پنجشنبه، تیر ۲۹

.

۲۲ نظر:

معین گفت...

می‌خوام از رو این پست بخونم بذارمش آوای انتظار موبایلم

آزاده گفت...

کیفور شدم!

حمید جعفری گفت...

فارغ از محتوا؛ این روونی نوشته واقعن حسادت بر انگیزه. آفرین.

سارا حسینی گفت...

می خوام به معین پیشنهاد کنم دوصدایی بخونیمش

بهروز گفت...

خوش به حالت

الف گفت...

وای بهناز، بهناز انگار که یکی حرفای خودمو با خودم مکتوب کرد! اینقد آروم شدم که نگو . دستت طلا دختر!

nnastarann گفت...

بسیار عالی توضیحش دادی:) مرسی از نوشته ات. دوست دارم

قذیسه گفت...

موندم حیران که چطور گذشتگانمون با این راهرویی بودن ها کلی حال میکردن... انگار آدم اتاقی در کار نبوده هرگز...

ناشناس گفت...

فونتِ نوشته‌هات خیلی کم‌رنگه. به سختی می‌شه خوند. یه فکری به حالش بکن. کانتنت خوبه ولی

ناشناس گفت...

منم اتاقی ام. یا لابد در این 5 سال که تنها زندگی کردم، شده ام. اسمش دورادور یا بهتر بگم "کم پیداست". من کم پیدا شده ام و این را میتوان از تغییر رنگ آرنج هایم که دراز کشیده با لپ تاپ، ساعات متوالی را تنهایی سپری میکنم فهمید.

Ac گفت...

چقدر درک می کنم, منم همینطوریم, چون نمی خوام به خاطر حقوق اولیه ام تو زندگی مبارزه کنم نمی تونم برم با خانواده زندگی کنم, راحت و بی دغدغه :(

راحیل گفت...

منم دقیقاً این جوری ام! یک آدم اتاقی!

YoO SeF گفت...

کاش یه عنوان براش انتخاب میکردی

mojdeh bahar گفت...

این حسی یه که من همیشه داشتم ودارم. و بهم گفته شده که در نهایت باید برم توو غار زندگی کنم.

رضا مرتضوي گفت...

مجموعه شعر رودئو اثر رضا مرتضوی برنده‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران و جايزه‌ي ادبي خيام ، توسط انتشارات مروارید منتشر شد . لطفا براي كسب اطلاعات بيشتر به آدرس وب سايتي كه در همين كامنت گذاشته شده مراجعه كنيد . روز خوش .

بهناز میم گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
بهناز میم گفت...

آقا من به کامنتای وبلاگم خیلی بیمهری نشون دادم. این اواخر. ینی نیومدم واقعن سراغشون خیلی.نمدونم چرا. فراموش میکنم سر بزنم بعد که میام میبینم چه قد از تاریخشون گذشته و حالا دیگه چی بگم؟ ولی واقعن حواسم نبوده. تنها دلیلش اینه که حواسم نبوده. حالام هیچی دیگه...ایشالا از دفعه های بعد حواسم هست :)

ناشناس گفت...

تازه این مطلب و دیدم و از اینکه به این زیبایی و روانی حرف دل خیلی از ما آدمای اتاقی را زدی ممنون و سپاسگذارم.
وقتی می بینی آدامای دیگه هم هستند که همچین حس و حالی دارن، به طرز مسخره ای خوشحال میشی و یک نفس راحت میکشی انگار نه انگار که ممکنه حق با ما نباشه و موجب آزار اطرافیانیمون بشیم. با اینکه بدجوری طرفدار حریم خصوصی ام اما بعضی وقت ها نگرانم که نکنه این تأکید بیش از حد بر حفظ این حریم ما را در درک عالم خارج از آن حریم دچار مشکل کنه. می ترسم دچار یک نوع بی تفاوتی نسبت به دیگران و محیط اطرافمان شویم.

سمیه گفت...

فکر می کنم تو اصطلاح " آدم اتاقی " رو به ادبیات وارد کردی

leylaa گفت...

چرا نیستی؟
من هی میام تو ننوشتی...
انقدر ننوشتی سکوتمو شکستم...

marjan گفت...

ما قسمتی از این پست را برداشتیم و در معرض دید دوستان خود قرار دادیم چون به طرز فجیعی شرح حال خودمان بود

خاستیم اجازه گرفته باشیم (البته آنجا هم منبع را ذکر نموده ایم!)

معصومه گفت...

بهناز هر از چند گاهی هم بیا این جا چند خط بنویس، والا به خدا آدم می آید اینجا را سوت و کور می بیند دلش می گیرد.