یکشنبه، دی ۱۴

اگه این سیستم گرمایشی خونه انقد هووو نمیکرد شاید بهتر میفهمیدم دارم به چی فکر میکنم. میدونم که اوضاع خوبی نیست. شارژ موبایلم الان تموم شد. وقتی برداشتمش که یه اسمس بفرستم آهنگ خدافظی ِ بی شارژی شو زد و سیاه شد. میتونست اون یه ذره شارژ رو نگه داره تا من اسمسم رو بدم ولی ترجیح داد نگه ش داره واسه اجرای موسیقی. حالا اسمس خاصی ام نبود. میخواسم از یکی از رفیقام بپرسم که خبری نشد؟ شایدم بد نشد چون اگه خبری نشده بود حتمن واسه جواب دادن بهم یه بار دیگه استرساشو باید مرور میکرد. اصن اگه خبری شده بود که خودش میگف. فک کنم فقط میخواسم یه حرفی زده باشم. اینجا گاهی خیلی وحشتناک میشه. یهو تنهاییمو میبینم. چون عادت کردم که نبینمش. ممد بهم گف چه جوری میتونی تنها باشی؟ هنوز برام سواله. هنوز برای منم سواله. چون من نمیتونم تنها باشم. یه جوری دورش میزنم خیره نمیشم بهش. مث وقتی زیر پای کسی که واستاده رو تی میکشن. اونم مجبوره پاهاشو بلند کنه دیگه. یا بره رو هوا وایسه. خلاصه یه جوری ندیده میگیرمش اونم لجش میگیره چون یهو تلپ با همه وزنش میشینه روم. امروز ساعت چهار که رسیدم خونه نمیدونستم باید چی کار کنم. گفتم شاید باید یه کم صبر کنم. یه کم چیزای رو میزو جا به جا کردم. دست کشیدم خورده نونا رو جمع کردم دور هم. نشستم. دراز کشیدم. وقتی یادم نمیاد روزای دیگه ساعت چهار چی کار میتونستم بکنم یعنی تنهایی نشسته روم. تا ساعت هشت خودم رو کشوندم بعد از زیر در رفتم بیرون. رفتم این سوپری که مدیریت جدیدش به همین زودی قدیمی شده. به من میگه سلام خانوم مهندس. بعضیا خوب دستشون تو زندگی تنده. هنوز چند ماه نیس که اومده. یه نون ورداشتم. میخواسم یه شیرم وردارم که اونم ورداشتم. گفتم خرما هم میتونه بد نباشه. برای کاهش وزن و پرواز. دیگه چیزی نمیخواسم، اون جا هم انقد سرده انقد سرده که معلوم نیس چرا. پز ریاضتشونو به ما میدن؟ تو سردت باشه از من کم میشه؟ چمدونم. بعد برگشتم دیگه. ساعت نه شده بود. فک کردم بپرسم ببینم خبری نشده؟ گفتم حالا چه کاریه. حتمن خبر میده بهم. خریدا رو ول کردم رو میز. فک کردم زنگ بزنم به دخترخاله م که از امریکا اومده. خواب بود. گوشی رو که گذاشتم امریکا رو تصور کردم. خریدای بزرگ. بالشتای بزرگ. پرواز طولانی. بعضیا قدماشون خیلی بلنده. پاشونو که ورمیدارن وقتی دوباره میذارنش زمین یه جای دیگه ن. من برای این که سه تا سرامیک برم جلو باید نیم ساعت بدوم. خیلی کندم. کند. طبیعتم بهم دروغ نگفته. تا تونسته فرممو با محتوام هماهنگ کرده. به پویا میگفتم راهنمایی که بودم با مامان رفتیم یه جا نزدیک خونه ازین ایروبیک میروبیکا. آینه داشت ازین سر سالن تا اون سر. واستادیم جلوش که ورزش کنیم من دیدم عه چه قد فشرده م. گفتم ها ازین آینه هاس که فشرده میکنن. بعد دیدم بقیه خودشونن. همونن که تو آینه ن. ولی منو یکی فشار داده بود و هنوزم داره فشارم میده. یه تنهایی بزرگ که وقتی میشینه روی سرم من تا گردن میرم تو مقعدش. البته جسارت نباشه، فرضِ مثل شو عرض میکنم.

۳ نظر:

pooya shahsiah گفت...

دیشب خیلی هول هولی قبل خواب یه چیزایی نوشتم بذارم تو وبلاگم درنهایت انقد خشک و بی روح شد که پشیمون شدم ولی الان ازینکه میبینم یه چیزاییش اومده اینوری شاخ و برگ و روح و روان پیدا کرده هیجانزدم و غمگینم که این حرف تکراری ایه که دارم میزنم در نتیجه اونقد که باید و شاید جدید نیس و حتا انقد تکراریه که باید ثابت کنم ربات نیستم

Faeze Mah گفت...

عه تروخدا ببین عجب تله پاتی ای دارم من. بعد از عمری یهو به سرم زد بیام اینجا رو چک کنما. هیچ وقت انقد به موقع به یه جا نرسیده بودم : ))

بهناز میم گفت...

به به : )) پویا و فائزه. آشنا اومده. چای بیارم پسته بیارم :ی