سه‌شنبه، دی ۱۶

خیلی عجیبه که ما تو فیلما خونه هایی که دوست داریمو میبینیم ولی نمیتونیم بریم توش. میتونیم رابطه ای که دوست داریمو ببینیم ولی نمیتونه مال ما باشه. میریم به کشورای دیگه، جاهایی که بهمون ویزاشو نمیدن، یا الکی الکی نمیدن، خیابوناشو میبینیم، ولی نمیتونیم توش راه بریم. پنجره هایی که به دریا باز میشن، آدمایی که با هم بدترین دعوا رو میکنن، ولی به هیچ کدوم بر نمیخوره. شاید شغل ایده آلمون مال یکی از شخصیتای فرعی باشه. شایدم بشقاب غذامون رو میز اوناس و میخوایم داد بزنیم که نخور اون مال منه، ولی طرف غذاشو میخوره و ظرف شو میشوره. حتی ممکنه دستش بهش بخوره و ظرف مون رو بشکنه. پرده ی پنجره ی رو به دریا رو بکشه، بدون یه معذرت خواهی که بابا خب تو داشتی نگا میکردی. میتونی انقد نزدیک بشی که ببینی اشک تو چشمش جمع شده ولی نمیریزه. انقد نزدیک و انقد دست نیافتنی. مث یه دفعه که با بهنوش از کنار یه مغازه ای رد میشدیم که مبل و تخت و این چیزا میفروخت. ویترین بزرگ شیشه ای داشت که پشتش یه اتاق خواب کامل برای نمونه چیده بودن، یا یه آشپزخونه ی آنچنانی، با صندلیا و حتی کاسه های آماده برای خوردن غذا. بعد فک کردم چه طور بی خانمانا با دیدن این دیوونه نمیشن؟ چه طور شب شیشه های مغازه رو نمیارن پایین و برای یه بار نمیرن و تو اون ویترین زندگی نمیکنن؟ تو همون تختی که آنچنانیه بخوابن و تو اون آشپزخونه دور هم بشینن و نمایش خانواده ی خوشبخت بازی کنن و سیب گاز زده رو ول کنن رو میز و به هم بگن شب به خیر. فک کنم همین جوریه که ما به شیشه ی تلویزیون حمله نمیکنیم. ازمون جنون زدایی شده. ما آروم به چیزی که مال ما نیست نگا میکنیم و میذاریم پرده ی پنجره ای که مال ما نیست رو بکشن.

۲ نظر:

آنی گفت...

چه خوب گفتی.

لیلی گفت...

هممون میدونیم که زندگی هیچ کس مثه تو فیلما نیست، برای همین این تصاویر دست نیافتنی صرفا یه قاب ایده آله که عموما تصور میکنن زندگی حتمن همینه ...