها را ما توی همین دوره می‌زنیم. حتی اگر به کسی نگوییم، جایی ننویسیم. همه‌اش درگیریم. گاهی خودمان را راضی می‌کنیم به رفتن. توی موقعیت‌های سخت، بعد از تحمل برخورد بد در محل کار، یک تصادف به خاطر رانندگی‌های عجیب دیگران، ضایع شدن حق به خاطر بی‌قانونی، ضایع شدن حق به خاطر قانون اشتباه و موقعیت‌های مشابه. ما حرف می‌زنیم. با خودمان دعوا می‌کنیم که چرا سه سال پیش نرفتیم. بعد خودمان را آرام می‌کنیم که عیب ندارد، هنوز هم دیر نیست، می‌رویم. گاهی هم چنگ می‌زنیم به ماندن. وقتی همین‌طور اتفاقی گذارمان می‌افتد به بازار تجریش، به شلوغی و سرزندگی، به جایی که سبزی‌فروش‌هاش قاطی بلند بلند تبلیغ کردن تربچه شوخی هم می‌کنند، یا توی اردیبهشت که وسط باران آفتاب می‌زند، یا وقتی فکر می‌کنیم آخه مگر مامان چند سال دیگر هنوز هست، مگر چه قدر وقت داریم. باز حرف می زنیم. خودمان را آرام‌ می‌کنیم. انگار یکی همین الان در و دیوار خانه را ازمان گرفته باشد با حسرت همه‌جا را نگاه می‌کنیم و فکر می‌کنیم نه، واقعن می‌مانیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر کردم بیایید تصویر را کامل کنیم. این‌بار سر دوربین را بچرخانیم روی تاریکی. آن‌جا که انگار کسی نیست نور بیاندازیم. جایی پشت آدم‌های مصمم، انبوه سرگردان‌ها را ثبت کنیم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6316120396717267338?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6316120396717267338/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6316120396717267338' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6316120396717267338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6316120396717267338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/11/blog-post_07.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8905478878324731942</id><published>2010-11-02T04:19:00.006+03:30</published><updated>2010-11-02T04:57:12.758+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-&lt;br /&gt;فکر نکنم هیچ کدام از این نقشه‌های ایران که توش شصت تا کشور اروپایی چپانده‌اند بتواند این‌طور وسعت ایران را به آدم بفهماند. شیرفهم‌ت کند که جدی جدی ایران بزرگ است ها. ما تا همین چند ساعت پیش داشتیم ماسه بازی می‌کردیم. زیر آفتاب می‌خوابیدیم. توی لباس‌ها دنبال نازک‌ترین می‌گشتیم. بعد پرت شدیم این‌جا. این‌جا با این آسمان قرمز سردش. با حرف‌های بخار شده و تو هوا گیر کرده‌اش. با گرمای مطبوع تاکسی‌هاش. بین فصل‌ها سفر کردیم و هیچ مرزی رد نشد. ویزا نگرفتیم. زبان عوض نشد. چه عجیب. چه خوب.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-&lt;br /&gt;قبلن نتیجه گرفته بودم ریشه‌ی خیلی از افسردگی‌ها، لاقل خیلی از افسردگی‌هایی که من دیدم، "لوسی" ست. نازپرودگی‌ست. توی این سفر مطمئن شدم. خرید می‌کرد. فقط یک دقیقه خوشحال بود. می‌گفت برویم این‌جا، می‌رفتیم، ته‌ش دو دقیقه خوشحال بود. به خاطر سفارش‌های مامان "نه" از من نمی‌شنید. هرچه می‌گفت همان بود. برای این یکی که اصلن خوشحال نبود. توی ساحل آدم‌ها صدای خنده‌شان می‌آمد. ما دوتایی زل زده بودیم به دریا. حرف نمی‌زد. خوشحال بود؟ نبود. ناهار هتل که مفت بود نمی‌خورد، هوس پیتزا می‌کرد، می‌رفتیم پرسان پرسان بهترین فست فود را پیدا می‌کردیم، سفارش می‌داد، یک تکه می‌خورد، می‌گفت خوب نبود. یک شب توی تخت زد زیر گریه. بغل‌ش کردم. گفتم اشکال ندارد، گریه خیلی هم خوب است، گریه کن، آدم گاهی دلش می‌گیرد خب. بعد فکر کردم حالا واقعن چرا؟ چی توی آن کله است که به زور این قرص‌هایی که من سر ساعت می‌دهم هم پاک نمی‌شود؟ درد است؟ درد چی؟ چه مشکلی داریم ما؟ چهار تا خاطره‌ی بد مثلن. این‌ها آدم را نابود می‌کند؟ فکر کردم به منشی مامان. باباش بناست. خودش چند جا کار می‌کند. بعد یک گل‌هایی می‌سازد برای گل‌فروشی‌ها که اسم‌ش را نمی‌دانم. از این پارچه‌ای ها. مطمئن‌م هرجا که خواسته نرفته، هرچیز که خواسته نشده. اما آدم خوشحالی‌ست. راست‌ش این که فکر کنم پول افسردگی بازی را ندارد. وقت‌ش را هم.&lt;br /&gt;آدم‌های خوش و خرم که هیچ، آدم‌های سختی واقعی کشیده هم لاقل می‌دانند سختی چی‌ست، اشتباه نمی‌گیرند، ولی آدم‌های این وسط. وای از آدم‌های این وسط. چهار تا خاطره‌ی بد را می‌گذارند روی تکرار. روزی هشت بار هم که بخواهی تعریف می‌کنند. از کوچک‌ترین‌ها نمی‌گذرند. کلکسیون درد و بدبختی اند. کلکسیون پشم. همه‌اش پشم. حیف سفر. حیف هر تلاشی برای شاد کردن این‌ آدم‌ها. جدن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-&lt;br /&gt;نصفه شب نشسته بودیم کنار اسکله. تو حال خودم بودم. چهار تایی آمدند. صدای خنده‌شان ساحل را برداشت. دخترها دامن‌ها را گرفتند بالا، چند قدمی رفتند توی آب. پسرها ایستاده بودند عقب، حواس‌شان به پرواز هلی‌کوپتر بود. نهایت‌ش دو متر می‌پرید. یکی‌شان هی می‌رفت آت و آشغال ازش آویزان می‌کرد. می‌خواست ببیند حالا چه قدر می‌پرد. آن طرف دامن دخترها هی بالاتر می‌رفت. این طرف پسر آشغال‌های بیشتری را از بال‌های اسباب بازی آویزان می‌کرد. آن طرف دخترها توی آب جلوتر می‌رفتند. یکی‌شان هی خم و راست می‌شد از خنده. این طرف پسرها جدی بحث می‌کردند. آن طرف ساق پای دخترها سفید بود. باریک بود. داشتم دیوانه می‌شدم. تصویر انقدر خوب بود که دوست داشتم از یکی بپرسم شما هم این چهار تا را می‌بینید؟ انقدر نگاه‌شان کردم که نمایش تمام شد. دخترها از آب آمدند بیرون. پسرها هلی‌کوپتر را گذاشتند تو جعبه. چهارتایی رفتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوش گذشت. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8905478878324731942?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8905478878324731942/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8905478878324731942' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8905478878324731942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8905478878324731942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2370294643320449335</id><published>2010-10-29T03:51:00.008+03:30</published><updated>2010-10-29T05:46:59.124+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داریم می‌رویم سفر و جا کم داریم. من یک تپه لباس ریخته‌ام وسط هال و هی سعی می‌کنم کوچک‌ترش کنم. گاهی یک شال از وسط‌ش می‌کشم بیرون. دو دقیقه نگاه‌ش می‌کنم، می‌گذارم‌ سر جاش. نه، من درست نمی‌شوم. هر دفعه می‌گویم دفعه‌ی آخر است که این‌طور سنگین سفر می‌کنم. دفعه‌ی بعد باز می‌بینم دارم خودم را روی زمین می‌کشم تا چمدان بیاید، چمدان هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این بار مشکل اصلی لپ‌تاپ است. هی از کنارش رد می‌شوم. یک چشمی نگاه‌ش می‌کنم. هی فکر می‌کنم می‌برم‌ش. بعد بر می‌گردم فکر می‌کنم نه، دارم می‌روم استراحت، نمی‌برم. باز خودم را می‌بینم نشسته‌ام روی مبل و به‌ش خیره شده‌ام. بابا من دارم سعی می‌کنم ازش فاصله بگیرم. ولی هی خودش می‌آید می‌نشیند سر راه. هی ناز و عشوه و این‌ها که من را نمی‌بری؟ بعد همین‌طور که با انگشت‌هاش بازی می‌کند با یک حالت غصه‌ای می‌گوید وایرلس داره‌ها اونجا. نمی‌داند چه‌قدر این مدت مایه‌ی اعصاب خوردی بوده. بی‌تقصیر است. به این چه که بدترین خبرها را از همین مانیتور خواندم. دوست دارد. سفر دوست دارد. بی‌گناه است. ابزار است، ابزار. به ابزار بگویم نمی‌برمت سفر تو بدی؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;به هر حال گفتم بیایم بنویسم. بلکه نبردم و یک نفر این‌جا نگران کم‌حرفی من شد. لاقل آن یک نفر بداند من خوبم. خوشم. فقط زورم نرسیده. ترسیده‌ام یک مشت هارد و فن و کارت گرافیک بیاید سفرم را خراب کند. که می‌کند. بی تعارف. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2370294643320449335?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2370294643320449335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2370294643320449335' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2370294643320449335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2370294643320449335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3824238007128686967</id><published>2010-10-26T06:29:00.001+03:30</published><updated>2010-10-26T06:41:16.433+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیابان ملک آباد مشهد دو تاست. نه این‌که واقعن دو تا باشد. اما در ذهن آدم‌ها دو تاست. یکی‌ش همینی که الان هست. با درخت‌های کوتاه و جدید نمی‌دانم چی. یکی‌ش همانی که دیگر نیست. با درخت‌هایی که سقف و دیوار خیابان بودند، درخت‌های بلند سپیدار.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بین این دو تا ملک آباد خط سیاه و محکمی کشیده شده. این خیابان یک بار چیزی بود، که دیگر نیست. حتی نمی‌شود به این ظاهر جدید نگاه کرد و امیدوار بود. درخت‌های نمی‌دانم چی هرگز قرار نیست سپیدار باشند. یعنی آینده‌ی دورشان هم امیدوار کننده نیست. نهایت‌ش می‌شوند درخت‌های نمی‌دانم چی بزرگ. ملک آباد قبلی تمام شد. سپیدارها خاطره شدند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا بیاییم تهران. خیابان ولیعصر. خیابانی که در کم‌ترین حالت‌ش روزی می‌شود دو تا. حواس‌تان هست که دارید در بهترین روزهای ولیعصر قدم می‌زنید؟ حواس‌تان هست که همین الان وسط یک خاطره ایستاده‌اید؟ شاید این را فقط آدمی می‌فهمد که یک روز صبح از خواب بیدار شده و دیده خیابان‌ش نیست. درخت‌ها کو؟ درخت‌ها نیست. آدمی که دیده چه طور چیزی را جای خاطره‌اش کاشته‌اند که حتی شبیه‌ش هم نیست. به طرز ناراحت کننده‌ای حتی متفاوت است. در تضاد است. زبان درازی‌ست. دهن‌کجی‌ست. شاید فقط این آدم است که هر بار توی این پیاده روها قدم می‌زند می‌خواهد وسایل‌ش را بیاندازد، یکی دو قدم بردارد توی آب، برود یکی از این درخت‌ها را بغل کند. راستی اصلن حواس‌تان هست به اندازه‌ی خوب این تنه‌های چنار؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با این درخت‌ها عکس بگیرید. از این خیابان عکس بگیرید. عکس‌ها لازم می‌شوند. باور کنید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3824238007128686967?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3824238007128686967/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3824238007128686967' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3824238007128686967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3824238007128686967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_26.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5863831518667489753</id><published>2010-10-23T04:46:00.011+03:30</published><updated>2010-10-23T18:30:36.073+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بالاخره خوابید. احساس مادری را دارم که بچه‌اش را خوابانده آمده با خیال راحت چای بخورد. نه این که از صبح کم چای خورده باشد ها، نه. اما چای با خیال راحت نخورده. توضیح بیشتر هم ندارد. چای خورها می‌دانند چای با خیال راحت چی‌ست. بعد از همان جایی که چای‌خورها این را می‌دانند بلاگ‌نویس‌ها هم می‌دانند نوشتن بعد از خواب آخرین نفر چی‌ست. بحث سنگینی شد، بگذریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اول از کشف تازه‌ام بنویسم. مجتمع خرید تیراژه که می‌دانید کجاست؟ از در که وارد می‌شوید پله‌های سمت راست را بگیرید بروید بالا. آن‌جا یک عده نشسته‌اند روی صندلی شما را نگاه می‌کنند. آن‌ها را رد کنید. می‌رسید به دختری که پشت میز کوچکی ایستاده و گوشواره و انگشتر و از این‌ چیزها می‌فروشد. خوب که نگاه کنید یک عالم چیز خوب پیدا می‌کنید. گفت بیشترش کار خودش است. یک سری دست‌بند هم داشت که تاکید کرد احسان بافته. من البته احسان را نمی‌شناسم ولی چون تاکید کرد احسان بافته خب لابد مهم است که احسان بافته. همه چیز به طرز خوبی رنگی‌ست. من چیزهای رنگی دوست دارم. و خوب مهم‌تر این‌که کار دست است. من کار دست هم دوست دارم. الان که تعریف کردم دیدم ماجرا شبیه این تبلیغ فروش‌های خیریه شد. ولی شما اشتباه نکنید. ربطی به خیریه ندارد. نهایت خیرش این است که دل خودتان را شاد می‌کنید. که به نظرم خیر بزرگی‌ست. این هم که بحث سنگینی شد، بگذریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و اما یک مبحث بسیار سبک. اصلن آمده بودم همین را بنویسم. اما خوب آخرین نفر که بخوابد آدم پرحرف می‌شود. امروز یادم آمد یک وقتی دوست داشتم روابط عجیب داشته باشم. خیلی متفاوت. خیلی آزاد. خیلی یک‌جورکه‌هیچ‌کس‌نداشته. خیلی چه‌می‌دانم. همان خیلی عجیب بهترین جوری‌ست که می‌شود توضیح‌ش داد. البته این عجیب تو مراحل مختلف زندگی آدم معنی‌ش مدام تغییر می‌کند. یک چیزی پارسال عجیب بوده و امسال نیست. رابطه‌ی اولم با تعریف آن‌موقع‌ها عجیب بود. یعنی آستین‌ها را بالا زده بودم که رابطه‌ی عجیبم را شروع کنم. خیلی همت کردم و خب حدودن تا نزدیکی مدینه‌ی فاضله هم رفتم... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شانزده هفده ساله بودم. حرف‌های سخت می‌زد. فیلم می‌دید. موهاش بلند بود. صبحانه سیگار می‌خورد. با خیلی‌ها رابطه داشت. خیلی‌ها یعنی دختر. با خیلی دختر رابطه داشت. به یک چیزهایی این‌طور که می‌گفت معتاد بود. شاید هم نبود. به هر حال ادعاش را داشت. من به همین ادعا هم راضی بودم. خانه‌شان عجیب بود. هیچ‌کس نمی‌گفت تو کی هستی. برای همین من مدرسه را می‌پیچاندم می‌رفتم آن‌جا. چشم‌هام هنوز نو بود. لحظه به لحظه‌اش یادم مانده. فیلم می‌دیدیم. حرف می‌زدیم. معمولن من تعجب می‌کردم. دانشگاه نمی‌رفت. کلن تو چارچوب نگنجیدنی نشان می‌داد. من هم که عشق عصیان و آقای عجیب. تولدش فرصت‌ی بود تا نشان‌ بدهم من هم عجیبم. مدرسه را طبق معمول پیچاندم. رفتم از کوچه پس کوچه‌های مشهد براش کادو خریدم. وقتی ویسکی را گذاشتم روی میز فقط می‌گفت کله خر. انگار بهترین تشکر دنیا بود. بعد برای من کلاس فحش تدارک دید. می‌نشستیم رو زمین و کلاس شروع می‌شد. می‌گفت "این‌جا روی س تشدید داره. الکی فحش ندی ها. باید با احساس باشه. حالا بگو... تشدید روی س. تشدید. تشدید. هااا. حالا شد!".&amp;nbsp; بد دهن شده بودم. کیف می‌کردیم. به نظرم آخر رابطه بود. گاهی زنگ می‌زد به دوست‌دخترهاش. من هم نشسته بودم پاهام را تکان می‌دادم سیب‌زمینی می‌خوردم. وقتی خرشان می‌کرد بر می‌گشت برای من ادای خنده‌ی قاه قاه در می‌آورد. من هم بی صدا قاه‌قاه می‌خندیدم. وقتی پای تلفن بود صدا از من در نمی‌آمد. به من نگفته بود. این‌ها قوانین ننوشته‌ی بین خودمان بود. فکر می‌کردم لعنت به مدرسه، لعنت به دخترهایی که این خرشان می‌کند، لعنت به مامان بابا که اگر بفهمند این‌جام من را زنده زنده می‌خورند، لعنت به ادب، لعنت به قاعده، لعنت به هرچیزی که ما لعنت‌ش می‌کنیم. می‌خواستید قابل لعنت نباشید. قابل خر شدن و دور زده‌ شدن نباشید. هستید؟ پس بخورید.&amp;nbsp; و خوب انقدر توی همه‌ی این لعنت‌ها هم‌صدا بودیم که شاید حتی دوست‌‌ش داشتم. اما همان‌طور که مع العصر یسرا، لابد مع الیسر عصرا. یک روز حباب ترکید.  آمد گفت عاشق دوستم شده. ضربه خوردم. مانده بودم هنوز هم باید عصیان کنم و دست بیاندازم گردن‌ش بگویم هاها خیلی پروژه‌ی جالبی‌ست یا واقعن ناراحت باشم. انقدر حباب منعطفی بود که باز هم می‌خواستم بزرگ‌ترش کنم. خجالت می‌کشیدم از خودم با آن همه ادعا که حسود باشم. ولی بودم. دلم شکسته بود. کم‌کم که با خودم صادق شدم این رابطه تمام شد. البته بعد هم مثل هر آدمی که فکر می‌کند دوباره چیزی را که یک بار آزارش داده تجربه نمی‌کند، این را سه‌باره&amp;nbsp; و چهار‌باره&amp;nbsp; و چندباره تجربه کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید فکر می‌کردم یک روشن‌فکر کشف نشده‌ام که باید تو موقعیت‌های سخت قرار بگیرد تا خودش را ثابت کند. آدم‌های صاف و ساده قبرستان روشن‌فکری من بودند. چه‌طور به آدمی که مثل آدم بود می‌فهماندم چه قدر می‌توانم هیچ حد و مرزی نداشته باشم. فکر کنم برای اثبات خودم بود بیشتر که کماکان فقط آدم‌های "عجیب" را دوست داشتم.&amp;nbsp; اما گفتم که. واژه‌ی عجیب، عجیب واژه‌ای‌ست. کم‌کم خرفهم شدم که چیزی که فکر می‌کردم عجیب است نرم جامعه است. ترم اول که رفتم دانشگاه دیدم ووه! دانشکده‌ی معماری چه‌قدر آقای خاص دارد. موهای آشفته. آقاهای خسته. آقاهای اعصاب خراب. آقاهای عصیان‌تمام. دنیام خراب شد. آقاهای خاص پتی کردند و تمام شدند. فقط دل‌م به همین خوش بود که بددهنم. که آن هم با ورود شصت و هشت/نه/هفتادی‌ها تمام شد. بعدها هرچند دیگر خیلی چیزها مایه‌ی افتخار نبود، اما به رسم عادت، همان مدل قبل زندگی کردم. چند سال؟ خیلی سال. الان که فکر می‌کنم می‌بینم هفت سال! هفت سال این‌طور زندگی کردم. وه. از عددش ترسیدم. هفت سال. من دیوانه بودم؟ بگذریم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از چیز‌های خوب حرف بزنم. فکر می‌کنم هر آدمی باید انقدر صداقت داشته باشد که بتواند از هر دو روی ماجرا بنویسد. جای خوب ماجرای من بخشی‌ش مربوط به همین‌روز‌هاست. داشتم برای خودم زندگی می‌کردم. آدم‌های همیشه را می‌دیدم. دانشگاه می‌رفتم. زندگی معمولی خلاصه. حوصله‌ی کسی را هم نداشتم. زندگی همین‌طوری خوب و کامل بود. بعد مثل هرچیز کاملی که در برخورد با چیز کامل‌تر می‌فهمد کامل نیست، یک روز دیدم نه، زندگی‌م خوب و کامل نیست. این که از کجا سرو کله‌اش پیدا شد بماند. مهم نیست. اما یک روز دیدم جذب آدم آرامی شده‌ام که مرتب لباس می‌پوشد. موهاش کوتاه است. شمرده شمرده حرف می‌زند. مامان باباش را دوست دارد. فلش مموری‌ را همیشه می‌گذارد توی جیب جلوی کیف‌ش. یعنی فلش مموری‌ش جای ثابت دارد. دیگر خودتان بخوانید تا آخرش. بعد راست‌ش این که خیلی درد داشت این روراستی با خودم. من؟ شیب؟ بام؟ درد داشت که بپذیرم من این‌م. این که از اول هم همین بودم یا نه مهم نیست. لاقل الان همینم. دوست دارم رابطه‌ی آرام داشته باشم. دوست دارم مطمئن باشم. متاسفانه مجبور شدم بهناز روشن‌فکر قهرمانم را هم قربانی کنم. پذرفتم که حسودم. تحمل روابط بیشتر از دوستی معمولی را ندارم. حتی پذیرفتم گاهی انقدر حسودم که تحمل همین دوستی معمولی را هم ندارم. پذیرفتم یک زن روستایی سال‌ها توی من جیغ می‌کشیده. پذیرفتم، سرم را خم کردم تو و آرام گفتم جانم؟...جانم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;طولانی شد. مسائل سبک همیشه طولانی‌ترند. حالا برای حسن ختام و به جای پاراگرافی که نوشته نشد &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/D5nwhb-l/Counting_Crows_-_Accidentally_.html"&gt;این&lt;/a&gt; را گوش کنید. فکر کنم من این را هم پذیرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت. شرمنده‌ از موسیقی بی‌ربطی که دانلود کردید. لینک را اصلاح کردم.  &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5863831518667489753?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5863831518667489753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5863831518667489753' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5863831518667489753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5863831518667489753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/accidentally-in-love.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5514548623715106216</id><published>2010-10-21T04:31:00.002+03:30</published><updated>2010-10-21T05:04:38.076+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دارد می‌خندد. پر انرژی‌ست. حال‌ش خوب است. به‌تر از من لاقل. چایی دم کرده. برای من خاطره تعریف می‌کند. دورم می‌چرخد. هی چیزها را جابجا می‌کند. من به ساعت نگاه می‌کنم. به من گفته‌اند که حتی اگر حال‌ش خوب بود قرص‌ها را بدهم. به حال خوب و بدش مربوط نیست. این پروسه‌ی درمان است. نباید قطع‌ش کرد. سر ساعت و منظم، تا معلوم نیست کی. دلم نمی‌آید. الان که خوب است. الان که شاد است. کاش می‌شد امشب نخورد. از چایی که خودش دم کرده می‌ریزم. یک قرص صورتی، نصف قرص سفید. مجبورم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حال خوب‌ش را خراب کردم. چی از الان مهم‌تر؟ کی از الان مهم‌تر؟ لعنت به پروسه‌ی درمان. حالا خوابیده. این‌ها را که می‌خورد مثل گیاه می‌شود. من می‌ترسم. تمام حس‌ها از صورت‌ش می‌رود. کم حرف می‌شود. وقت‌هایی که خوب نیست گیاه شدن‌ش می‌شود حال خوب. اما من امشب حال خوب‌ش را گیاه کردم. حالا می‌فهمم مامان چه می‌کشید وقتی قرص‌های کوچک را به زور توی دست‌ش نصف می‌کرد. می‌گفت بیست میل زیاد است. گفته نصفه هم می‌توانید بدهید. دروغ می‌گفت. نصف می‌کرد تا غم‌ش نصف شود. نه. چرت. نصف می‌کرد تا نصف کرده باشد. غم مامان هیچ وقت نصف نشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب بهنوش رفت. قبل رفتن بغل‌ش کردم. گفتم گریه نکن دختر، برو، قوی باش، گریه نکن عه، برای چی گریه می‌کنی اصلن؟ برو برای روزهای خوب. بعد هم با لبخند ایستادم تا توی فرودگاه تمام شد. برگشتیم خانه. می‌دانستم حال‌ش خوب نیست. من باید خوب باشم. قرص‌ش را کف دستم نصف کردم. لیوان آب را پر کردم. دعا کردم فقط با من حرف نزند. حرف زد. باید جواب می‌دادم. گلوم از بغض می‌سوخت. دیگر نتوانستم. مگر من چه‌قدرم؟&amp;nbsp; هق هق کردم وسط آشپزخانه. بچه شدم. گفتم همبازی‌م رفت. بهنوش‌م رفت. بهنوش‌م رفت. داشت به من نگاه می‌کرد. سریع خودم را جمع کردم. باید حالم خوب باشد. باید مواظب باشم. من فرصت این را ندارم که بد باشم. این چیزها برای من نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;لعنت به خانه‌ای که آدم سالم‌ش منم. من افسرده‌ام. تکه پاره‌ام. من این زندگی را دوست ندارم. &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5514548623715106216?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5514548623715106216/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5514548623715106216' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5514548623715106216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5514548623715106216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6350387226492083245</id><published>2010-10-18T17:54:00.003+03:30</published><updated>2010-10-18T18:15:18.492+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مامان فردا از مشهد می‌رسد. باید این‌جا را جمع کنم. باید نشانه‌ها را پاک کنم. رد انگشت‌ها را از روی دست‌گیره‌ی در بگیرم. دور لبه‌ی لیوان‌ها دستمال بکشم. به این ساعت شنی روی شومینه هی نگاه کنم، هی باور کنم که خودم خریدم‌ش. آخر هم برش دارم ببرم بیاندازم یک جایی پشت لباس‌ها. نه این که مامان من ترسناک باشد. نیست. توضیح و تفسیر خودم ترسناک است. من جواب این‌ها را به خودم هم نمی‌دهم. حواس خودم را هی پرت می‌کنم. فاجعه دقیقن همین است که چایی بریزم و زندگی‌ام را برای یک نفر دیگر تعریف کنم. آدم مگر خودش چه‌قدر می‌داند دارد چه‌کار می‌کند؟ اگر مرد بودم و زن داشتم هم همین بود. یعنی حتی اگر یک مردی بودم که سال‌ها زن داشت، زندگی با ثبات و این صحبت‌ها، باز هم وقتی داشت عسل را با دقت روی نان می‌مالید نگاه‌ش می‌کردم، ازش می‌ترسیدم، از خودم می‌پرسیدم این زن من است؟ بعد باز حواس خودم را پرت می‌کردم. این سوال‌ها ترسناک است. نباید پرسید. باید تند تند زندگی کرد. توضیح هم نداد. برای هیچ‌کس.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس‌فردا امتحان آیلتس دارم. دیشب زنگ زدم به دوست‌م که جزوه‌ا‌ش را بفرستد. فرستاد، نگاه‌ش کردم، بستم‌ش. کار یکی دو روز نیست. فقط ده روش برای نوشتن متن دارد. خواندن یکی‌ش کار پنج ساعت است. تمرین کردن برای جا افتادن توی هر قالب کار چند روز. من فقط دو روز وقت دارم. کار من نیست. با خودم فکر می‌کنم خاک بر سرم با آن همه کلاس رفتنم. این همه سریال دیدنم. فکر کردم بلد بودن زبان دوم یعنی همین. یک دانشگاه هم نیست که توی فرم‌ش این مدرک را نخواهد. یا لاقل بخواهد بداند به نظر خودمان چه‌قدر بلدیم. چه‌قدر فرندز را بدون زیر‌نویس می‌بینیم و می‌خندیم. همه‌چیز به طرز بدی بد است. همه از آدم سوال می‌پرسند. هی باید خودت را در موقعیت‌هایی ببینی که باید چیزها را ثابت کنی. ثابت کن مریضی. ثابت کن بلدی. ثابت کن توی آن دوازده سال خوب بار آمدی. تست‌ها را بزن. توله‌سگ خانه‌گی باش. ثابت کن. از این‌طرف. این‌طوری بنویس. قالب‌ش را رعایت کن. نمودارها چه می‌گوید؟ کسی چیزی نگوید. بگذارید خودش جواب بدهد. نمودارها چه می‌گوید هان؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوست دارم یک بار که دمم را تکان می‌دهم و با دهان باز دنبال استخوان می‌روم برنگردم. استخوان‌ها را برای خودم ببرم چال کنم. بخورم. هرکاری غیر از این که برگردانم‌ پیش صاحب‌ش و منتظر پاداش باشم. دارم مثلن می‌دوم که چیزی را عوض کنم. مثلن زندگی‌ام را بهتر کنم. همه‌اش حرف است. می‌خواهم خودم را از تهران برسانم به خانه‌ی بعد. به استخوان‌های بعد. حالا نه تنها نمی‌دانم دارم چه‌کار می‌کنم که نمی‌دانم چیزهایی که دنبال‌شان می‌کنم دقیقن چی‌ست. می‌ترسم که این‌طور نگاه کنم. می‌ترسم به زن‌م که روی نان عسل می‌مالد شک کنم. می‌ترسم ترسم واقعی باشد. می‌ترسم یک روز به در خانه‌ام نگاه کنم و بپرسم چرا این‌جام؟ می‌ترسم یک روز تهران را از بالا ببینم و بپرسم دارم کجا می‌روم؟ می‌ترسم بمانم&amp;nbsp; و تهران را از پایین ببینم و فکر کنم چرا تهران؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باید تندتند زندگی کنم. باید به مامان بگویم شما اگر بیرون رفتید کلید را ببرید من دیرتر می‌آیم. اگر سوالی داشت باید بپرم توی حمام. وقتی جوابی وجود ندارد اولین سوال را نباید پرسید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6350387226492083245?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6350387226492083245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6350387226492083245' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6350387226492083245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6350387226492083245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_18.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-727741294126758373</id><published>2010-10-17T03:05:00.004+03:30</published><updated>2010-10-17T04:46:21.544+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیلی وقت‌ها هم این‌طوری‌ست که چیزی را که دنبال‌ش نمی‌گردی توی جعبه‌ای که نمی‌خواهی بازش کنی پیدا می‌کنی. مثلن این که یاهو مسنجرت تارعنکبوت بسته. بازش نمی‌کنی. به لطف جی‌تاک یا هرچه. حوصله‌ی دوستان یاهو را نداری. بعد یک شب بازش می‌کنی تا به ساغر بگویی این آهنگ آقای حکایتی با دهان‌ت چه کرد. شاید چون فکر می‌کنی باید به ساغر گفت. ساغر از لحاظ دهانی به تو نزدیک است. ساغر هم‌سن است. ساغر ایران نیست و شرایط‌ش خیلی برای آقای حکایتی شنیدن و دل و دهان باختن مهیا‌ست. مهم‌تر که ساغر توی فیس‌بوک خودش را خالی می‌کند. و تو خیلی بین خالی‌هاش گشته‌ای و مطمئنی که ساغر خودش است. باید به ساغر گفت. بعد می‌بینی ساغر نیست. آف‌لاین می‌نویسی که ساغر آقاااای حکایتی، ساغر دهنـــــم. بعد هم منتظر می‌شوی شاید جواب آف‌لاین‌ت را آن‌لاین بگیری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما ساغر نمی‌آید. فلانی می‌آید. فلانی یکی از بچه‌های مدرسه است. زیاد حرف می‌زند. تو حوصله‌اش را نداری. همیشه دیر جواب می‌دهی که یعنی من کار دارم. ولی فلانی آن‌شب یک‌جور دیگری شروع می‌کند. "یک چیز جالب!". و خوب از آن‌جایی که هرچیز جالبی جالب است حتی اگر فلانی بگوید، تو می‌مانی و حرف می‌زنی. فلانی تعریف می‌کند که هفته‌ی پیش یک تور چند روزه رفته جنگل گلستان. و از آن‌جا روستایی به نام "فرنگ". می‌گوید مردم فرنگ عجیب‌‌ بودند. مردم فرنگ عادت‌های عجیب داشتند. اما مثل همه‌جا بچه‌های‌شان را از موجودی افسانه‌ای می‌ترساندند. چیزی مثل همین لولوی ما. حالا اگر گفتی اسم این موجود چی‌ست؟ تو حدس می‌زنی. غلط است. حدس می‌زنی. غلط است. دنبال اسم‌های ترسناک می‌گردی. غلط. اسم‌های لولو مانند. غلط. هرچه. غلط.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مردم فرنگ بچه‌های‌شان را از "معمولی" می‌ترسانند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فلانی که رفت. اما من از فرنگ باز نمی‌گردم. از جایی که بچه‌هاش از ترس "معمولی" چیزی می‌خورند. چیزی تف می‌کنند. آرام بازی می‌کنند. دست به آتش نمی‌زنند. سیخ کباب را توی پریز نمی‌کنند. به جایی که معمولی انقدر ترسناک است. دارم برای خودم ادامه‌اش می‌دهم. بالا پایین‌ش می‌کنم. دارم فکر می‌کنم مثل ما که یک روز بزرگ شدیم و از لولو نترسیدیم. این‌ها هم بزرگ می‌شوند و از معمولی نمی‌ترسند. دارم به شهری فکر می‌کنم که معمولی افسانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;پ.ن. راستی آقای حکایتی امروز از مطلبی که در گودر هم‌خوان شده بود&amp;nbsp; افتاد توی دامن‌م. آدرس خود متن را که گم کردم اما موسیقی ام‌شب‌ویران‌کن من را می‌توانید از&lt;/span&gt; &lt;a href="http://www.4shared.com/get/N7UwKWed/11_Track_11.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; &lt;span style="background-color: white; color: #999999;"&gt;بگیرید و خوب... ساغرم باشید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-727741294126758373?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/727741294126758373/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=727741294126758373' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/727741294126758373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/727741294126758373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4414850257230145540</id><published>2010-10-15T06:27:00.003+03:30</published><updated>2010-10-15T06:34:45.554+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behnazmim.persiangig.com/DSC_0845.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="261" src="http://behnazmim.persiangig.com/DSC_0845.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;insomnia&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4414850257230145540?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4414850257230145540/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4414850257230145540' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4414850257230145540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4414850257230145540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/insomnia.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8385357445336355341</id><published>2010-10-11T03:41:00.006+03:30</published><updated>2010-10-11T04:22:04.388+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در حالی که دومین سال زندگی تنها، تا چند ساعت دیگر شروع می‌شود من تازه دارم معنی دقیق تنهایی را می‌فهمم. درست‌ترش این که تازه یک پنجره‌ی جدید پیدا کرده‌ام که از یک طرف دیگر اتاق و هال و راه‌پله‌ی این زندگی را ببینم. ماجرا این است که تاحالا تنها مریض نشده بودم. این بدن تانک‌مانند هی از هر چاله‌ای سالم بیرون می‌آمد. روی بالا پایین‌ها نرم می‌نشست و هیچ کجا نمی‌گذاشت آن بالا توی محفظه‌ی شیشه‌ای آب توی دل‌م تکان بخورد. اما تانک‌هم که باشد، بالاخره یک روزی یک جایی گیر می‌افتد. من‌ی که همه‌جا با گردن‌ی افراشته اعلام می‌کردم دو سال است سرما نخورده‌ام، بیا عطسه کن تو صورت‌م اصلن، من هیچی‌م نمی‌شود، سرما خوردم. چه سرمایی. افتاده‌ام گوشه‌ی خانه و همین‌قدر انرژی دارم که بتوانم تایپ کنم، از راه باریکی که برای‌م مانده نفس بکشم و گاهی یک لیوان را ببرم تا آشپزخانه، لبریز کنم از چای کهنه‌دم و برگردم. عصری که هوا شب شده بود افتاده بودم گوشه‌ی هال، به اتاق تاریک نگاه می‌کردم، به مربعی که از آشپزخانه‌ی خاموش دیده می‌شد و به نظرم خیلی بی‌رحمانه آمد که کسی نیست یک کاسه سوپ بدهد دست‌م. که کتری همین‌طور سرد افتاده آن‌جا. خیلی دل‌م خواست چشم‌هام را ببندم و صدای کار کردن یک‌ نفر را بشنوم. یک نفر که تندتند دارد آب‌ لیموشیرین می‌گیرد. یک نفر که دارد همه‌ی تلا‌ش‌ش را می‌کند تا کار‌ها را به بی‌صداترین شکل ممکن انجام دهد. بعد من هم این تلاش و هم سروصدای مراقب‌ت کردن‌ش را بشنوم ولی مهربانانه خودم را بزنم به خواب که یعنی تو سرصدایی نداری. من خواب‌م. دوست داشتم یک نفر به‌م بگوید بخور که تلخ شد. و همین‌طور که من دارم یک نفس لیوان را می‌روم بالا توی ظرف‌ش دنبال قرص بگردد. من به‌ش بگویم مرسی، لیوان را بدهم دست‌ش و تلخی دهن‌م را قورت بدهم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوب اوضاع این‌طوری نیست. روی میز هرچه لیوان تمیز داشتم جمع شده. تمیز‌های قدیم البته. به‌شان نگاه می‌کنم و اصلن به خودم نمی‌بینم که بروم بشورم‌شان. نهایت سعی‌ام این است توی لیوان‌ی که قبل‌ن چایی بوده چایی بریزم. که همین را هم اشتباه می‌کنم. نصف چای‌ها‌یی که خوردم مزه‌ی ویتامین‌ ث می‌داد و ویتامین ث‌‌ها پر از تفاله‌ی چایی بود. ظهر برای خودم سوپ درست کردم. با این مکعب‌مستطیل‌های عصاره‌ی ‌مرغ‌. یکی انداختم تو قابلمه‌‌ی پر آب، یک مشت برنج هم ریختم. نگاه کردم ته کمد، دیدم فقط لپه دارم، ته دل‌م ناله کردم که خواهش می‌کنم سنگ نداشته باش، یک مشت هم لپه ریختم و درش را گذاشتم. یک ساعت بعد با شال‌گردن و یک پتو روی دوش رفتم سراغ‌ش، با قاشق داغ داغ از توی قابلمه خوردم. حسابی که از بخار‌ش عرق کردم و زبان‌م سوخت گاز را بستم. آمدم افتادم روی تخت. صدای همسایه پایینی‌ها می‌آمد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انگار نیرویی، کسی، می‌خواست به من ثابت کند که تنهام. خیلی هم تمیز می‌نوشت. همه‌چیز خوانا بود. از آ و ب و ث نتیجه گرفتم که تنهام. رفتم زیر پتو. خوابیدم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8385357445336355341?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8385357445336355341/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8385357445336355341' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8385357445336355341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8385357445336355341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_11.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2382893511215175668</id><published>2010-10-09T00:36:00.002+03:30</published><updated>2010-10-09T03:10:56.343+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گاهی باید یک‌چیزی نوشت و گذاشت جایی در آرشیو وبلاگت، درفت‌های میل‌باکس‌ت، گوشی‌ات، کشوی میزت، زیر پستان‌بندت، لای کتاب‌ت، یا جایی، هر‌جا، تا بماند. تا در برخورد با آدم‌های مشابه، یا اصلاح کنم، آدم‌های با مشکل مشابه، مجبور نشوی دوباره‌گویی کنی. از اول همه‌چیز را باز کنی، نتیجه بگیری. ببندی. باید این نوشته‌ را داشته باشی، بعد با کمی دخل و تصرف بدهی دست‌شان. بگویی بخوان. خودت هم بروی پی زندگی‌ت. بیکار که نیستیم. چیزی هم که زیاد داریم وقت نیست. اگر هم باشد، اعصاب‌ش نیست. خلاصه‌اش می‌شود: یک بار، یک نوشته، برای خیلی‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من دیگر ناله‌دان خوبی برای کسی نیستم. تا چندوقت پیش بودم. اما مچ خودم را یک‌جایی گرفتم. دیدم من چه‌طور با نشستن پای حرف‌ آدم‌های دائم‌النال خودم را ارضا می‌کنم. دیدم چه‌طور تمام لذت من جمع شده توی آن لحظه‌ای که طرف حال‌ش بهتر می‌شده. چه‌طور یک "من" بزرگ جیغ می‌کشیده لابلای درد‌هایی که از دهان "او" بیرون می‌آمده. "من" می‌ایستادم و نقش مهربان و بزرگ‌وار داستان را داشتم. باد&amp;nbsp; هم می‌پیچیده لای شنل‌م لابد. خلاصه مچ این کیف مخفی را گرفتم. نمی‌دانم از کی، ولی تصمیم گرفتم قهرمان دیگران نباشم. کسی را از خودکشی برنگردانم. کسی را به چیزی که خودم هم نمی‌دانم چی‌ست وعده ندهم. بعد از آن معدود پیش آمده که واقعن گوش کسی بوده‌ام. که دل داده‌ام تا حرف بزند. شاید چند بار، در موقعیت‌های خاص، نشسته‌ام کنار یک آدمی که احتیاج داشته و گفته‌ام بگو. درست یا غلط. ترجیح دادم به رواج ناله‌های بی‌انتها کمک نکنم. این کمی ظاهرم را بی‌رحم کرده. اما بی‌رحمی ظاهری را به بازی دادن و بازی داده شدن ترجیح داده‌ام. نمی‌دانم من این‌طور فکر می‌کنم یا واقعن این تجربه‌ی همه‌ی ماست که در هجده سالگی یواشکی تلفن را کشیده‌ایم زیر پتو و از کسی با پچ پچ و التماس خواسته‌ایم خودش را نکشد. بعد هم طرف زنده مانده. حتمن می‌دانیم صحبت‌های ما در بهترین حالت‌ش حتی اگر قابل شنیدن بوده، از مرگ‌منصرف‌کن نبوده. حتمن می‌دانیم یا بهتر است بدانیم بعضی ناله‌ها صرفن ناله‌اند. ما کاری برای کسی نکرده‌ایم. آدمی که بخواهد بمیرد می‌میرد. متاسفانه. غم انگیز است که ما قهرمان نبوده‌ایم. ما بهانه‌ای بودیم که کسی لازم داشته. اگر ما نبودیم نیش یک پشه کار ما را می‌کرد، یک سیب، هرچه. ما نه روان‌پزشک‌یم، نه طعم گیلاس. جمع نمی‌بندم دیگر. خودم را می‌نویسم. من کاری برای کسی نکرده‌ام. و دیده‌ام که اصولن کاری برای کسی نمی‌شود کرد. شاید اگر درس‌ش را می‌خواندم، سوادش را داشتم وظیفه‌ام بود. حالا نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما یک خط‌کشی هم ‌بکنم. آدم‌های ناله‌های ابدی را راه نمی‌دهم. ناله‌های ابدی بی‌درمان. یعنی مخاطب‌شان نیستم که راه بدهم یا ندهم. آدرس اشتباه‌م. باید به من که می‌رسد بفهمد اشتباه گرفته. بفهمد که نهایت هنر من این است که همین زندگی خودم را بکنم و راه حل‌های‌ش را پیدا کنم. نهایت هنر هر آدمی‌ست اصلن.&amp;nbsp; من بچگی تلخی داشتم که نه به کسی مربوط است نه از دست کسی کاری ساخته است نه کسی در قبالش مسئول است نه هیچی. همیشه هرجا خواسته‌ام با کمی بالا پایین دیده‌ام که می‌شود وضع را عوض کرد و کرده‌ام. من آدم بدی‌ام برای نزدیک شدن. چرا هم را آزار بدهیم؟ بی‌شک کسی دوست ندارد وقتی می‌نالد طرف توی دل‌ش بگوید این که چیزی نیست. دوست دارد همه حیرت کنند. کف بزنند. دست روی سرش بکشند. لایک و شرش کنند. خوب من نیستم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک خط‌چین‌کشی خاص‌تری هم بکنم. آدم‌های ناله، آدم‌های ناله‌دان، آدم‌های داشتم خودم را می‌کشتم، داشتم می‌مردم و آدم‌های نگذاشتم بمیرد، آدم‌های قهرمان، هر دو، هیچ کدام برای من جالب نیستند. فکر می‌کنم یک‌جای کار می‌لنگد. دوست روان‌پزشک اگر داشتم این‌ها را به عنوان تجربه‌ی شغلی‌ش می‌شنیدم و برای‌م جالب بود. اما حالا ندارم و این‌ها همه بازی‌ست. من قاطی بازی نمی‌شوم. از بازیگران این بازی‌ها دور می‌شوم. یک چیز دیگری یک جای دیگری دارد اتفاق می‌افتد. به‌ هر حال، من از آدم "بیا بنال برای‌م" همان‌قدر دور می‌شوم که از آدم "بیا برای‌ت بنال‌م".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بریز دور دوست من. یا نریز دور. اما احترام آن خط‌ و این خط‌چین را داشته باش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2382893511215175668?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2382893511215175668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2382893511215175668' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2382893511215175668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2382893511215175668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post_09.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4077740905390573899</id><published>2010-10-04T23:33:00.002+03:30</published><updated>2010-10-04T23:51:50.002+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی یکی از نوارهایی که بابام از رادیو ضبط کرده و تعدادشان هم کم نیست مولود زهتاب مرتب سال نو را تبریک می‌گوید. با آدم‌هایی مصاحبه می‌کند و همه امیدوارند سال بعد همین موقع ایران باشند. خانم لیلا از لندن زنگ می‌زند و یک خاطره تعریف می‌کند. آقای آزاد یک ساز دارد که خودش ساخته، چند قطعه می‌زند و همه شادی می‌کنند. مولود زهتاب تاکید می‌کند که این خیلی ساز خوبی‌ست و چند دقیقه تا تحویل سال مانده. ما این نوار را حفظ‌یم. با همین صدا‌ها بارها تا شمال رفته‌ و برگشته‌ایم. گاهی خوابمان برده و وقتی بیدار شدیم دیده‌ایم که سال تحویل شده، هایده می‌خواند. همان‌جاهاست که نوار برمی‌گردد و دوباره سال کهنه می‌شود، آقای آزاد سازش را کوک می‌کند و خانم لیلا خیلی پشت خط می‌ماند اما عیب ندارد و راستی یک خاطره هم دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعدها که بساط شمال رفتن ما به علت موقعیت‌های مرگ صد‌درصد‌ی که در جاده برای‌مان پیش می‌آمد برچیده شد این نوار هم ماند تو داشبورد ماشین. دو هفته پیش که مشهد بودم دیدم بابا همه‌ش چایی به دست می‌رود توی ماشین. سیگار می‌کشد و برای خودش چیزی می‌خواند. روز آخری چایی ریختم رفتم پیش‌ش. داشت مرضیه گوش می‌داد. من که نشستم گفت با این بخون، دختر باید با اینا بخونه. گفتم بلد نیستم اینو بخونم بابا، بیاین حرف بزنیم. دست کرد از داشبورد یک نوار درآورد. گفت خوب چرا با من شمال نمیآین؟ نوار را هل‌ داد توی ضبط.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زل زدیم به دیوار رو‌برو. مولود زهتاب سال نو را تبریک گفت. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4077740905390573899?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4077740905390573899/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4077740905390573899' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4077740905390573899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4077740905390573899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3664984754594460950</id><published>2010-09-29T03:37:00.002+03:30</published><updated>2010-09-29T05:35:05.458+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فرق نمی‌کند چه قدر فرمول حفظ باشی، مقاله‌هایت چاپ شده باشد، اصلن آخرش باشی. گاهی همان اول شش ضرب‌در سه را می‌نویسی نه. و همه چیز خراب می‌شود. تا این‌جاش هم عیب ندارد، پیش می‌آید دیگر. بدی‌ش این است که هیچ‌وقت بعد از دوباره و سه‌باره گشتن برای جای اشتباه پیداش نمی‌کنی. اشتباه کوچک به چشم نمی‌آید. شاید اگر شش ضربدر سه را یک سال دیگر در شهری دیگر ببینی جواب‌ش نه نشود. ولی برای تو، در آن کاغذ، همیشه نه می‌ماند. با اطمینان هم می‌ماند. هر بار از روی‌ش می‌خوانی مطمئن‌تر می‌شوی. دنبال گنده‌ترها می‌گردی. و خوب، پیداش نمی‌کنی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;کسی داستان مردی که از نقطه‌ی سیاه کوچکی روی دندان آسیاش مرد را شنیده‌؟ نه‌. چون کسی تعریف‌ش نکرده. چون کسی نقطه را ندیده. چون تا وقتی سرطان پروستات هست چرا نقطه‌ی سیاه روی دندان. چون تا وقتی چرخ‌دنده هست چرا فلان. اما واقعیت این است که آدم‌ها دارند آن بیرون از چیز‌های خیلی کوچک می‌میرند. خیلی‌های زیادشان از کوچک‌ترین ها می‌میرند. ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم. ما هر بار مرور کنیم مطمئن‌تر می‌شویم که سالم‌ خوابید و صبح بلند نشد. ما مطمئن‌تر می‌شویم از لپ‌های قرمز و تن سالم‌. ما نقطه‌ها را نمی‌بینیم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک بار، پانزده سال پیش شاید، رفته بودم جشن تولد دوستی. دوست‌هام می‌رقصیدند. من کنار ایستاده بودم. دست می‌زدم. پشت به ظرف سفید بزرگی روی پایه‌ی بلند. نفهمیدم یا پشت‌م چشم نداشت یا حق داشتم و بچه بودم، رفتم عقب، خوردم به‌ش. سگک سارافونم صدا داد. در همین حد. برگشتم دیدم ظرف ترک خورده. ترسیدم. رفتم گوشه‌ی هال نشستم. دیگر نرقصیدم. کم حرف شدم. کوچک شدم تا کسی من را نبیند. دفعه‌ی بعد که رفتم آن‌جا ظرف سفید بزرگ مرده بود. زندگی بدون‌ظرف آن‌ها زیاد هم بد نشد، اما کسی هم مچ من را نگرفت. آن‌ها لابد دلیلی برای‌ش پیدا کرده‌اند. اما حقیقت این است که ما خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیم. ما حتی نمی‌دانیم کی ظرف بزرگ سفیدمان را شکسته. ما در دورترین خیال‌مان نمی‌گنجد که کار آن بچه‌ی ساکت و آرام گوشه‌ی هال باشد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیش بینی من این است که ما یک روز، از فرط گشتن دنبال بزرگ‌ها، دنبال غول‌آسا‌ها می‌میریم. و کسی حتی این را نمی‌فهمد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3664984754594460950?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3664984754594460950/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3664984754594460950' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3664984754594460950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3664984754594460950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8613361183245728614</id><published>2010-09-24T04:07:00.000+03:30</published><updated>2010-09-24T04:07:39.483+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt; من پسر بچه‌ی دوم دبستانی‌ام که موهاش را تراشیده‌اند. روی سر تراشیده‌اش جای شکستگی مثل یک خط سفید مانده. پسر بچه‌ عینکی‌ست اما یک جور خجالتی دارد که روی‌ش نمی‌شود برود سرکلاس و از فردا بگوید من عینکی شدم. فکر می‌کند سوم که شد مدرسه‌اش را عوض می‌کند. می‌رود یک جایی و از روز اول عینک می‌زند. توی عکس‌های کلاس اول دور چشم‌هاش خط‌ سیاه گرد می‌کشد و روی عکس می‌خوابد. رد دو تا دایره می‌افتد روی پیشانی‌‌اش. دست می‌کشد پاک‌ش کند. دایره‌ها تکرار می‌شود روی دست‌ش. دوست دارم فکر کنم حالا به هر جا دست می‌زند دایره‌های سیاه می‌ماند. دوست دارم صورت‌ش را تصور کنم وقتی از طرح‌های گرد روی همه‌جای زندگی‌ش می‌ترسد. تند تند با خودش می‌گوید هیچی نیست، هیچی نیست. اما هیچی‌ها فقط بیشتر می‌شوند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من پسری خجالتی‌ام، که حالا ترسیده. و هرچه توی آینه به جای شکستگی‌ش دست می‌کشد یادش نمی‌آید. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8613361183245728614?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8613361183245728614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8613361183245728614' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8613361183245728614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8613361183245728614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-40611719080331934</id><published>2010-08-29T04:50:00.002+04:30</published><updated>2010-08-29T05:58:00.830+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه فکر می‌کنند از من بزرگ‌تر است. اما نیست. خواهر کوچیکه است. دست‌هاش از من کوچک‌تر است، کف دست‌هاش، اما قدش بلندتر است. شانه‌هاش عریض‌تر است. مثل نود و نه درصد دخترها، پاهاش از من لاغرتر است. موهای صاف مشکی دارد. آرایش‌ش تند است. پسرخاله‌ام گفته این آرایش غلط انداز است، جوابش را داده که نظر کسی برای‌ش مهم نیست. بی‌شباهت به خیلی از آدم‌ها، بی‌اندازه مهربان است. بی‌شباهت به من، چیزی نمی‌نویسد، زندگی‌اش تمامن واقعی‌ست، مجازی ندارد. هنوز ای‌میل‌ش همان است که من هشت سال پیش برای‌ش ساختم. جی‌میل ندارد. یاهو همیشه کارش را راه انداخته، بیشتر از این لازم ندارد. زندگی مخفیانه با اسم‌های مستعار ندارد. پسوردش را من دارم. دو بار پسورد عوض کرده، هر دفعه یک عدد اضافه کرده به قبلی، عدد اضافه شده را هم من دارم. ساده است. بهنوش به معنی واقعی ساده، ساده است. می‌شود دست‌ش انداخت. ولی ردخور ندارد، هربار جای این که بخندی حال‌ت از خودت به هم می‌خورد. بهنوش را دست بیاندازی خودت خراب می‌شوی. خودت می‌گندی. ادبیات انگلیسی خوانده، تمام کرده، رها کرده. می‌گوید تا اینجاش خوب بود اما از ادامه‌اش خوش‌ش نمی‌آید. زندگی‌اش نظم ندارد. چهارده سال است که پیانو می‌زند. پنج سال است ویلون می‌زند. همه می‌گفتند هیچ کاری را این‌طوری نمی‌شود پیش برد. اتاق‌ش فاجعه است. توی همان فاجعه زندگی را پیش برده. پیش‌تر از ما سه‌ تای دیگر. صدای ساز می‌دهد. دست‌هاش همیشه روی پاش دارد پیانو می‌زند. عصبی‌ام می‌کند. دست‌ش را می‌گیرم که نزن. باز می‌زند. بهنوش تمام تابستان‌های من است. بچه بود با هم شنا می‌کردیم. استخر داشتیم. بابای ما خیلی به ما سخت می‌گرفت، زندگی ما خیلی بد بود ولی به جا‌ش استخر داشتیم. تابستان‌ها مثل زغال بودیم. سرشانه‌هامان همیشه داشت پوست می‌انداخت. از روشنی صبح تا تاریکی شب توی آب بودیم. کل تیر و مرداد و شهریور. باهاش می‌توانم بچگی را مرور کنم. دوست ندارم مرور کنم. اما اگر روزی خواسته باشم، تنها کسی که می‌داند چی گذشت بهنوش است. تنها کسی که نباید به‌ش ثابت کرد، نباید برای‌ش جمله ساخت و فقط یک یادت هست برای‌ش کافی‌ست، بهنوش است. با من فرق می‌کند. زیاد. بلند می‌خندد. کلن آدم بلندی است. زندگی‌اش دیده می‌شود. یک نقطه‌ی ثابت گوشه‌ی اتاق‌ش نیست. توی هال است. روی پله‌هاست. با مامان دعوا می‌کند. توی آشپزخانه است. دم در است. محکم دست می‌دهد. نجات غریق است. کلی برای‌ش توی آب مرده‌ام تا نجات غریق شده. اما کارت‌ش را معلوم نیست کجا انداخته. فعلن برای ما نجات‌غریق است. برای بقیه نیست. کلن برای بقیه نیست. برای خودش است. آشپزی دوست دارد. همیشه یک عالم مجله‌ی آشپزی تو فاجعه‌ی اتاق‌ش ریخته. از لابلای همان‌ها گاهی برای ما غذاهای شور می‌پزد. گاهی تند. اما بی‌مزه هیچ‌وقت. من این یک سال را نمی‌دانم ولی تا پارسال شب‌ها تا دیر وقت بیرون بود. بابا می‌رفت دم در می‌نشست تا بیاید. بابا یک‌جور عشق به بهنوش دارد. خیلی داد زده‌اند سر هم. اما هم را دوست دارند. گاهی ما ترک بابا می‌کردیم. با مامان می‌رفتیم. اما بهنوش همیشه می‌ماند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بابای من تنهاست. خواهر و برادر ندارد. چند تا فامیل ناتنی دارد که توی تهران و تبریز پخش‌اند. مشهد هیچ‌کس را ندارد. بابا جراح است. متخصص ریه است. گفتن ندارد که سیگاری‌ست. با چهل سال سابقه‌ی درخشان وینستون قرمز. بابا برعکس است. مقابل است. روبروست. گاهی روبه‌روی خودش حتی. می‌توانست جای خواهر و برادر دوست‌های هم‌کار داشته باشد. ندارد. با همه یک‌جوری یک‌جایی بحث‌ش شده. جمعه‌ها را ترجیح و دستور می‌داد بنشینیم خانه کتاب بخوانیم. ما نمی‌خواندیم. او می‌خواند. با سواد بود. توی کنگره‌ها دوست‌های بیشتری از دست می‌داد. توی اتاق‌عمل سر کمک‌ها داد می‌کشید. پر از دافعه بود. یک عده دوست داشت که با آن‌ها مشروب می‌خورد. آن‌ها پیر شدند و دندان‌های مشروب خوری‌‌شان ریخت. بابا تنهاتر شد. حالا پارازیت که می‌اندازند، وی او ای اش که قطع می‌شود، دیگر هیچ‌چیز ندارد. با استکان چایی‌اش می‌نشیند به صفحه‌ی خالی تلویزیون نگاه می‌کند. این خیلی درد داشت نوشتن‌ش. ماها را اذیت کرده. حق داریم اگر دوست‌ش نداشته باشیم. اما داریم. دست کی است؟ دست خودمان که نیست. این سال آخر می‌دیدم‌ش که می‌رود از ده تا دوازده می‌نشیند دم در. منتظر بهنوش. فقط روی بهنوش‌اش پارازیت نیافتاده بود. که افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بهنوش آمده اینجا ویزاش را بگیرد. مامان زنگ زده، که بهنوش نشنود... یک حرفی می‌زنم، بهنوش نشنود... بابات نشسته گوشه‌ی هال گریه می‌کند. بعد مامان خودش گریه می‌کند. برای بابام. برای بابام گریه می‌کند. شما نمی‌دانید چه‌قدر عجیب است، دردناک است، که مامان‌م برای بابام گریه کند. که بابام برای بهنوش گریه کند. که اصلن بابام گریه کند. تصویرش دیوانه‌ام می‌کند. تصویر خانه‌ای که از بهنوش خالی‌ست، با غذاهای کم مزه، با صداهای آرام، با اتاق‌های تمیز. با بابای بی‌نهایت تنها، پشت تلویزیون بی‌تصویر، پشت دری که بهنوش‌ش برنمی‌گردد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-40611719080331934?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/40611719080331934/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=40611719080331934' title='75 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/40611719080331934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/40611719080331934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>75</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5982913816564271585</id><published>2010-08-27T16:02:00.005+04:30</published><updated>2010-08-27T17:32:23.365+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object data="http://hosting.gmodules.com/ig/gadgets/file/112581010116074801021/fish.swf?up_fishColor1=EB8754&amp;amp;up_foodColor=FCB347&amp;amp;up_fishColor5=EB8754&amp;amp;up_fishColor3=EB8754&amp;amp;up_fishColor9=F45540&amp;amp;up_fishColor4=EB8754&amp;amp;up_fishColor6=EB8754&amp;amp;up_numFish=7&amp;amp;up_backgroundImage=http://&amp;amp;up_fishName=Fish&amp;amp;up_fishColor2=EB8754&amp;amp;up_fishColor8=F45540&amp;amp;up_fishColor7=62B5A3&amp;amp;up_backgroundColor=FFFFFF&amp;amp;up_fishColor10=F45540&amp;amp;" height="300" style="outline-color: -moz-use-text-color; outline-style: none; outline-width: medium;" type="application/x-shockwave-flash" width="300"&gt;&lt;param name="movie" value="http://hosting.gmodules.com/ig/gadgets/file/112581010116074801021/fish.swf?up_fishColor1=EB8754&amp;up_foodColor=FCB347&amp;up_fishColor5=EB8754&amp;up_fishColor3=EB8754&amp;up_fishColor9=F45540&amp;up_fishColor4=EB8754&amp;up_fishColor6=EB8754&amp;up_numFish=7&amp;up_backgroundImage=http://&amp;up_fishName=Fish&amp;up_fishColor2=EB8754&amp;up_fishColor8=F45540&amp;up_fishColor7=62B5A3&amp;up_backgroundColor=FFFFFF&amp;up_fishColor10=F45540&amp;"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="AllowScriptAccess" value="always"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="wmode" value="opaque"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="scale" value="noscale"/&gt;&lt;param name="salign" value="tl"/&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بعد از این در مکان به ماهی‌ها غذا داده می‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به‌شان احترام هم گذاشته می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5982913816564271585?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5982913816564271585/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5982913816564271585' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5982913816564271585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5982913816564271585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post_27.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-558903588652653283</id><published>2010-08-26T16:20:00.004+04:30</published><updated>2010-08-26T16:42:21.334+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هیچ وقت نباید جلوی آدمی که فردا ساعت چهار وقتِ دندان‌کشی دارد از ته دل خندید، نباید سی و دو تا را کوبید تو سرش. باید یک جوری حرف زد، یک جوری چای خورد که یعنی من هم امروز فرداست جای تو باشم. باید جلوی آدم‌ها جوری نشست که یعنی به ما هم اعتباری نیست. باید مواظب بود. شاید بغل دستی توی اتوبوس دارد به کلیه‌ات فکر می‌کند، به این که چه راحت در سکوت کار خودش را می‌کند و تو سال‌هاست صداش را نشنیده‌ای. که نمی‌دانی صبح‌ها با فکر کلیه از خواب بیدار شدن یعنی چه. آدم‌ تا سالم می‌شود یادش می‌رود. تا زانو درد می‌رود دیگر به آدم‌هایی که از کوه بالا می‌روند، به کوله‌های رنگی‌شان نگاه نمی‌کند. به خود کوه هم. بگذریم که اصلن آدم تا پای رفتن ندارد دلش کوه می‌خواهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خاله لیلای من موهای بلند مشکی داشت، موهای بلند مشکی و چتری. همیشه تو فرودگاه که منتظر بودیم خاله را از چتری‌هاش می‌شناختیم. یک نفر وسط جمعیت موهاش را هی کنار می‌زد تا ما را پیدا کند. سفر آخر خاله‌ی شیمی‌درمانی شده با پیشانی بلند سفید آمد. با دست‌های لاغر سفید. وقتی بغلمان ‌کرد ما از حجم حجیم‌مان شرمنده شدیم. یک جوری که می‌شد موها را انکار کردیم. کش‌ها را محکم ‌بستیم. موها که می‌ریخت تو صورت جمع کردن‌ش پشت گوش دل خودمان را بیشتر می‌شکست. آدم‌های سالم، عزیزِ خودشان را می‌فهمند. من امروز به واسطه‌ی دلی که از خودم شکست یادم آمد. یادم‌ آمد که عزیز دیگران را خیلی وقت است نفهمیده‌ام. مواظب کسی نبوده‌ام. نه در حد زندگی‌مختل‌کن، اما در حد تو هم مثل خاله لیلای من. این حق مسلم دیگران نیست، اما می‌توانست لطف من باشد. چرا یادم رفت؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-558903588652653283?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/558903588652653283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=558903588652653283' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/558903588652653283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/558903588652653283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8817204934779091227</id><published>2010-08-24T05:02:00.000+04:30</published><updated>2010-08-24T05:02:56.583+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوابیده بودیم کنار هم. من براش از کودکی‌‌م می‌گفتم. از بابا که ما را از جاده‌ی سبزوار شاهرود سمنان می‌برد شمال و ما توی مسیر سمنان فیروزکوه می‌مردیم. از این که با مامان می‌رفتم اتاق عمل و زایمان تماشا می‌کردم. از پیدا شدن سر پرمو و سیاه بچه‌ها وسط آن‌همه خون. از این که همه‌ی خرج تحصیلم را مامان داده و پول بابا را رفیق‌ش خورده. از این که نمی‌دانم چرا نصف سرم درد می‌کند، و الان که خوابیده‌ام بهترم. بعد رفت. با دو تا لیوان چایی برگشت. پرسید با قند می‌خوری یا خرما؟ و هر دو را آورده بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعضی‌ها آدم را دوست دارند. بعضی‌ها آدم را به طرز محسوسی دوست دارند. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8817204934779091227?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8817204934779091227/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8817204934779091227' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8817204934779091227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8817204934779091227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post_24.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5753172609933423644</id><published>2010-08-09T04:01:00.002+04:30</published><updated>2010-08-09T04:27:41.636+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behnazmim.persiangig.com/image/DSC_0440.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="640" src="http://behnazmim.persiangig.com/image/DSC_0440.JPG" width="424" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5753172609933423644?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5753172609933423644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5753172609933423644' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5753172609933423644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5753172609933423644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-9033792852633754068</id><published>2010-08-06T21:22:00.008+04:30</published><updated>2010-08-07T00:12:53.726+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;۱&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کمتر از یک ماه دیگر، خواهر کوچیکه هم می‌رود. این‌طوری آخرین اثرات زندگی از خانه‌ی مشهد پاک می‌شود. چه بهتر. من دوست داشتم دست خودم بود و آن خانه را می‌کوبیدم. بچه که بودم خیلی به خراب کردن آن‌جا فکر می‌کردم. فکر می‌کردم قبل‌ش باید سنگ‌های هم‌کف را با احتیاط جدا کنیم. من سنگ‌ها را دوست داشتم. یک نوع خاصی از سنگ مرمر بود. رگه‌های سبز و قهوه‌ای داشت. یک بار که رفته بودیم حرم دیدم سنگ‌های آن‌جا هم این‌طوری‌ست. ولی ابعادشان بزرگ‌تر بود. من سنگ‌های خانه‌ را بیشتر دوست داشتم. سایزش با پاهای من جور بود. می‌شد طوری که پا روی درزها نرود راه رفت. می‌شد نشست کنارشان و عروسک‌ها را یک طرف رگه‌ی قهوه‌ای چید و فکر کرد که این رگه‌ یک رودخانه است. می‌شد فکر کرد سبز‌ها جنگل‌ند. می‌شد خیلی بازی‌ها کرد. حالا درست یادم نیست. یک سنگی هم بود زیر پنجره‌ی هال. سفید بود. بی هیچ نقشی. ته‌ش می‌زد به سبز. اما سفید بود. من می‌رفتم جفت‌پا روی‌ش می‌ایستادم. حالا نه این که ساعت‌ها. ولی طولانی. دو تا پام را می‌چسباندم به هم. یک جور که از هیچ طرف پا‌‌م روی مرز‌ها نباشد. نمی‌دانم چه کیف‌ی داشت. ولی کیف داشت. این که روی تنها سنگ سفید بی رگه ایستاده بودم. شاید فقط یک بچه بفهمد. خودم هم دیگر درست نمی‌فهمم. انقدر نمی‌فهمم که دوست دارم آن خانه را با همه‌ی سنگ‌هاش بزنم ویران کنم. شاید هم فقط ول‌ش کنم به حال خودش. حتی دوست ندارم درگیر نابود کردن‌ش باشم. دوست دارم تمام شود. دوست دارم یک نقطه بگذارم آخرش. توی چشم‌هاش نگاه کنم و بگویم: تمام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;۲&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز توی چت با هم حرف می‌زدیم. گفتم برو نقشه‌های این شهری که می‌خواهی بروی را نگاه کن. ببین چه‌طوری‌ست. انگیزه نداری؟ انگیزه نداشت ولی گفت چرا الان نگاه می‌کنم. گفتم برو دانشگاه‌ت را ببین، اصلن اسم‌ش را بده من سرچ کنم ببینم چه شکلی‌ست. اسم‌ش را اشتباه گفت. سرچ گوگل خودش اشتباه فاحش را درست کرد. من به‌ش توپیدم که اسم این‌جایی که می‌خواهی بروی را هم نمی‌دانی. بعد آدرس را دادم تا برود ببیند. لیسانس ادبیات انگلیسی‌ست اما می‌خواهد برود پزشکی بخواند. می‌گوید من دوست دارم آدم‌ها را نجات بدهم. دروغ نمی‌گوید. از پزشکی همین‌قدر می‌داند و همین‌قدر می‌خواهد. گفتم سایت را دیدی؟ برای‌م ناراحت‌ی فرستاد. گفتم چی شده؟ خوب نیست؟ گفت بابا تنها می‌شود. گفتم به ما مربوط نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;۳ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز روی گوشی‌ام افتاده بود هوم. دوست ندارم کسی از آن‌جا به من زنگ بزند. جواب دادم. مامان بود. شاید بیست سالی باشد که من دل‌م برای مامان می‌سوزد. بیست سال که من همه‌اش خواسته‌ام نجات‌ش بدهم. هی مدام تو گوش‌ش خوانده‌ام که ما هیچ مرگی‌مان نمی‌شود. تو برو. و مامان مثل همان سنگ سفید بی نقش خواسته که گوشه‌ی هال بماند. انگار اسیر خط خطی‌های قهوه‌ای باشد. انگار آن‌جا چسبیده باشد، همه هم بگویند برو خودش هم که بگوید رفتم باز همان‌جاست. من اولین حمام تنهایی که رفتم یادم است. اصلن فرصت نکردم خودم را کشف کنم. وان بالا خراب بود. من رفته بودم حمام زیر زمین که دوش داشت فقط. زیرش همه‌ی سطح‌ش کاشی زرد بود. من روی همان کاشی‌های زرد نشسته بودم. خسته از تلاش برای شستن موهام، برای زندگی مامان گریه می‌کردم. خیلی گریه کردم. فکر کردم مامان حیف شده. مامان پیر شده. مامان گیر افتاده. از معدود گریه‌های کودکی بود که هنوز هم درک‌ش می‌کنم. هنوز هم به اشک‌هام حق می‌دهم. حالا من خیلی دورم. چایی درست می‌کنم. به کارهام می‌رسم. کتاب می‌خوانم. خوشبختم به نوبه‌ی خودم. بعد وسط این مثلن تاحدودی خوشبختی یک نفر از هوم زنگ می‌زند. من دوست ندارم. به من می‌گوید ظهر قرمه‌سبزی خورده‌اند. من دل‌م سیاه می‌شود. قربان من می‌رود. چشم‌هام اشکی‌ می‌شود. دوست ندارم حتی با خطوط نحیف مخابراتی به آن‌جا وصل باشم. برای این غصه‌های طولانی ریشه‌دار خیلی خسته‌ام. خیلی بی‌حوصله‌ام.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;۴ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;معلوم نیست من چه‌طور می‌میرم. شاید جدا از همه یک‌جایی لای چرخ‌دنده‌ها له شوم. این برای من دردناک‌ترین شکل مردن است. من همیشه همین را تصور کرده‌ام. این که من لای چرخ دنده‌های بزرگ می‌میرم. دندانه‌های چرخ بالایی آرام آرام روی من می‌نشیند و من ذره ذره له می‌شوم. این تصویر من را نجات می‌دهد. این تصویر آزادم می‌کنم. اگر من انقدر موجود تنهایی هستم که تنها لای یک دستگاه غول‌آسا می‌میرم دیگر به من چه که کی از چه چیز کوچکی عذاب می‌کشد... کاش مفهوم بود این‌ها برای کسی. اگر هم نیست، من توضیح بیشتری ندارم.&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-9033792852633754068?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/9033792852633754068/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=9033792852633754068' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/9033792852633754068'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/9033792852633754068'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post_06.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6290236168419468638</id><published>2010-08-06T02:37:00.001+04:30</published><updated>2010-08-06T02:42:38.226+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;یک گاری سنگین را دنبال خودش می‌کشید، اگر یک نفر بود که این گاری را می‌خواست، اگر یک نفر از یک جا صدا می‌زد که بیا این طرف، برای من بیاورش، شاید همه‌چیز عوض می‌شد. اما توی تاریکی راه می‌رفت. توی تاریکی می‌کشید. از جایی به جایی می‌رسید که فرقی نداشت. بعد از آنجا دوباره جایی می‌رفت که جایی نبود. همه‌اش توی تاریکی. توی یک‌دستی. خسته بود اما&amp;nbsp; می‌رفت. خوشحال نبود. ناراحت نبود. گفتم خسته، خسته هم نبود. هیچ‌چی نبود. همین‌طور که خودش را و گاری را می‌کشید گاهی صدای سوت و کف می‌آمد. یک صدای گنگ و دور. یک جاهایی صدای نچ نچ می‌آمد. از آدم‌ها صدای‌شان مانده بود. شاید اوایل مهم بود. برمی‌گشت. دنبال‌شان می‌گشت. توی تاریکی دست‌هاش را تکان می‌داد تا کسی را پیدا کند. بعد عادت کرده بود. صداها مثل خود تاریکی بی‌معنی شده بودند. انگیزه‌ای برای رفتن به راست و چپ نداشت. نمی‌فهمید چرا هنوز حواس‌ش باید کار کند. چرا راست را از چپ می‌فهمید. جلو را از عقب. چه فرقی داشت. انگار این‌ها یادگار زندگی‌های قبلی بود. شاید یک وقتی بوده که با دست راست‌ش چیزی را لمس می‌کرده که پشت سرش نبوده، شاید یک وقتی اگر می‌رفته عقب از چیزی در امان می‌مانده که اگر پا پیش می‌گذاشته در دام‌ش می‌افتاده، از این چیزها. اما حالا چه فرقی داشت. گاری‌ش را هرجا می‌کشید همین بود. حتی زمین زیر پای‌ش زبرتر نمی‌شد. چرخ‌ها به تلق تلق نمی‌افتاد. چرخ‌ها نرمتر و روان‌تر پیش نمی‌رفت. جایی خیس نبود. جایی سنگی نبود که به پاش بگیرد. زمین بخورد و سر زانوهاش زخم شود. صداها می‌آمد. صداها می‌گفت آن دورها زندگی‌هایی هست. آدم‌هایی گریه می‌کردند. یک بار یکی از صداها صدای مردی بود که دختری را دوست داشت. یک بار صدای یک مادر آمده بود که به بچه‌اش گفته بود نرو. گاهی صدای لالایی می‌آمد. گاهی صدای یک ساعت که زنگ می‌زد و پرت می‌شد، می‌خورد به یک توده لباس یا کتاب، بعد ساکت می‌شد. از خودش نمی‌پرسید چرا اینجا می‌پیچد، چرا دور می‌زند، چرا گاهی چند سال فقط به یک خط جلو می‌رود. چه فرقی می‌کرد. چه فرقی می‌کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از دور برای کسی می‌خواند، از روی یک سایت خبری شاید، که امید به زندگی زیاد شده، حالا آدم‌ها ده سال بیشتر عمر می‌کنند. دل‌ش گرفت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6290236168419468638?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6290236168419468638/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6290236168419468638' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6290236168419468638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6290236168419468638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5353289893036566920</id><published>2010-07-23T03:54:00.002+04:30</published><updated>2010-07-23T04:45:23.928+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://abooata.persiangig.com/image/DSC_0118.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://abooata.persiangig.com/image/DSC_0118.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;از مهمانی خداحافظی یک دوست برمی‌گردم. زیادی خوردم. حالم خوش نیست. مست نیستم. سرم گرم نیست. کنترل همه‌ی حواسم را دارم. ولی معده‌ام یک جایی خارج از کنترل دارد خودش را می‌زند به در و دیوار. آخرین یخ‌های قبل سفر را ریخته‌ام توی یک لیوان بزرگ، دارم آب سرد و چند قطره لیمو می‌خورم. دارم از خودم مواظبت می‌کنم. دارم به خودم محبت می‌کنم. چرت و پرت، من فقط از حرکات ناگهانی معده می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. همیشه تا آخرین دقیقه مبارزه می‌کنم. سپیده دارد می‌رود. مهمانی خداحافظی چه کوفتی‌ست دیگر. خیلی ناراحتم. گفتم دلم برای کسی تنگ نمی‌شود... دروغ گفتم. مثل سگ دروغ گفتم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5353289893036566920?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5353289893036566920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5353289893036566920' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5353289893036566920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5353289893036566920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_23.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1303807949924758769</id><published>2010-07-22T02:26:00.000+04:30</published><updated>2010-07-22T02:26:54.474+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برای یک دختری توی فیس‌بوک نوشتم که صورت فوق‌العاده‌ای دارد. نوشتم که نمی‌شناسم‌ش و از پروفایل یکی از بچه‌ها رسیده‌ام به صفحه‌اش. بعد عکس‌ش را دیده‌ام و چند دقیقه‌ای خیره شده‌ام به مانیتور. برای‌ش نوشتم که همه‌چیز همان‌جایی نشسته که باید، یک نقطه‌ حتی جابجا نیست. ننوشتم می‌توانستم عاشق‌ش باشم، ولی می‌توانستم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;بعد رفتم بلیط خریدم. ساعت دوازده جمعه یک هواپیمای جاافتاده و خانواده‌دار روسی بعد از چهار ماه من را می‌برد خانه. چهار ماه در نوع خودش زیاد است. خانه هم در نوع خودش جای مهمی‌ست. اما من دل‌م تنگ نیست. ربط به مهم بودن یا نبودن خانه و مامان و این‌ها ندارد. من کلن صاحب دلی شدم که تنگ نمی‌شود. نه از این‌جا که می‌روم برای این‌جا. نه از آن‌جا که می‌آیم برای آن‌جا. نه برای هیچ آدمی. یک مدت‌ی بود خیلی به خودم اصرار می‌کردم ایمان بیاورم که همه چیز موقتی‌ست. که هیچ جا و هیچ کس ماندنی نیست. نمی‌دانستم ذات‌م مومن است. امروز نه، فردا ایمان می‌آورد. حالا یک نمازم قضا نمی‌شود. دارم می‌روم خانه، و حس‌م مثل این است که هیچ‌جا نمی‌روم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1303807949924758769?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1303807949924758769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1303807949924758769' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1303807949924758769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1303807949924758769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6138632618491756706</id><published>2010-07-17T03:43:00.001+04:30</published><updated>2010-07-17T03:49:55.556+04:30</updated><title type='text'>ندا آمد: اقراٰ، گفت: نمی‌توانم  - و واقعن نمی‌توانست</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;صغرا خانوم خوب می‌دانست بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده از ده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکی‌اش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیا‌ندازد سرش و بگوید &lt;i&gt;من رفتم&lt;/i&gt;. همین کافی بود که ما به گریه بیافتیم، گوشه‌ی چادرش را بگیریم که &lt;i&gt;تورو خدا نرو&lt;/i&gt;. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکی‌مان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هاش. کفش‌های صغرا خانوم روزی چند بار قایم می‌شد. زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفل‌ش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود. ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی‌ست و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت، داستان گریه‌دارِ خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگه‌ش داشتیم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده.&lt;br /&gt;بعدها خیلی پیش آمد که کفش‌های مهمان محبوب‌مان را قایم کردیم. کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند. آدم‌هایی که یک بار و دو بار مهربان می‌پرسیدند کفش‌ها کجاست، آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند، آدم‌هایی که به بابا اصرار می‌کردند که نه، نه، خودش می‌دهد، دختر بزرگ عاقلی‌ست، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون کسی مهربان نبود. کسی قربان ما نمی‌رفت. کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جایی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی‌ نیست. خودش رفتنی نیست. کفش‌ها هیچ‌کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم، بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، از توی آشپزخانه داد زدیم &lt;i&gt;هرچی ظرف هست بیار&lt;/i&gt;.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما این‌طور آدم‌هایی شدیم بهناز، خیلی سال پیش این درس‌ها را خواندیم. برنگردی از الفبا شروع کنی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6138632618491756706?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6138632618491756706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6138632618491756706' title='34 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6138632618491756706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6138632618491756706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html' title='ندا آمد: اقراٰ، گفت: نمی‌توانم  - و واقعن نمی‌توانست'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>34</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8048469702146806083</id><published>2010-07-16T04:47:00.002+04:30</published><updated>2010-07-16T04:51:36.684+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8048469702146806083?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8048469702146806083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8048469702146806083' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8048469702146806083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8048469702146806083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-434131434680379153</id><published>2010-07-06T18:16:00.003+04:30</published><updated>2010-07-06T18:19:22.952+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌خواست فرار کند و جایی پنهان شود و یا حتی به‌تر از آن، به یک شیء جامد و ماندنی تبدیل شود، مثلن یک صندلی سنگین. با خودش فکر کرد که یک صندلی هیچ مشکلی ندارد، همان‌جا که هست، هست؛ هیچ کسی اذیت‌ش نمی‌کند. مجبور نیست اجاره بدهد یا حتی درگیر سیاست شود. انگشت پای‌ش به چیزی نمی‌خورد یا خز گوش‌گرم‌کن‌ش را اشتباهی جای دیگری نمی‌گذارد. مجبور نیست لبخند بزند یا موهای‌ش را کوتاه کند. هیچ‌وقت مجبور نیستی نگران این باشی که اگر او را با خودت به مهمانی ببری ناگهان شروع به سرفه کردن کند و معرکه راه بیاندازد. مردم فقط روی صندلی می‌نشینند، و بعد وقتی آن‌ها می‌میرند، بقیه‌ی مردم روی‌ش می‌نشینند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی سپیده‌دم زندان‌بان‌ها آمدند که گردن‌ش را بتراشند، او وانمود کرد که یک صندلی‌ست. و وقتی از او پرسیدند که به عنوان آخرین غذای‌ش چه می‌خواهد، جواب داد: "شما از یک صندلی می‌پرسید که برای خوردن چه می‌خواهد؟! چرا فقط یک روکش به روی‌م نمی‌کشید؟". وقتی به او خیره شدند، او سست شد و گفت: "&lt;b&gt;فقط یک روکش روسی&lt;/b&gt;".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;- عوارض جانبی۱، وودی آلن&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-434131434680379153?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/434131434680379153/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=434131434680379153' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/434131434680379153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/434131434680379153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_06.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-7798318377660171776</id><published>2010-07-04T23:11:00.000+04:30</published><updated>2010-07-04T23:11:36.151+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.kellogg.northwestern.edu/student/club/soccer/Photos/Maradona/images/maradona-mexico86_gif.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://www.kellogg.northwestern.edu/student/club/soccer/Photos/Maradona/images/maradona-mexico86_gif.jpg" width="363" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;در فرهنگ لغت در تعریف خاطره‌باز آمده است: انسان‌هایی که یک بار پیروز می‌شوند، برای همیشه.&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال هشتاد و شش میلادی‌ست. من یک ساله‌ام. مردی دنیا را تکان می‌دهد. گهواره‌ی من خیلی کوچکتر از آن است که مقاومت کند. من تاب‌ می‌خورم. سال دوهزار و ده است. گول عددش را نخور. من توی گهواره فقط این پهلو آن پهلو شده‌ام و کماکان تاب می‌خورم. دنیا اسباب بازی من است تا من خوش‌حال‌تر باشم. آفتاب این عکس خیلی تازه است. هرکس بگوید نیست دروغ گفته. دروغ‌گو هم که کثافت است. این عکس دیروز در ورزش‌گاه گرین‌پوینت گرفته شده. و آن مرد که سر سبیلش شرط بسته بود آرژانتین می‌برد حتی مجبور نشد سبیل‌ش را بتراشد. بله. دنیا جای خوبی‌ست.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-7798318377660171776?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/7798318377660171776/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=7798318377660171776' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7798318377660171776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7798318377660171776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5774600236897524809</id><published>2010-06-26T01:09:00.000+04:30</published><updated>2010-06-26T01:09:11.975+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TCUTxre5PgI/AAAAAAAAAP8/gyse0EOHNjU/s1600/DSC_0168.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TCUTxre5PgI/AAAAAAAAAP8/gyse0EOHNjU/s400/DSC_0168.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5774600236897524809?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5774600236897524809/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5774600236897524809' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5774600236897524809'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5774600236897524809'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TCUTxre5PgI/AAAAAAAAAP8/gyse0EOHNjU/s72-c/DSC_0168.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1212974517371660729</id><published>2010-06-19T23:19:00.002+04:30</published><updated>2010-06-19T23:29:49.774+04:30</updated><title type='text'>خداحافظ آقای نویسنده آقای پشت جلد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک- این پست نمی‌خواهد ارزش گذاری کند روی نویسنده‌ای، دوست‌دار نویسنده‌ای، کسی. می‌خواهد نظر شخصی باشد. اذیت‌ش نکنید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو- من خیلی کم کتاب خوانده‌ام. خیلی کم یعنی خیلی کم. یعنی توی یک کتاب فروشی معمولن همه‌چیز برای‌م نو است. خیلی کم چشم‌م به جلد آشنا می‌افتد. هیچ‌وقت هم این را از کسی مخفی نکرده‌ام. مخصوصن اگر گذرم به حوالی آدم‌های کتاب‌خوان بیافتد که یک لحظه مکث نمی‌کنم. جمله‌ی اول‌م نباشد جمله‌ی دوم‌م همیشه همین است. &lt;i&gt;من خیلی کم کتاب خوندم.&lt;/i&gt; این یعنی من همین اول، یا نه، همین دوم باید این را بگویم که مدعی نیستم کتاب‌خوان و صاحب‌نظرم. من اندازه‌ی خاطرات خودم می‌خواهم بنویسم. اندازه‌ی همان کتاب‌خانه‌ی کوچک‌ گوشه‌ی اتاق مشهد. شما آن کتاب‌خانه را ندیده‌اید. از من بپذیرید که خیلی کوچک است. پس، اذیتم نکنید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سه- حالا اصل ماجرا. دیروز خواندم که ژوزه ساراماگو در فلان سالگی مرد. این را توی گودر خواندم. در ادامه‌اش هم تقریبن چیزی نخواندم. یعنی ندیدم که بخوانم. زیاد صدا نکرد. یا زیاد صدایی نپیچید. وزوزی هم نشد. برای‌م سوال شد. چرا؟. همین نه خیلی پیش سالینجر هم مرد. من تا خیلی روز بعدش خلاصی نداشتم از نوت‌هایی که شر می‌شد. می‌گشتم یک چیز خالی از سالینجر پیدا کنم بخوانم. آن‌ موقع هم برای‌م سوال شد. چرا؟. حالا هنوز هم جواب برای هیچ‌کدام از این چراها ندارم. اما می‌خواهم روایت خودم را بنویسم. لاقل این برای من مشخص است که چرا برای مرگ سالینجر ننوشتم و برای ساراماگو می‌نویسم. من زیاد آدم ادبیات بازی نیستم، برای همین این که چه کتابی، چه نویسنده‌ای در روحیه‌ام اثر کند خیلی بستگی دارد به حس و حال روزهایی که خواندم‌ش. به خاطره‌ای که ازش دارم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چهار- کنکور داده بودیم. ظهر مامان آمده بود دنبالم. من با دهن پر گفته بودم که خوب دادم. خودم را برای چند ماهی خلاص کردم با همین جمله. گفتم وقتی نتایج آمد بعد صحبت می‌کنیم. وقت زیاد است. می‌خواستم بعد از دوازده سال از چیز مزخرفی خلاص شوم. حوصله هم نداشتم بیشتر از این کش بیاید. چون کنکور را خوب داده بودم کسی کاری به کارم نداشت. شب پنجره‌ها را باز کردم. انقدر این صحنه‌ها خوب توی ذهنم مانده که احتیاج به "از خودم در آوردن" ندارد. باد می‌زد به درخت‌ توت. درخت توت پیچیده بود دور تیر چراغ برق. نورش را گرفته بود. بین برگ‌های خودش همه را تقسیم کرده بود و چیزی به بیرون نمی‌رسید. سرم را از پنجره آورده بودم بیرون و بی‌صدا می‌خندیدم. خلااااص شده بودم. کولر روشن بود. با ریتم ثابت قیژ قیژ می‌کرد. کتاب خریده بودم. بالاخره می‌شد جز بینش جز زن زیبا در خانواده‌ی بد مثل سبزه‌ی مزبله است چیز دیگری هم خواند. البته من قبل‌ش هم می‌خواندم. ولی این آخری‌ها دلچسب نبود. خلاصه کنم. این فضای شروع کوری خوانی‌م بود. کتابی که از پشت چراغ قرمز شروع شد. از مردی که اول کور شد. بعد مردی که ماشین‌ش را دزدید. بعدتر زن مردی که اول کور شد. دکتر... زن دکتر... وای وای. من رسمن دیوانه شده بودم. وقتی این‌ها توی قرنطینه بودند. وقتی آن رادیو تنها راه ارتباط‌شان شده بود. وقتی همه جا را گه گرفت. وقتی زن دکتر اولین داوطلب شد برای معاوضه‌ی تن‌ش با غذا. عظیم بود. این کتاب همه جوره عظیم بود. من مدت‌ها بود چیز عظیمی نخوانده بودم. ندیده بودم. چیزی که تمام فضای اتاق‌م را پر کند. من را نیم خیز نگه دارد روی تخت. وقتی آن سه زن توی تراس زیر باران تن‌شان را می‌شستند من کتاب را بستم. واقعن جا نداشتم. ظرف ما توی مدرسه خیلی کوچک شده بود. هرچند ما یواشکی به هم صادق هدایت قرض می‌دادیم اما ازش چیزی سرمان نمی‌شد. مدت‌ها بود یا چیز‌های بی سر و ته می‌خواندیم. مثل حسابان و شیمی. یا چیزهایی که سر و ته‌ش برای‌مان روشن نبود. این خیلی به موقع بود. خیلی خوش موقع بود. من هی کتاب را می‌بستم. پشت جلد طرح‌های به هم پیچیده‌ای از انسان‌های کور بود. جلد سفید. و یک اسم. من هی این اسم را می‌خواندم. وقتی دخترک مردی که چشم‌بند داشت را می‌شست. وقتی زن دکتر زیرزمین پر غذا را کشف کرد. وقتی دور میز نشستند و توی ظرف‌های تمیز غذا خوردند. وقتی زن دکتر ظرف‌ها را می‌کشید توی تراس تا از آب باران پرشان کند. من همه‌ش کتاب را می‌بستم و اسم پشت جلد را می‌خواندم. چرا که نه؟ همه‌جوره برای من شگفتی بود. عظیم بود. گفتم که. عظیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پنج- اصل ماجرا همین بود. اما فرع ماجرا این بود که بعدش دیگر اتفاق نیافتاد. هرکسی یک تعریف‌ی دارد. ذهن‌ش یک آستانه‌ی تحمل‌ی دارد. آستانه‌ی لذتی. من برای کتاب‌های دیگر هیچ وقت این‌طور نشدم. انقدر بین سطر‌ها کتاب را نبستم. انقدر به خودم وقت ندادم تا ذهنم آن‌همه را هضم کند. یک اتفاق خاص بود. دوست داشتم برای خالق یکی از اوج‌های زندگی‌م بنویسم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شش- وقتی دیدم زیاد تاسف برانگیز نبود رفتن‌ش ناراحت شدم. این پست فقط برای کم‌کردن آن ناراحتی است و ارزش دیگری ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1212974517371660729?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1212974517371660729/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1212974517371660729' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1212974517371660729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1212974517371660729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_19.html' title='خداحافظ آقای نویسنده آقای پشت جلد'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-7129743119115990532</id><published>2010-06-17T03:26:00.003+04:30</published><updated>2010-06-17T03:47:27.107+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TBlbbzGwQyI/AAAAAAAAAPo/7fRytnQcisg/s1600/170320072683.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TBlbbzGwQyI/AAAAAAAAAPo/7fRytnQcisg/s320/170320072683.jpg" width="316" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;روز با یک نقطه‌ی روشن شروع شد. با یک نقطه‌ی شاد که وول وول می‌کرد بین کاغذ‌ها. یک آدمی که نیامده بود کمک کند. اما مانده بود تا صبح. وقتی من بساط خواب‌م را پهن می‌کردم جلوی باد کولر هنوز کار می‌کرد. وقتی داشتم می‌خوابیدم صدای خش‌خش‌ش می‌آمد. چاق بود. به‌ش دست نزدم، اما نرم هم بود. داشت با آن همه نرمی برای من ماکت می‌ساخت. ریش داشت. یک عالم ریش. اما شبیه مامان بود. حضورش گرم و خوش‌حال کننده بود. صبح که بیدار شدم تازه خوابیده بود. چشمم افتاد به ماکت کامل‌م. روی میز. بیدار که شد پرسید از کجا نون بخرم؟ رفت و با یک عالم چیز برگشت. انقدر چییزها زیاد بود که سنگک‌ تازه بین‌ش گم بود. آب انبه، شیر، خامه عسل، پنیر آمل، تخم مرغ. نیمرو درست کرد. من گردو‌ها را از ته یخچال کشیدم بیرون. ریختم توی ظرف. پنیر‌ را گذاشتم وسط سفره. خاک روی شیشه‌ی مربا را گرفتم. چایی گذاشتم. به‌ش نگاه می‌کردم که چه‌قدر زنده‌ است. چه‌قدر من را نگه می‌دارد توی یک حال خوب. چه‌قدر آدم موقت‌ی نیست. از دیشب تا حالا یک‌سره خوش‌حال. یک‌سره خندان. یک‌سره خالق، خالق نیمرو، خالق ماکت. من ازش حرف می‌کشیدم. دوست داشتم بدانم پشت این آدم چی‌ست که من ندارم‌ش. چیزی دست‌گیرم نشد. شاید چون پشت‌ش چیزی نبود. فقط دوست داشت. نیمرو درست کردن، کمک کردن و آفتاب پنجره‌های من را دوست داشت. سازهایی که می‌ساخت را دوست داشت. صدا را دوست داشت. یعنی این‌ها را نمی‌دانم ولی حتمن داشت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد روز رسید به آدم‌های معمولی. آدم‌های گاهی خوش‌حال و گاهی ناراحت. رسید به نقطه‌های خاکستری. دریای خاکستری. با هم حرف زدیم. کارها را چسباندیم به دیوار‌. برای استاد توضیح دادیم. دفاع کردیم. از چیز‌هایی که زیاد هم قبول نداشتیم و شاید زیاد هم مهم نبود دفاع کردیم. با هم توی تریا چایی خوردیم. توی اتوبوس به‌هم چسبیدم. پای هم را لگد کردیم. به هم خندیدیم و عذر خواستیم و هم‌ را بخشیدیم. انقدر هم را بخشیدیم که روز تمام شد. شب، خسته، افتادم روی تخت. خوابیدم. سه ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم آب انبه‌ی سرد خوردم. روشنی صبح توش حل شده بود. نیمرو درست کردم. دوست داشتم حس‌م را نگه دارم. انگار همه‌ی عالم دزد، همه‌ی عالم کمین کرده. من توی آشپزخانه تند تند ته مانده‌ی صبح را می‌خوردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آنلاین شدم. یک چیزهایی خواندم و خندیدم. یک چیزهایی خواندم و... زود رد شدم. سلام کرد. حرف زدیم.&amp;nbsp; اصرار داشت&amp;nbsp; آهنگی را بشنوم. فایل هیچ‌جا آپلود نمی‌شد. اصرار داشت. می‌خواست تقسیم‌ش کند. نمی‌دانم. شاید از تنهایی و بزرگی غم‌ش کم می‌کرد، شاید هم فقط احتیاج داشت به دو گوش بیشتر. دوست داشت با چهار گوش بشنود. آپلود و دانلود شد. برایش شنیدم...حالا آن موسیقی پیچیده توی هال. نور چراغ کم و زیاد می‌شود. من اشک‌هام را پاک می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از خوراکی‌های صبح فقط سنگک‌های سفت و خشک مانده. شب با یک نقطه‌ی سیاه تمام شد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-7129743119115990532?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/7129743119115990532/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=7129743119115990532' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7129743119115990532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7129743119115990532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_6720.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TBlbbzGwQyI/AAAAAAAAAPo/7fRytnQcisg/s72-c/170320072683.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2943780079284729835</id><published>2010-06-17T00:59:00.000+04:30</published><updated>2010-06-17T00:59:36.050+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TBkvBJTjh3I/AAAAAAAAAPQ/ZrMtZrgwLEY/s1600/170320072680.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TBkvBJTjh3I/AAAAAAAAAPQ/ZrMtZrgwLEY/s400/170320072680.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با درصد آب‌میوه شوخی. با درصد آب‌میوه دروغ اصلن. دیگه با آب چرا؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2943780079284729835?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2943780079284729835/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2943780079284729835' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2943780079284729835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2943780079284729835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TBkvBJTjh3I/AAAAAAAAAPQ/ZrMtZrgwLEY/s72-c/170320072680.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8614574373866040874</id><published>2010-06-15T00:15:00.002+04:30</published><updated>2010-06-15T00:15:25.449+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به من کمک کنید از دانش‌گاه فرار کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به من کمک کنید از دانشگاه فرار کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کمک کنید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8614574373866040874?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8614574373866040874/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8614574373866040874' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8614574373866040874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8614574373866040874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_15.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5652471279501395770</id><published>2010-06-14T21:48:00.002+04:30</published><updated>2010-06-14T22:43:59.036+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز شام و ناهار دو تا سیب خوردم. امروز ساعت پنج یک نصفه همبرگر خوردم. واقعن دیگه چیزی لازم ندارم. این‌ها رو هم از خجالت ذهن شام و ناهاری‌م خوردم. وبلاگ‌های آشپزی من رو گرسنه نمی‌کنن. اول دبستان جلو چشمام رو می‌گرفتم که درس آب رو نبینم. که چشمم به پارچ آب نیافته. تشنه‌م می‌شد. برنامه‌های آشپزی تلویزیون، مخصوصن از اون موقعی که آقا جوونه تو کانال یک همه‌چیزو با پنیر پیتزا درست می‌کرد، دیوونه‌م می‌کرد. سریع می‌رفتم یخچالو باز می‌کردم. همیشه هم که ماست و پنیر و چیزای به‌ درد نخور داشتیم. هی سعی می‌کردم فراموش کنم، آخرشم زنگ می‌زدیم با بهنوش از یه جایی، از یه بهشتی، برامون غذا بیارن. یه بار آقای حسنی که لوازم‌التحریر می‌فروخت و خیلی فقیر شد بعد از افتتاح اون مغازه خفنه منو برد پشت دخلش که رنگ مقوا انتخاب کنم. وقتی رفتم اون پشت شیشه‌ی اون میز پر پاک‌کن باز بود. منم یه راه‌راه‌ش رو برداشتم. پاک‌کن که می‌دیدم دلم می‌خواست. می‌دونم ربط به غذا نداره ولی ربط به خواستن داره. خواستن. من دیگه نمی‌خوام. دو تا شلوار دارم. یعنی دو تا از مشهد آوردم. یکی‌ش همون اوایل که زندگی خیلی سخت بود تو پام جر خورد. یکی دیگه‌ش هم دیروز تو پام جر خورد. وقتی اومدم ازین بلوک بتنی‌های وسط خیابون رد بشم. صداشو شنیدم. خوشحال شدم که مانتو دارم. رفتم سیب خریدم و برگشتم. همون سیبا که بعدن شد شام و ناهارم. حالا دو تا شلوار جر خورده دارم و واقعن احساس می‌کنم شلوار نمی‌خوام. امروز رفتم یه مغازه که ازش وسایل ماکت بخرم. تعطیل بود، پیاده برگشتم. تمام راه فکر می‌کردم این جر خوردگی‌ها رو چه جوری بدوزم. کلی تو راه هی شلوار دوختم. راستی اینم بگم. من اون پاک‌کن و هی می‌ذاشتم تو جیبم می‌رفتم مغازه‌ی آقای حسنی. ولی جای مقواها عوض شده بود. دیگه من رو نمی‌برد اون پشت که بتونم اینو بذارم سر جاش. با یه گوشه‌ش پاک کرده بودم و همون موقع خیلی حالم بد شده بود. یه گوشه‌ش فقط. اون سه تا گوشه‌ی دیگه هنوز تیز بود. می‌شد کلی جای پاک‌کن نو جاش زد. باور کن هیچ‌کس نمی‌فهمید. ولی نشد دیگه. آخرش وقتی پشتش به من بود گذاشتم‌ش گوشه‌ی میزش. نمی‌خوام بگم تو کودکی دزد نبودم. بودم. یه خط‌کش فیروزه‌ای که توش جای ماه و ستاره و دایره داشت دزدیدم. یه لبه‌ش صاف بود، یه لبه‌ی دیگه‌ش یه خط موربی داشت که با دست نمی‌شد کشید. خیلی خط‌کش خوبی بود و واقعن هم برام خط‌کشی کرد. بعدش هم من اون خط‌کش رو مییی‌خواستم. اما آقای حسنی جدن فقیر بود و خیلی رذالت بود که ازش چیزی بدزدم. حالا نمی‌دونم چرا انقدر حرف دزدی شد. می‌خواستم بگم که دیگه نمی‌خوام. کلن نمی‌خوام. حاضرم بخرم و پولش رو بدم، ولی نیارم‌ش خونه. دروغ گفتم. حاضر نیستم پولشو بدم حتی. الان داره از پنجره باد گرم میاد و همین همه‌چیزو نخواستنی‌تر می‌کنه. شاید برای همینه که یاد این چیزا افتادم. نمی‌دونم. لازم داشتم بنویسم. توی راه که شلوار می‌دوختم فکر کردم باید بنویسم. حتی دیروز که سیب دومی رو خوردم فکر کردم باید بنویسم. فعلن مثل این‌که فقط همینو می‌خوام. اما نوشتن هم آسون نیست...