سه‌شنبه، دی ۱۶

 این شبا از شدت هیجان زدگی خوابم نمیبره. تصمیم گرفتم یه چیزایی رو درست کنم و یه تکونی به خودم بدم. فقط همین. یعنی تصمیم گرفتم. اونم نه ازین تصمیما که رو کاغذ مینویسن یا حتی با یکی دیگه در میونش میذارن که بگن یه نسخه ی ثبت شده ازش وجود داره. یه تصمیم ِ خیلی تو هوا که مثالاش برای خودم هم مشخص نیست. ولی همین هم برای من کافی بود تا دو شب با تپش قلب برم توی تخت و تا پنج صبح بپیچم به خودم از بی خوابی و هی فک کنم لابد پهلوی راست بهتره، نه نه همون پهلوی چپ بهتر بود، فک کنم رو به سقف حالت مناسبی برای گردنه، اگه زانوهامو بغل کنم آنی خوابم میبره، شاید همون حالت جنینی بهتر از همه س و ناگهان بیهوشی، وسط یکی ازین تغییر و تحولا. دیشب خواب دیدم که خوشحالم. هیجان زدگی مو با خودم برده بودم اون تو. رفیقام تو خونه ی من بودن. شایدم من تو خونه ی اونا. چون تا حالا اون خونه رو ندیده بودم نمیتونم بگم که صاحبش کی میتونست باشه، ولی به من که خیلی می اومد. راه پله ی بلند و طولانی داشت، شبیه پله فرار های فلزی ِ خارج از ساختمون. اما تنها دسترسی خونه همون بود. انگار سال جدیدی داشت شروع میشد. تو خونه رفت و آمد و عجله بود. بعد زنگ زدن و میما اومد. با یه بغل کادو. تا دیدمش یادم اومد که من چیزی نخریدم. همه ی هدیه ها برای من بود. خیلی خوشحال شدم چند نفر دیگه م دورم جمع شدن و بالا پایین میپریدن، هماهنگ با تپش قلبم احتمالن. کادوها رو گذاشتم رو زمین و تند تند کاغذهاشو پاره کردم. چیز وحشتناکی بود. کادوهای خودم، مطلقن هر چیزی که بهش داده بودم و تا حالا اینجور دور هم ندیده بودمشون، اونجا رو زمین بود. من رو پس آورده بود.

هیچ نظری موجود نیست: