جمعه، تیر ۲

.

۵ نظر:

گندم گفت...

همینی که نوشتی
همینی بود که الان همه مون هستیم
ما بچه های دامن های کوتاه مامان و بابا و کت و شلوارای دروغی شون نشدیم اونی که اونا می خواستن
دور شدیم ازشون
از همه چیز .
نقطه اشتراکمون فقط کودکی مون

مهشید گفت...

آره عزیزم همینه که میگی داشتن یه زندگی دیگه می ساختن از بچگیمون تا حالا. دوست دارم عزیز

YoO SeF گفت...

نوشته هات رو دوست دارم . غافلگیرم میکنن و روز به روز پخته تر میشن. از اونا که مزه ش زیر دهن آدم میمونه، میگه خدا رو شکر امروز یه وعده درست و حسابی خوردم. این احساس بد کوفتی شده مخصوصا وقتی که توی تصمیم میگیرن توی وسایل بیجان هم زندگی کنن. وقتی که حلقه میزنن دورت و تماما به چالش می کشنت. چشمات رو هم ببندی توی تاریکی بهت شاخ می زنن. ممنون که مینویسی و این احساس کوفتی رو هم به جانم میندازی !

HsnFirooz گفت...

سلام بهناز خانوم
براتون ایمیل زدم، لطفا جواب بدید!
با تشکر!
Info@he....ir

- گفت...

مامان من اما به جای انباری یک کمد دارد. پر است از عروسک، ماگ های رنگی رنگی، قوری های فانتزی ِ کوچک، پیرهن های رنگی با یقه های باز، دامن های کوتاه رنگی. هیچ کدامشان را استفاده نکرده هیچ وقت، هیچ کدامشان را نپوشیده. پدرم اما جای تمام اینها کلکسیون ِ غریبی دارد از پیچ و مهره و فیوز ، دریچه های مصنوعی قلب ، جنین های خوابیده در فرمالین، آچار، پیچ گوشتی و چاقو های جراحی.

پدر و مادر ها همه شان یک زندگی موازی دارند، پنهان از بقیه. گمانم ما هم همینطور باشیم. همه یمان یک زندگی موازی داریم، یا در چمدانی زیر تخت، یا در وبلاگ... فرقش چی؟