کاش دزدیدنی بود. راستی آقای حسنی مرد. همون موقع که بچه بودم مرد. جمعه بود داشتیم برمی‌گشتیم خونه. ظهر. تو ماشین. همه هم خسته‌ی بعد از ناهار. ساکت بودیم و یه چیزی گوش می‌کردیم که یادم نیست. قبل از این که دومین کوچه سمت راست بپیچیم مغازه‌ش بود. همونجا دیدم که پارچه‌ی سیاه زدن به کرکره‌ش. البته زیاد لطمه‌ای به کسی نخورد. مدت‌ها بود دیگه کسی از اون چیزی نمی‌خرید. همه از اون مغازه بزرگه که باز شده بود می‌خریدن. اما تا روز آخر اون هر روز می‌اومد کرکره رو می‌زد بالا. اون هم دیگه نمی‌خواست واقعن. می‌نشست پشت میزش کتاب می‌خوند. لابد به ما هم می‌گفت گور باباتون. نخرین. من مدت‌هاس که&amp;nbsp; دیگه نمی‌خوام.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5652471279501395770?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5652471279501395770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5652471279501395770' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5652471279501395770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5652471279501395770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_14.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2524714482319214380</id><published>2010-06-13T02:08:00.006+04:30</published><updated>2010-06-13T02:49:50.801+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;داشتم در به در توی اینترنت دنبال یک تی‌وی کارت، یک آنتن پورتابل یا هر چیز مشابه دیگری که بشود باهاش از طریق همین لپ‌تاپ قراضه تلویزیون نگاه کرد می‌گشتم. من واقعن کشش ندارم جام‌جهانی را نبینم. هی پنجره را باز می‌کنم نگاه می‌کنم به چراغ‌های روشن خانه‌های روبه‌رو. هی فکر می‌کنم یعنی تلویزیون دارید شما؟ حالا درست هم نمی‌دانم دیدن فوتبال آن هم این همه تنها چه حالی دارد. فکر نکنم خوب باشد. من عادت داشتم با بابا بنشینیم از افتتاحیه تا اختتامیه را ببینیم. همیشه هم طرفدار تیم‌های مقابل هم بودیم. بابا می‌دانست من انگلیسی‌ام، من هیچ وقت نفهمیدم بابا کجایی‌ست. بابا همیشه دوست داشت انگلیس ببازد، همین. گاهی فکر کنم رو یک تیم‌هایی هم حساس بود. مثلن آرژانتین را دوست داشت. برزیل را و یک تیم‌های دیگری که حالا درست یادم نیست. بعد من خیلی مراعات می‌کردم. همیشه می‌ترسیدم بابا بمیرد و من ناراحت باشم که چرا برای چهار تا گل جلوش بالا پایین پریدم. همه‌ش می‌ترسیدم جام بعدی نباشد. نمی‌دانم درست توی ذهنم چه می‌گذشت و می‌گذرد. شاید یک جور بیماری‌ست. همیشه از جام‌جهانی، المپیک و این چیزهای "چند سال یک‌بار" می‌ترسم. همیشه وقت اختتامیه بغض می‌کردم. حساب می‌کردم چهار سال دیگر کی هست و کی نیست. شب هم تا یک ساعت‌های زیادی توی تخت بیدار می‌ماندم و گریه می‌کردم. فکر می‌کردم نود و هشت فرانسه از ما چند نفر مانده... این فکر‌ها خیلی وحشتناک بود آن زمان. نمی‌دانم چی شد که فکر کردم دیگر این‌طوری نیستم. الان که نوشتم دیدم هنوز هم چیزی عوض نشده. بعد از جمله‌ی بالایی فکر کردم به ۲۰۱۴ ...و حالم بد شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بگذریم، داشتم این را می‌گفتم که می‌خواستم یک تی‌وی کارت پیدا کنم که رسیدم به یکی از این سایت‌های خرید اینترنتی، دیدم مثل این که اشتراک هم دارم. رفتم توی سبد خرید را نگاه کردم بلکه چیزی هم این وسط خریده‌ام و یادم نمانده. دیدم یک موس خریدم، این را یادم بود، و دیدم یک چیزی در لیست علاقه‌مندی‌ها گذاشته‌ام برای یک روزی که بیایم بخرم. یک "&lt;a href="http://www.chare.ir/index.php?target=products&amp;amp;product_id=9305"&gt;گیوتین کاغذ&lt;/a&gt;"! خیلی عالی واقعن. انسان بیست و پنج ساله‌ای می‌گردد توی یک سایت که همه چیز دارد. دوربین عکاسی، سینمای خانگی، لوازم ورزشی، لباس، لوازم بهداشتی و ... بعد یک گیوتین کاغذ را برای خرید انتخاب می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;خوب باید اعتراف کنم که من گاهی خودم را دوست دارم، خیلی. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2524714482319214380?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2524714482319214380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2524714482319214380' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2524714482319214380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2524714482319214380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_13.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3789991348663896001</id><published>2010-06-11T00:55:00.002+04:30</published><updated>2010-06-11T00:59:38.504+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2010/06/where-truth-lies.html"&gt;تو هر دوره‌ای سعی کرده‌م هی به آدمای دور و برم یادآوری کنم که آقا فور گاد سیک، حساب من رو از وبلاگم جدا کنین. هر چی اون‌جا می‌نویسم به این معنی نیست که واقعیه و هر چی اون‌جا نمی‌نویسم دلیل نمیشه که به کل وجود خارجی نداشته باشه. تا یه بازه‌ی کوتاهی آدما این حرفا رو یادشون می‌مونه، اما دوباره یادشون می‌ره و روز از نو روزی از نو. و این باعث می‌شه دیگه وبلاگم مال من نباشه. بشه یه وبلاگ محافظه‌کار و حتا ملاحظه‌کار. اینه که گمونم باید بردارم اون بالای سر در وبلاگم بنویسم: این وبلاگ صرفن یک «وبلاگ» است. و نوشته‌های این وبلاگ الزامن روزنگارِ زندگیِ واقعیِ من نیست. برای حساب و کتاب روابط شخصی و غیر شخصی و کاری و غیر کاری به خودِ شخصیِ من مراجعه کنید لطفن.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3789991348663896001?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3789991348663896001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3789991348663896001' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3789991348663896001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3789991348663896001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_11.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4420562394970447037</id><published>2010-06-09T20:19:00.002+04:30</published><updated>2010-06-09T20:34:36.133+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تاریخ‌ش را یادم نمانده، اما می‌دانم آخرین جمعه‌ی خرداد بود. همین که نمی‌دانم دقیقن چه روزی بود باعث شده آخر‌های خرداد منگ و گیج باشم. هر لحظه فکر کنم چند سال پیش مثل امروز بود. خیلی ساده می‌شود نگاه کرد به تقویم سالی که به عدد سه سال پیش بود. نگاه کرد به آخرین جمعه و روزش را پیدا کرد. برای آدمی که می‌گردد دنبال روزها و یک چیز را می‌کشد بیرون و یک روز را خاص‌تر از بقیه‌ی روزها می‌کند، و زیاد هم این کار را می‌کند، کار سختی نیست. برای آدمی که تقویم قدیمی نگه می‌دارد که هیچ. اما من دوست ندارم روزش را بدانم. دوست دارم آخرهای خرداد حالم همین باشد. گفتم گیج و منگ؟ شاید هم مست، شاید هم نمی‌دانم چی. من سه سال است حالا، به عدد سه سال است که هیچ کسی را دوست نداشتم. تو بگو یک گربه. دوست نداشتم. به دوست‌هام نزدیک نبودم. زندگی را تا غایت خودش زندگی نکردم. شیرین نبودم. با کسی آن‌طوری دیگر هیچ‌وقت مهربان نبودم. عمدی نبوده، فقط دیگر مثل قبل نشدم. خیلی هم دلایل ماورایی و عجیب غریب ندارد. مثل وقتی که چیز خیلی شیرین خورده باشی و تا مدت‌ها هیچ شیرینی، حتی قند، حتی مربا، به دهانت مزه نکند. نمی‌خواهم الکی عاشقانه‌اش کنم. ولی عاشقانه بود خوب. من دوست‌ش داشتم. دوست داشتن خیلی سخت و دیر اتفاق می‌افتد برای من. این مدت گاهی حس کرده‌ام که کسی را دوست دارم. کنارش نشسته‌ام و دیدم ندارم. توی یک لحظه برگشته حرفی زده که دیدم ندارم. یا اصلن خیلی هم خوب خیلی هم عالی، ولی با خودم روراست بوده‌ام که ندارم. فکر کنم کار خوبی کرده‌م. که دوباره برنداشتم تمام سلاح‌ها را بدهم دست طرف و خودم بی‌دفاع بنشینم و اعتماد کنم. اعتماد، یعنی که ایمان داشته باشی که نمی‌زند. که تیر آخر حتی اول را نمی‌زند. بعد همین‌طور که داری می‌خندی و دل‌ خوش کردی، وسط خنده‌ات تمام‌ت می‌کند. این‌ کار را می‌کند، چون قدرت‌ش را دارد. خوب من دیگر این قدرت را دست کسی نداده‌ام. هیچ آدمی نیست که سلاحی برای کشتنم دست‌ش مانده باشد. همه را جمع کردم. سهم دیگران این شده که گاهی بخندانند مرا، گاهی خیلی کوچک و گذرا نگرانم کنند، گاهی برایم علامت سوال درست کنند و از این جور چیزها. برای همین آخر‌های خرداد یک‌جور سالگرد با عظمتی‌ست. سالگرد خیلی چیزها که دیگر ندارم‌شان. انقدر این سالگرد سالگردِ چیز‌هاست که سالگرد یک آدم نیست. که دلم نمی‌خواهد زنگ بزنم به‌ش و بپرسم یادت هست؟ انقدر که دوست ندارم ببینم‌ش. اصلن آن آدم برای من تمام شده. من فقط رد حواس بیدار خودم را می‌گیرم. که کی انقدر کسی برایم مهم بوده. کی این همه مهربان بودم. کی توی دلم چیزی تکان می‌خورد. کی بود که اعتماد می‌کردم، دراز می‌کشیدم، و هیچ عضله‌ای در من منقبض نبود. کی بود که هیچ لباسی به تنم نمی‌چسبید. آخرین بار آخرهای خرداد بود. یادم هست و یادم نیست. گفتم مست؟ شاید هم دیوانه. توی کوچه‌ام یک نفر ویلون می‌زند. حتی صدای ساز‌ش نمی‌چسبد به پرده‌ی گوشم. یک غشاء نازک دور همه‌چیز هست. دور هر لذتی. انگار با یک لایه گاز، از این گازهای استریل، دور خودم پیله کردم و ارتباطم قطع شده. انگار این را پیچیده‌ام که مواظب خودم باشم. یادم می‌آید یک بار مریم رفته بود شمال، کلید خانه‌اش را داده بود تا ما گلدان‌ها را آب بدهیم. روزهایی بود که من حالم هیچ خوش نبود. رفته بودم یک عالم ملافه را شسته بودم چون فکر می‌کردم این‌ها هنوز بوی ما می‌دهد. فکر می‌کردم باید ردش را بشورم. بعد رفتم خانه‌ی مریم. رفتم گلدان‌ها را آب دادم. خاک‌شان خشک خشک بود و آب را با صدا می‌خورد. انقدر به‌شان آب دادم که تمام ظرف زیرشان پر شد و ریخت بیرون. بعد بین‌شان ولو شدم و گریه کردم. التماس‌شان می‌کردم برای‌م دعا کنند که خوب شوم. که حالم خوب باشد. که قوی باشم. انقدر حرف زدم و گریه کردم که بی‌حال شدم. بی‌اشک شدم. بعد که آمدم بیرون سبک بودم. بعد از آن دیگر تمام شد. یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایان است، این را همسر آلمانی احمد گفته بود. احمدِ الی. خیلی راست نگفته بود، چون تلخی بالاخره راه خودش را باز می‌کند و می‌آید. همیشه کمی تلخی در تو هست. اما خوب کمی هم راست گفته باشد می‌شود همین حال من. تمام شده و دارم زندگی می‌کنم. لاقل دیگر بغل هیچ گلدانی زار نزدم. گل‌ها فکر می‌کنند من خوشحال و عاقلم. حداقل این‌طوری نصف کائنات حساب خوبی روی آدم باز می‌کند. نباید پیش همه خراب شد. پیش عده‌ای، معدودی، حالا خراب هم شدی شدی. پیش یک گلدان دیگر خیلی آبروریزی‌ست. من بیست و پنج سالم شده، باید حساب یک چیزهایی را داشته باشم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4420562394970447037?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4420562394970447037/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4420562394970447037' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4420562394970447037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4420562394970447037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-190855575571844783</id><published>2010-06-07T19:16:00.001+04:30</published><updated>2010-06-07T19:18:01.560+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز همین‌طور بی‌دلیل خوشحالم. قوی‌ام. اعصاب چس‌ناله شنیدن ندارم. به نظرم بی‌دلیل میاد. امروز مدل زندگی‌م اینه که تو روی هر آدمی که واسه تقسیم فسردگی‌هاش نزدیکم می‌شه بگم:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;خواهر من، برادر من، اگه در لهیده بودن لذتی هست خوب لهیده باش، دیگه غر زدنت چیه؟ اگه در لهیده بودن لذتی نیست خوب لهیده نباش، کی مجبورت کرده؟&amp;nbsp; &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-190855575571844783?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/190855575571844783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=190855575571844783' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/190855575571844783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/190855575571844783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_07.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2806257614913289105</id><published>2010-06-04T22:42:00.002+04:30</published><updated>2010-06-05T16:00:14.845+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TAlUB_f1eSI/AAAAAAAAAO4/8B0K7cwEezg/s1600/040320072546.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TAlUB_f1eSI/AAAAAAAAAO4/8B0K7cwEezg/s400/040320072546.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2806257614913289105?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2806257614913289105/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2806257614913289105' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2806257614913289105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2806257614913289105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_3881.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/TAlUB_f1eSI/AAAAAAAAAO4/8B0K7cwEezg/s72-c/040320072546.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5596505439279876844</id><published>2010-06-04T01:12:00.001+04:30</published><updated>2010-06-05T16:07:06.086+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دعوت‌تان می‌کنم به چند لحظه دور شدن. پرواز کردن در دیاری دیگر. آرام شدن. فراموش کردن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;این را ببینید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;(&lt;a href="http://red-balloon.blogspot.com/2010/06/relevations-of-frozen-marshlands.html"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5596505439279876844?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5596505439279876844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5596505439279876844' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5596505439279876844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5596505439279876844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post_04.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-9178339807279904246</id><published>2010-06-03T23:32:00.003+04:30</published><updated>2010-06-04T01:02:01.514+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک- دوستم یک جعبه شیرینی آورده بود با خودش. همین چند روز پیش. وقتی نشستیم و من چای آوردم گفت اه این‌ها همین الان داغ بود، تازه گرفتم. وقتی می‌خوردیم خبری از شیرینی داغ نبود، اما خوب تازه بود کلی، به نسبت چیزی که من همیشه به عنوان شیرینی این‌جا و آن‌جا می‌خورم تازه بود، خودم که هیچ‌وقت حس خریدن‌ش را ندارم. الان قهوه که نه، نسکافه درست کردم، هیچ‌کس هم این‌جا نیست که موشکافی‌م کند، تا دلم خواست کافی‌میت ریختم، چاقم که هستم، باشم اصلن، یک روز یا همت می‌کنم، یا آن ناراحتی حاصل از پوشیدن و در‌آوردن مکرر لباس‌ها قبل از مهمانی کار خودش را می‌کند، من را افسرده و مصمم می‌کند که دیگر نخورم، به هر حال هنوز روزش نرسیده، شاید فردا صبح، شاید هم چند سال دیگر. می‌گفتم، نسکافه درست کردم با کافی‌میت فراوان، آمدم خوشحال و خندان جعبه‌ی شیرینی‌هایی که حالا مثل سنگ شده را برداشتم. موقع خوردنشان (که الان باشد) یاد روزی که تازه بودند افتادم، نرمی و گرمی وسط‌‌‌شان... خوب فقط خاطره‌ای مانده، من هم که به خاطره زنده‌ام، این است که هیچ مشکلی در خوردن و لذت بردن از این شیرینی‌ها ندارم، انگار که تازه باشند. (حالا خومانیم، خیلی هم فرق ندارد بعد از چند بار جویدن، بالاخره چیزی که پایین می‌دهم همان است، گیرم این‌یکی با اندکی تاخیر!)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو- دل‌م خوب نیست، دلم گرفته نیست، اما خوب هم نیست. شاید یک دلیل‌ش این باشد که این هفته خیلی کار دارم، خیلی زیاد. شاید یک دلیل‌ش دل‌گرفته‌گی دوستانم باشد. زنگ می‌زنم به مشهد، اس‌ام‌اس می‌زنم مدام، که پاشو بیا تهران فلانی جان، مثلن نمی‌دانم که چی، که دوست دارم توی خانه‌ی شفا بخش‌م خوب‌ش کنم؟ اما این خانه خودش طاس است. حال صاحب‌ش خوب نیست. حال مهمان‌ش که...، نمی‌دانم، به هر حال، دوست دارم وقتی کسی حالش خوب نیست دعوت‌ش کنم. فکر می‌کنم بلدم وقتی دوست دارد گوش کنم، وقتی دوست دارد حرف نزند ساکت باشم، من کتابم را بخوانم و او بخوابد. راست‌ش با کمی اشک توی چشم باید بنویسم و اعتراف کنم این از آرزوهای برآورده نشده‌ی خودم است. خیلی دوست داشتم وقتی خوب نیستم جایی بخوابم، جایی که یک نفر دورتر ظرف‌ها را ‌بشورد و من صدای خوردن لیوان‌ها به هم را بشنوم. جایی که یک نفر بدون دردی که من دارم راه برود و من که خودم را زده‌ام به خواب پاهایش را ‌ببینم، و دست‌هایش را، که خم شده و از روی فرش چیزی بر می‌دارد، دوست داشتم وقتی خودم اشتهای خوردن ندارم پرتقال خوردن کسی را نگاه کنم. دوست داشتم، این‌ را خیلی دوست داشتم. ولی کسی من را دعوت نکرد. حالا افتادم به جان دوست‌هام، همه هم که دل‌گرفته. نمی‌شود هم رک و صریح برگشت گفت آقا جان بیا اینجا تا من آن‌طرف متنی که قرار است را تایپ کنم و تو با این صدا آرام بخوابی. نمی‌شود چون گویا لذت مشترکی نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خلاصه امروز خبرش را گرفتم که آن دوست رفته کیش، شاید آن‌جا نگاه کند و ببیند دریا هنوز زنده است، مردم هنوز زیر آفتاب سیاه می‌شوند و ناراحتی او یک جایی آرام در همه‌چیز حل شده، هیچ شده، تمام شده. بچه‌ها هنوز توی ساحل بازی می‌کنند و حتی معنی دردش را نمی‌فهمند... کاش از آن‌بچه‌ها یک نفر واقعن می‌رفت به‌ش می‌گفت ما معنی غم‌ت را نمی‌فهمیم، حالا هم برو آن طرف‌تر، این‌جا دروازه‌ی ماست. واقعن خیلی جادویی و شفابخش است این جمله‌ها، کاش این‌ها را بشنود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سه- یک چیز خوبی دارم که باید عکس‌ش را بگیرم بگذارم این‌جا. توری پنجره‌ی هال من پاره شده. البته پاره نشده، راستش، خودم روز اول این بلا را سرش آوردم. آمدم این خانه را دیدم، خوب بود، دوست‌ش داشتم، قیمت‌ش هنوز برای من زیاد بود، اما فکر کردم یک جوری تخفیف می‌گیرم، این‌جا خانه‌ی من است. بعد آمدم پنجره را باز کردم، دیدم اه! توری دارد. با دست فشار دارم، کلی خاک بلند شد، باز هم فشار دارم، پاره شد. خوشحال شدم که تا بیایم اینجا این توری‌ها را باز می‌کنم از پنجره، من دوست دارم سرم را بگیرم بیرون! خوب آن موقع زمستان بود، جیک جیک مستون‌م بود، فکر پشه‌هام نبود هنوز. بعد کم‌کم که آمدم این‌جا و مستقر شدم پشه‌ها هم آمدند. از همان اول فهمیدم چه غلطی کردم و کار دست خودم دادم. این پاره‌گی مانده بود روی توری، دست و پای من‌هم همیشه قرمز. من کم‌لطف‌تر از آنم که برای خودم کاری کنم، آدم‌هایی که این‌جا رفت و آمد دارند هم انقدر کم‌ند و انقدر -گاهی- دورند که اصلن نمی‌شود انتظار داشت آن‌ها برای‌ توری‌ام فکری کنند. می‌ماند کی؟ می‌ماند هفته‌ی پیش که مامان آمده بود این‌جا. آخ مامان. هر روز دوست دارم از این توری عکس بگیرم. از توری که مامان کوک‌ش زده. با نخ مشکی. توی همان نصف روزی که این‌جا بود. چه‌طور دیده بود نقطه‌های قرمز روی پوستم را، چه‌طور پاره‌گی را پیدا کرده بود، چه‌طور برای‌ش انقدر مهم بود، اصلن چه‌طور توی خانه‌ی من که خودم شیت صد در هفتاد را روز تحویل گم می‌کنم نخ سوزن پیدا کرده بود. چرا من عاشق تو نباشم خوب؟ کاش یک توری پاره لاقل برای من می‌گذاشتی. البته ها! هنوز پشه‌ها از لای کوک‌های تو می‌آیند این طرف. اما خیلی تعدادشان کم شده. این عاشقانه‌ترین قسمت زندگی این روزهای من است. چه خوب شد نوشتم‌ش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چهار- پرحرفی آدم را سبک می‌کند. راحت شدم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-9178339807279904246?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/9178339807279904246/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=9178339807279904246' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/9178339807279904246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/9178339807279904246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1338212349108080792</id><published>2010-05-30T00:52:00.000+04:30</published><updated>2010-05-30T00:52:54.283+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو را به لذتی که در ادامه دادن‌ست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به چیز‌ی که وجود ندارد ادامه نده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1338212349108080792?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1338212349108080792/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1338212349108080792' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1338212349108080792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1338212349108080792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/05/blog-post_30.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5182213549268311644</id><published>2010-05-28T16:51:00.004+04:30</published><updated>2010-05-28T20:50:14.358+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گاهی تو عامدانه تلاش می‌کنی محبوب کسی/کسانی نباشی شاید هم درست‌ش این است که بگویم گاهی عامدانه خودت هستی، خود خود خودت هستی، انقدر که نمی‌توانی محبوب کسی باشی. این یعنی یک وقتی می‌دانی یک نفر دوست دارد به روش الف زندگی کند، تو حوصله‌ی نمایش نداری، یا اصلن دوست نداری تلاش کنی نشان دهی این روش الف عجب جور خوبی از زندگی‌ست. به جای‌ش تو می‌روی تو اتاق و آن‌جا به روش ب زندگی می‌کنی. گاهی همین روش ب را می‌آوری پهن می‌کنی وسط هال، جای الف را تنگ می‌کنی. می‌بینی که دوست ندارد این‌طوری گوشه‌اش را خراب کردی، اما تو سرت را به زندگی خودت گرم می‌کنی. توی دلت هم می‌گویی من اینجوری زندگی می‌کنم. اگر قرار است از همِ واقعیِ هم بدمان بیاید چرا جلوی‌ش را بگیریم؟ چرا بدمان نیاید؟ اگر این‌طوری‌ست که بیزاریم از این‌جور زندگی کردن چرا این بیزاری را هی دور بزنیم؟ این‌طوری‌ست که‌ کم کم شناسنامه‌دار می‌شوی. امضا دار می‌شوی، یک چیز‌هایی می‌آید در زیر مجموعه‌ی تو، آدم‌ها تو را به این‌ چیزها می‌شناسند. آن‌وقت فلان بابایی که می‌خواهد مجلس کدوخوری راه بیاندازد می‌داند تو را دعوت نکند، تو کدو خور نیستی. نمی‌آید اشتباهی تویی را دعوت کند که دفعه‌ی پیش کدو‌ها را زورکی پایین داده‌ای. دیگر وقتی دنبالِ هم‌کدو گشت مزاحم و مراحم تو نمی‌شود. مثل خر می‌شناسدت. &lt;br /&gt;این روز که رسید می‌توانی خوش‌حال باشی. می‌توانی یک پاراگرافی در بلاگت نطق کنی. و برای همه‌ی کدوخورانی که امشب دور از چشم تو یک جایی در این شهر جمع شده‌اند در دلت -بی‌عقده و بی‌مرض- شاد باشی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5182213549268311644?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5182213549268311644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5182213549268311644' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5182213549268311644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5182213549268311644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/05/blog-post_28.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1297257250839550213</id><published>2010-05-27T02:07:00.004+04:30</published><updated>2010-05-27T18:05:46.637+04:30</updated><title type='text'>خیلی نزدیک خیلی دور</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S_2TVcgTZqI/AAAAAAAAAOA/0134Ft_RJ64/s1600/P1010004.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S_2TVcgTZqI/AAAAAAAAAOA/0134Ft_RJ64/s400/P1010004.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;بهمن و نینا&lt;br /&gt;تابستان یک سالی&lt;br /&gt;آشپزخانه‌ی خانه‌ی مشهد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1297257250839550213?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1297257250839550213/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1297257250839550213' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1297257250839550213'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1297257250839550213'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/05/blog-post_27.html' title='خیلی نزدیک خیلی دور'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S_2TVcgTZqI/AAAAAAAAAOA/0134Ft_RJ64/s72-c/P1010004.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5106535447574505495</id><published>2010-05-23T05:13:00.002+04:30</published><updated>2010-05-23T05:24:38.440+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ساعت چهار صبح، شاید هم یه کم گذشته. از خواب بیدار شدم. ملافه رو زدم کنار. پاشدم رفتم آشپزخونه. دلم یه تیکه پیتزای سرد می‌خواست. اصلن پیتزا نخریده بودم. ولی دلم &lt;b&gt;واقعن&lt;/b&gt; یه تیکه پیتزای سرد می‌خواست. برای همین واقعن رفتم در یخچالو باز کردم. نورش چشممو زد. ازش انتظار معجزه داشتم. عیبی که نداره، فقط نا امید کننده‌س. با یه غر خاصی دستامو گرفتم به قابلمه‌ی ماکارونی و کشیدمش بیرون. یه چنگال توش بود از قبل. نشستم همه‌شو خوردم. بعد فک کردم چیزی که می‌خواستم این نبود. گفتم تو اینترنته. یه چیزی اونجا هس که حالمو خوب می‌کنه. انتظار معجزه نداشتم. شاید فقط یه عکس خوب...یا...یا نمی‌دونم یک نوشته، یا هرچی. اینجا هم چیزی نبود. به موبایلم نگاه کردم فک کردم یک آدم...یک آدمی که بشه بهش از رویای امشب گفت، از مزرعه تربچه، از مردی که هرچی صداش می‌کنی برنمی‌گرده، بعد که دقت می‌کنی بهش می‌بینی تو گوشاش دو تا تربچه گذاشته&lt;i&gt; بیا دس بندازم دهنت&lt;/i&gt;&lt;i&gt; با هم بریم به صحرا&lt;/i&gt;&lt;i&gt; به دشت و کوه و گل ها&lt;/i&gt;&lt;i&gt; به ماهی مهربون&lt;/i&gt;&lt;i&gt; به جنگل سزاوار&lt;/i&gt;. جنگل سزاوار؟ اینو دیگه از کجات آوردی؟ -نمی‌دونم، بهم وحی می‌شه. ازین جهت به حافظ می‌مونم. از اون جهت چی؟ تمام اینو می‌خواستم برای یکی بخونم. اگه بچه‌ی خواهرم بود براش می‌خوندم. اون باهام ارتباط برقرار می‌کنه. یه بار بهم گفت خواب ماه تیز تیزی دیده. با ستاره‌های گرد. بعد گفت می‌دونی اینا کجان؟ تو سرم. تو سرم می‌چرخن می‌خورن به دیوارا. واقعن خوابش همین بود. دروغ نمی‌گفت. بعد من خواب چی دیدم؟ پریشب خواب دیدم حامله‌م. خیلی این خوابو می‌بینم. هر دفعه هم موضوعش یه چیزه. گاهی اصلن این نیست که من حامله‌م. ینی خواب جریان خودشو داره. منم خیلی گنده‌تر از الانم دارم راه می‌رم و زندگی می‌کنم. یه بار هم موضوع همینه. مثل پریشب. یه لذت عجیبی که می‌دونم واقعی نیست. یا لاقل می‌دونم به اون شکلش تجربی نیست. یه حسی بود که تا فردا ظهرش منو تب‌دار نگه داشت و من از زیرش هی فرار ‌کردم تا تموم شد. خواب که کم کم از سرم می‌پره من برمی‌گردم. ینی خیلی روند بیداریم کنده. واقعن برام مهم نیست که پیتزا نخریدم. پیتزای سرد می‌خوام و می‌رم به یخچال زل می‌زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. یه دونه ازین قرص‌های پشه برداشتم ببرم تو اتاق. تمام مدت تو دستم بود. دستم عرق کرده. لاقل دیگه خیالم از کف دست چپم راحته. می‌تونم با شهامت بذارمش بیرون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5106535447574505495?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5106535447574505495/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5106535447574505495' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5106535447574505495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5106535447574505495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2224533927877728220</id><published>2010-05-19T16:34:00.002+04:30</published><updated>2010-05-19T18:00:52.700+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2224533927877728220?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2224533927877728220/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2224533927877728220' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2224533927877728220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2224533927877728220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/05/blog-post_19.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-3289277724628850861</id><published>2010-05-15T02:12:00.002+04:30</published><updated>2010-05-15T02:31:24.022+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زهرا نیم‌چه المپیادی بود. بعدها برق امیرکبیر خواند. بعدترها رتبه‌ی یک کارشناسی ارشد و "شریف"‌ای شد. من بهناز بودم. دبستان معدلم بیست بود. راهنمایی سر زنگ ریاضی چرت می‌زدم. خانم معماریان (مشاورِ کودک‌آزارِ مدرسه) با من صحبت کرد. معدلم نه تنها دیگر بیست نبود که نوزده و هجده و هفده که همه‌گی برادران همند هم نبود. مادر زهرا مریض مامان بود. توی مطب مامان اشک ریخته بود که حیف از این بچه. مادر زهرا قول داده بود که &lt;i&gt;درست&lt;/i&gt; می‌شوم. برایم از مشاور تحصیلی وقت گرفتند. مشاور خیلی آرام حرف می‌زد. اسم‌ش آقای قصابیان بود. وقتی از درس خواندن می‌گفت خیلی خوب بود. اگر همیشه دنبالم می‌دوید و حرف می‌زد من درس می‌خواندم. اما چون نمی‌دوید من همان نیم ساعت که پیش‌ش بودم دوست داشتم درس ‌بخوانم. بعد که می‌آمدم بیرون همه‌اش می‌پرید. تقصیر از آقای قصابیان نبود. من بهناز بودم. برای زهرا نمی‌پرید. من زهرا نبودم. قرار این بود که هر روز یک ساعت‌هایی را درس بخوانیم. درس همان‌روز. درس فرداروز. و مرور روزهای دیگر. بعد قسمت مهم‌ش این بود که بلد باشیم درست استراحت کنیم. استراحت غلط خیلی بد بود. مثلن تلویزیون نگاه کردن. تو باید یک ربع استراحت کنی، یا نیم ساعت. اما تلویزیون -به نظر آقای قصابیان- قدرت‌ش را داشت که تو را برای چند ساعت نگه دارد. و تازه خسته‌ات کند. پس، استراحت این بود که دراز بکشیم کف اتاق. چشم‌ها را ببندیم. و به هیچ‌چیز فکر نکنیم. گفتم این خیلی خوب چیزی‌ست. ولی من نمی‌توانم. احتمالن زهرا هم نتواند. این هم پیش بینی شده بود. قرار بود اگر نمی‌توانیم به هیچ‌‌چیز فکر نکنیم، به "یک چیز" فکر کنیم. نه به یکی از مشکلات‌مان ها. مثلن به یک تکه ابر فکر کنیم. به یک گربه فکر کنیم. و خلاصه از این دست. من باز هم نتوانستم. یعنی می‌توانستم. ولی همه‌اش توی سرم دعوا بود. همه‌ش دروغکی و قلابی بود. کف اتاق که دراز می‌کشیدم فکر‌ها حمله می‌کردند. من سپری از ابر، گربه یا توت فرنگی داشتم. این هیچ باعث نشد من استراحت کنم. خسته‌ترم می‌کرد. بعد‌ها دیدم همین که همین‌جوری به همه‌چیز هم‌زمان و بدزمان فکر می‌کنم برای من استراحت‌تر است. برای زهرا نیست؟ خوب به جهنم. من که زهرا نیستم. من که هر کس دیگر‌ی نیستم. نه شریف‌ای هستم. نه زهرا هستم. نه "یک‌چیز" برای فکر کردن دارم. نه آلوده‌ی تلویزیون‌ام. نه خودم را برای کسی تجویز می‌کنم. نه نسخه‌ی کسی به دردم خورده تا امروز. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا بگذریم. بیا استراحت کنیم. من بیست و پنج‌ساله‌ام. باران زهرا می‌بارد. و من چتری از گوجه سبز دارم :) &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-3289277724628850861?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/3289277724628850861/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=3289277724628850861' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3289277724628850861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/3289277724628850861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-1923088256507647315</id><published>2010-04-20T01:36:00.005+04:30</published><updated>2010-05-16T17:09:56.907+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی گاهی به نحو عجیبی متعادل می‌شود. یک جور آرامش خوبی از چینش اشیا و اتفاقات، خاطرات و حوادث کنار هم که دوست نداری کسی خرابش کند. دوست نداری کسی چمدان‌ش را ببندد. دوست نداری کسی روی صندلی خودش نباشد. دوست نداری روابطی که می‌شناسی از هم بپاشد. دوست نداری خبر شکست بشنوی، خبر پیروزی هم. دوست نداری مدادت بیافتد. دوست نداری جور دیگری باشی، کس دیگری، جای دیگری. دوست داری همه‌چیز همین‌طور کنار هم خوش باشد، همین‌طور بی‌نقص، بی جای خالی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد اولین لیوان از دست‌ت می‌افتد. چمدان‌ها راه می‌افتند. قفل‌ها بسته و باز می‌شوند. زندگی عوض می‌شود، توی یک لحظه هیچ‌چیز مثل قبلش نیست. دوست تو دیگر آن‌جا زندگی نمی‌کند. همسایه ساعت پنج برنمی‌گردد. نشانه‌ها محو می‌شوند، تعادل در آنی فرو می‌ریزد...به هم می‌ریزی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;آن‌وقت باید برگردی از اول شروع کنی، با آدم‌ها، صداها، رنگ‌ها، دوباره بسازی. مثل وقتی که رفته باشی خانه‌ی جدید، مثل دوباره گشتن برای جای کفش، دوباره هماهنگ کردن، یکی را دور ریختن و سه تا را نگه داشتن... &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-1923088256507647315?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/1923088256507647315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=1923088256507647315' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1923088256507647315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/1923088256507647315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/04/blog-post_20.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2214687177891420844</id><published>2010-04-14T01:40:00.000+04:30</published><updated>2010-04-14T01:40:22.878+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دراز کشیده‌ام روی تخت، شاید هم نشسته‌ام، به هر حال یک جور وضعیت بی‌ثباتی دارم، راحت نیستم، همه‌ کار کردم تا یک موقعیت خوب پیدا کنم برای نوشتن، برای بعد از یک ماه نوشتن، اما نشد. همه‌اش بالا پایین شدن‌های الکی‌ست، خودم می‌دانم. پست قبلی که حالا ازش یک نقطه مانده این‌طور لال نبود، یک حرف‌هایی داشت، کم‌اش کردم، از ته‌اش زدم، از سرش زدم، وسط بی‌معنی‌اش ماند اینجا، ازش بدم آمد، همه‌اش را پاک کردم. من مارس ۲۰۱۰ را از دست دادم، خیلی حرف داشتم، می‌خوردم‌شان، کاملن قورت دادن‌شان را می‌فهمیدم. این که هنوز متولد نشده می‌کشتم‌شان. حوصله نبود، سیاه بودم، سیاهی را دوست ندارم بنویسم، می‌دانم که خیلی نوشته‌ام، شاید زورم نرسیده، شاید دارم قوی‌تر می‌شوم. پوست روی پوست، دستم بیرون مانده از خودم، یک موقعی خودم را هم می‌زدم، قل قل می‌کردم، حرف‌هام تا می‌رسید بالا حباب می‌شد، بخار می‌شدم، آزاد می‌شدم، راحت می‌شدم، تا دردم می‌گرفت، تا شادی‌م می‌گرفت، هرچی. بعد کم‌کم این‌طور نبود، یعنی نه این‌که متوجه باشم کی اتفاق افتاد، ولی یک موقعی دیدم خودم را پس می‌زنم، مثل یک عضو پیوندی، نمی‌دانم مثل چی، فقط دیدم دارم دفع می‌کنم، حرف‌ش را نمی‌زنم، این‌طوری چیزی‌ هم برای نوشتن نمی‌ماند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز یک جایی دور میدان ونک، آن‌جا که داری قدم می‌زنی از پایانه‌ی تاکسی‌ها می‌‌آیی پایین، قبل از بوی ذرت، فکر می‌کنم فروشگاه چرم‌مشهد باشد اگر اشتباه نکنم، نه اشتباه نمی‌کنم، همان چرم مشهد، که جداره‌اش یک نمی‌دانم چندم دور میدان را گرفته، یک نفر نشسته بود تار می‌زد. من هرروز خسته می‌رسم به این‌جا، نیم‌دایره‌ی مسیر خودم را سریع راه می‌روم، همه‌ی ما، همه‌ی ما که با هم راه‌ می‌رویم همینطوریم. اما امروز قدم‌ها آهسته شد، من کلن فراموش کردم بداخلاقی راننده‌هایی که از برزیل می‌‌آمدند توی میدان، اصلن صدای بوق‌شان اذیتم نکرد. انگار همیشه جای این صدا خالی بوده، حتی دوست نداشتم آن‌جا خلوت‌تر بود، یا چیزی عوض می‌شد، همین‌طوری که بود، همین‌طوری که نوت‌هاش می‌رفت می‌پیچید بین ماشین‌ها بین خستگی‌ ما. بعد نفهمیدم کی از کجا آمد گفت نزن، "آقا نزن بهت می‌گم"، زد به جعبه‌ی سازش که "جمعش کن"، من یک عالم نفرت آمد تا صورتم، چشم‌هام، اشک‌م آمد، خودم نفهمیدم چی شدم، رفتم جلو زل زدم به مردی که بساط همه‌ی ما، همه‌ی ما، را جمع کرد. اصلن حرفم نیامد، نگاه‌ش کردم، طولانی، دوست داشتم حرف بزنم، خیلی حرف داشتم، نگفتم، برگشتم، توی دلم داد می‌زدم که بگو، بگو، سوار اتوبوس که شدم هنوز می‌گفتم بگو...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;از حرف نزدنم بدم آمد، از سکوت لعنتی، از این که عادت کردم، بالاخره عادت کردم خودم را بخورم. از نقطه‌ای که دیشب ماند اینجا بدم آمد، دوست داشتم بنویسم، همه‌ی عصر و شب گفتم که می‌نویسم، بعد از چایی، بعد از ...همین را بخوانم، همین یکی، گفتم دراز می‌کشم، نشد، نشستم، نشد، آخر توی این وضعیت عجیبی که نمی‌دانم اسم‌ش چیست لم دادم...نوشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن. مرد همسایه روبرویی من اجازه ندارد توی خانه سیگار بکشد، تراس هم ندارند، می‌رود روی پشت بام. من چند بار قبل از این باهاش حرف زدم، باید ترک‌ش کنم، او من را به این سکوت عادت داد. حالا، به هر حال، دنبال مقصر بگردی دستت خالی نمی‌ماند، یک چیزی پیدا می‌کنی؛ این هم "چیز" من.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2214687177891420844?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2214687177891420844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2214687177891420844' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2214687177891420844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2214687177891420844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/04/blog-post_14.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5283693353529654444</id><published>2010-04-12T03:40:00.004+04:30</published><updated>2010-04-12T14:07:45.306+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5283693353529654444?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5283693353529654444/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5283693353529654444' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5283693353529654444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5283693353529654444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6595510678183434288</id><published>2010-02-18T04:35:00.006+03:30</published><updated>2010-04-05T14:33:57.659+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نشسته بودیم پشت میز، قرار بود من از کارم دفاع کنم، گفته بود اصلن حرفش را هم نزن، من این کار را توی تحویل موقت دیده‌ام، نظرم را هم همانجا پاش نوشته‌ام. بعد هم اشاره کرده بود به یک عالم کاغذی که گرفته بودم زیر بغلم، می‌خواست جای دقیق "پاش"را نشانم دهد، حوصله‌ی تکرار همان نیم خط را هم نداشت. هرچه او حوصله نداشت، من رفتنی نبودم. آخر قبول کرده بود بنشیند گوش کند حرفم چی‌ست، یعنی قبول که نکرده بود، مجبور شده بود، مجبور شدنش هم هیچ گونه بردی برای من نبود. یک جوری نشسته بود که یعنی بگو تا له‌ت کنم، بعد هم بروم، کلی کار دارم، زودتر بگو، زودتر. &lt;br /&gt;من تند تند حرف می‌زدم، می‌خواستم تو یک دقیقه‌ای که تصمیم گرفته حرف نزند و مثلن گوش کند، هرچه حرف دارم بزنم. اما زمان طولانی شد، کش آمد، دیدم لم داده و بعد از ده دقیقه هنوز من را گوش می‌کند. نه این که یک جور خاصی با موسیقی متن موفقیت و این‌ها، که یعنی هاها حرف‌های دختری که&amp;nbsp; قبول‌ش‌ ندارند در این لحظه تاثیر گذاشت و رای رای رای، نه. وسط حرف‌هام چند بار خندید، یک بار هم با سوال بی‌ربط دستم انداخت، بعد درست همان وقت که فکر کردم یک کلمه می‌گوید "نه" گفت "همین را ببر جلو ببینم به کجا می‌رسی" و این "ببینم به کجا می‌رسی" را یک جوری گفت که یعنی "سلام دوستِ من، راهی‌ست که خودت انتخاب کردی، بفرما!".&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فقط اگر تجربه‌اش کرده باشی می‌دانی که این لحظه‌ی سختی‌ست، لحظه‌ای که با همه‌ی شباهتش به پیروزی، یک تنهایی عظیم دارد، یک خودت ماندی و خودتِ بزرگ. یک وقتی‌ست که کلی داد و بیداد کرده‌ای هی داد زده‌ای من این‌وری می‌روم، اما بعد که دستت را ول کردند تا همان‌وری بروی توی دلت خالی شده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ من کل عمرم خواسته‌ام بزنم بیرون، برای خودم باشم، هی دستم را از دست‌شان کشیده‌ام، هی گوشه‌ی دفتر عصبی نوشته‌ام من می‌روم، هی توی راه شمال هاه کرده‌ام روی بخار شیشه نوشته‌ام من می‌روم، خوب حالا من آمده‌ام...، البته هیچ نا‌امیدی‌ای پشت‌ش نیست، اما اگر حالا نتوانم یعنی هیچ وقت نمی‌تواستم، یعنی تمام عمرم برای چیزی داد زده‌ام که بلدش نبودم، که توان حل کردنش را نداشتم...&lt;br /&gt;کارم سخت‌تر شده، به مراتب سخت‌تر. از رویاهام، از نوشته‌ی روی بخار شیشه، از یک مشتِ کف‌ی زیر دوش حمام رسیده‌ام به این‌جا، به "حالا ببینم به کجا می‌رسی"؛ و این دفعه فرق‌ش با قبلی‌ها خیلی‌ست، این دفعه خودم خودم را نگاه می‌کنم، خودم دست خودم را ول کرده‌ام، خودم خودم را آزاد کرده‌ام، پیش چشم‌های خودم تلاش می‌کنم، برای اثبات چیزی به کودک هفت ساله‌ای که یک گوشه‌ای با چشم‌های خیس نشسته، و فکر می‌کند رفتن همه‌چیز را خوب می‌کند، حال آدم را خوب می‌کند، هوای بیرون را خوب می‌کند، شمال رفتن را، توی ماشین نشستن را، آینده را، همه را یک‌جا خوب می‌کند. برای اثبات به همه‌ی ۱۳ سالگی‌م توی آن اتاق گرم، برای اثبات به ۱۸ سالگی‌م وقتی ترک شده بود، دوست نداشته شده بود، و می‌خواست قوی باشد، برای همه‌ی سن‌های دیگرم که یک جایی وسط مهمانی یا توی خیابان گیرم آورده بود و بهم امید داده بود که تو می‌روی...&lt;br /&gt;و برای همه‌ی وقت‌هاییم که اگر می پرسیدند یک آرزو؟... من همین یکی را داشتم. برای همه‌ی این‌هاست که نمی‌بازم، که نباید ببازم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6595510678183434288?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6595510678183434288/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6595510678183434288' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6595510678183434288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6595510678183434288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/02/blog-post_18.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-8770850715739472448</id><published>2010-02-07T21:41:00.002+03:30</published><updated>2010-02-07T22:17:31.500+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S28KspGrg1I/AAAAAAAAAKQ/66m00Y5CEas/s1600-h/090120072248.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S28KspGrg1I/AAAAAAAAAKQ/66m00Y5CEas/s400/090120072248.jpg" width="307" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-8770850715739472448?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/8770850715739472448/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=8770850715739472448' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8770850715739472448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/8770850715739472448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S28KspGrg1I/AAAAAAAAAKQ/66m00Y5CEas/s72-c/090120072248.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5752320769600038807</id><published>2010-01-25T04:25:00.004+03:30</published><updated>2010-01-25T04:30:33.429+03:30</updated><title type='text'>توضیح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من گاهی احساس می‌کنم باید بعضی نوشته‌هام رو نجات بدم، از نوت‌های گودر تا واتزآن‌یور‌مایند‌های فیس‌بوک. احساس می‌کنم اون‌ورا گم می‌شن، یادم می‌ره‌شون. بعد باید بیارمشون این‌جا، پاشون و ببندم به خودم. خب؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5752320769600038807?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5752320769600038807/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5752320769600038807' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5752320769600038807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5752320769600038807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_1913.html' title='توضیح'/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-4150710521911884194</id><published>2010-01-25T04:16:00.001+03:30</published><updated>2010-01-25T04:19:01.928+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این یکی که گذشت&lt;br /&gt;ولی واسه تولد بعدیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پرتاب‌‌م کن وسط یه میدون شلوغ&lt;br /&gt;تو یه پنج‌شنبه‌ی آخر سال&lt;br /&gt;که بیافتم تو سبد دوچرخه یه پسر ۱۴ ساله&lt;br /&gt;وقتی داره نیم دایره‌‌ی میدونو میره بالا&lt;br /&gt;تو اون لحظه‌ی پرنور و سریع و شفاف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد حتمن بیست‌و‌چهار سالگی‌م به از این می‌شه&lt;br /&gt;نارنجی‌تر &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-4150710521911884194?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/4150710521911884194/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=4150710521911884194' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4150710521911884194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/4150710521911884194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6321256010287152038</id><published>2010-01-23T20:55:00.002+03:30</published><updated>2010-01-23T21:02:34.547+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یکی از دلایل بقای وبلاگ می‌تواند خیلی ساده، اثبات زنده بودن، اثبات امیدوار بودن، اثبات هنوووز -با تمام اوصاف- زنده و امیدوار بودن، به یک شخص، به دو شخص، به سه شخص و بیشتر، و به یک حکومت باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یکی دیگر از دلایل بقای وبلاگ هم می‌تواند حتی ساده‌تر از آن، اثبات من بیشتر از آن‌م که تمامم کرده باشی، اثبات خیلی که از من چشیده باشی می‌شود یک قورت، به کسی، به دوست و دشمن سابقی باشد (سلامٌ علیکم جمیعاً).&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6321256010287152038?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6321256010287152038/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6321256010287152038' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6321256010287152038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6321256010287152038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_3261.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-7298668531194133068</id><published>2010-01-23T18:54:00.001+03:30</published><updated>2010-01-23T19:01:30.908+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1sSYOIZBpI/AAAAAAAAAJ4/lCnDc1N_N7Q/s1600-h/h5550926.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1sSYOIZBpI/AAAAAAAAAJ4/lCnDc1N_N7Q/s320/h5550926.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;و از زیبایی مقطعی ماند. غده غده، پرمجرا، بی‌جان.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-7298668531194133068?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/7298668531194133068/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=7298668531194133068' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7298668531194133068'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/7298668531194133068'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_6390.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1sSYOIZBpI/AAAAAAAAAJ4/lCnDc1N_N7Q/s72-c/h5550926.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-6393906221318815224</id><published>2010-01-23T03:16:00.007+03:30</published><updated>2010-01-23T04:11:16.014+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک جعبه ابرازخریدم. اول فکر کردم لازم دارم، دوست‌ش دارم چون لازم‌ش دارم و چون من کلن جعبه ابزار دوست دارم خب.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز گرفته بودم‌ش بغلم، جلوی تلوزیون نشسته بودیم، پریزن بریک می‌دیدیم، من چشم‌هام به مایکل بود، دست‌ها‌م تو جعبه روی سر‌های مختلف پیچ‌گوشتی. لذت می‌بردم، کیف می‌کردم، انگار که کنار بابا باشم روی پشت‌بوم توی گرمای تیر، انگار کولر درست کنیم، یا پایین باشیم توی موتورخانه، یا انگار وسط حیاط باشیم، با دوچرخه‌ها.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این جعبه با من حرف می‌زند بابا. پیچ‌گوشتی عین دست‌های تو از توی جعبه وسط سریال دست‌های من را می‌گیرد. حرف می‌زند، غر می‌زند که این‌ها را نبین، وقت‌ت را پای این‌ها نذار، پاشو بریم حیاط، خاموش کن این رو، کتاب ریاضی گرفتم حل کنیم، این که پنجم‌ئه بابا، من هنوز سومم، سومی که باش، درس‌ش رو نخوندیم خب، نخونده باش، عقل که داری، حل می‌کنیم.&lt;br /&gt;بعد من یادم هست هیچ‌کس هیچ‌کجا از رفتار تو راضی نبود، اتاق عمل، بیمارستان، آقای سوپر، فامیل، دوست، آشنا، حتی من که میم کوچکی بودم از خودت. همه را می‌بریدی، زخم می‌زدی از رو، پوست می‌کندی اصلن، شعر هم نمی‌دانستی. تمام احترام تو به ادبیات همین بس که نمی‌دانستی‌ش و ابزارش هم نکردی. شاملو و براهنی و دیگری را وازلین نکردی، هرجا کارت راه می‌افتاد کمی از این و کمی از آن نمالیدی. بعد دیدی این‌ها را؟ این‌ها که مثل ژله سرشان برای هر پیچی جواب داد اما نپیچید؟ دیدی قلابی‌ِ همه‌چی آن بیرون آمده. ریش برای استخدام، شعر برای تسخیر، ادبیات برای فتح، دیدی؟ ولی من آدم مفتول تمام می‌خواهم، با زاویه‌های تیز و برهنه، بی‌لباسِ نرم. آهن قراضه می‌خواهم که توی بغلی که نمی‌گیردم آرام شوم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیدی؟ تو من را پادشاه همه مفتول‌های دنیا کردی. دیدی مرد‌هایی که باهاشان رابطه داشتم هیچ وقت نگران من نبودند؟ دیدی هیچ وقت هیچ‌کس نگفت شاید این افتاد مُرد؟ دیدی هیچ مراعاتی نبود؟ شاید یک چیزی از توی من داد می‌زند که من تحمل‌ش را دارم، که آدم محکمی‌ئم من. شاید این‌ها همه چیز‌های خوب زندگی من بوده. من دیشب جعبه ابزار را توی جمع گرفته بودم بغلم، امنیت من هرچی بود توی همان جعبه‌ بود. دست هیچ آدمی نیست، دست زبان منطقی پیچ‌گوشتی و پیچ است که این به سر آن نمی‌خورد و آن یکی کوچیکه را بده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید تمام روابط خوب دنیا، تمام این امنیت‌ی که "در آغوش" "از آغوش" حاصل می‌شود برای کسی‌ست که نشسته سیییر برنامه‌های کودک‌ش را دیده، که مامان بابا مراعات دل کوچک فلان‌ش را کردند و مثلن فلان حرف را نزدند جلوش، فلان برخورد را نداشته‌ند با هم، که بوسه‌ و بادکنک و شرشره کل خاطرات‌شان است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمی‌دانم، شاید دارم سر هم می‌کنم. اما هیچ وقت حس خوبی نداشتم انقدر از خریدن چیزی برای خودم، از لباسی که چاق‌ترم می‌کند، لباسی که پوستم را بد رنگ می‌کند، چکمه‌هایی که از ساق‌های پای من بالا نمی‌آیند، همیشه خریدهای من یا تنگ بودند، یا زار زدند، به هر حال یک ربع بعدش پشیمان بودم. این بهترین بود، من زود برمی‌گردم، آن‌جا نمی‌مانم، دوست ندارم دیوار‌های آن خانه را، اما بر می‌گردم و یک چیزی را با هم تعمیر می‌کنم، تلویزیونت را مرتب می‌کنم، یک عالم فرکانس جدید می‌آورم با خودم. جیمز دین می‌بینیم کلی، کل وسترن‌ها را باهات نگاه می‌کنم. نوار کوچیک ها را می‌‌آوریم این طرف، سربازان یک چشم نگاه می‌کنیم، مارلون براندو فوق‌العاده‌ست، من هم موافقم. یک چیزی هم برای دعوا پیدا می‌کنیم، ما که کم داد نزدیم سر هم، انقدر زدیم که عمر آن ساختمان به خاطر لرزه‌ای که صدای ما به‌ش می‌انداخت کمِ کم ده سال کم شد. خب باز هم می‌زنیم. توی عربده‌های ما صداقت بود، پرده‌ها انقدر دریده شده بود که دنده‌های من لخت لخت خودشان حرف می‌زدند، حتی پوست به تنم نبود، انقدر که همه را کنده بودیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بابا من باید برگردم. احتیاج دارم به عوضی‌ای مثل تو، احتیاج داری به عوضی‌ای مثل من، باور کن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-6393906221318815224?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/6393906221318815224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=6393906221318815224' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6393906221318815224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/6393906221318815224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-5198002719735948475</id><published>2010-01-22T20:39:00.003+03:30</published><updated>2010-01-22T21:31:21.288+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1nn2ro6P3I/AAAAAAAAAIw/bpQsxvNF9DM/s1600-h/%D9%85%D9%85.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="232" src="http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1nn2ro6P3I/AAAAAAAAAIw/bpQsxvNF9DM/s400/%D9%85%D9%85.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-5198002719735948475?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/5198002719735948475/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=5198002719735948475' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5198002719735948475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/5198002719735948475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_22.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1nn2ro6P3I/AAAAAAAAAIw/bpQsxvNF9DM/s72-c/%D9%85%D9%85.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1454422864083206777.post-2482064597323843782</id><published>2010-01-20T17:50:00.001+03:30</published><updated>2010-01-20T17:52:06.463+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا هر روز که گودرم را باز می‌کنم خودم را می‌بینم با آن خنده‌ی دو ساله. که برای من ته‌ش می‌زند به تلخی. چیزی تو مایه‌های شراب دوساله، نه آن‌قدر گذشته که ارزش‌ش به صد ساله/پنجاه ساله بودن‌ش باشد، که فراموش‌م شده باشد از کجا آمده، که وقت پاک کردن انگورهاش نشسته بودم کنار کی، که نوک انگشت‌های انگوری‌م را کی هی تند تند می‌بوسید، نه آن‌قدر جدید است که دست دراز کنم بین فرفری موهات، خیس‌ی‌ش را بگیرم توی دست‌م، سر بخورم توی شهریور آن سال، شرجی جنوب.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مثل درده‌های ته شراب خانگی، زجر ممتد می‌برم از جویدن این عکس. اما به مستی‌ش می‌ارزد. هنوز می‌ارزد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1454422864083206777-2482064597323843782?l=behnazmim.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behnazmim.blogspot.com/feeds/2482064597323843782/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1454422864083206777&amp;postID=2482064597323843782' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2482064597323843782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1454422864083206777/posts/default/2482064597323843782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behnazmim.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title=''/><author><name>بهناز میم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15131157413506687186</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_2-mXaxJPMr0/S1otBonCO-I/AAAAAAAAAJY/c4nQGnKaWOk/S220/000.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
