یکشنبه، اردیبهشت ۳


.

۱۰ نظر:

خرمهره گفت...

همه چیزهای خوب ترسناکن . حتی تنهائی ...و همینطور عشق ... وهمینطور تنهائی پس از عشق ... و همینطور

یلدا گفت...

همونقدر که لذت بردم از این پستت از این کامنت یک خطی خرمهره هم لذت بردم.من همیشه اینجوریم.میجنگم واسه تنهاییم. نمی ذارم هیشکیواردش بشهو به بریزتش. اما گه گاهی که به هم میخوره بدجوری دلم باز میشه. می فهمم چقدر احتیاج داشتم بش. با اینکه بعدش دوباره تنها میشم و می افتم به گه خوردن.

Sepideh گفت...

ta vaghti mazze chize jadidi ro nacheshidi hichvaght havas ham nemikoni .. vali vaghti mazze ash kardi dige yadet nemire ke hichi .. havasam mikoni ,,
sorry farsi nadashtam inja
:)
Sepideh

آنیما گفت...

گاهی اوقات چه خوبه این تکون خوردنها زلزله ها اصلا ،که بهونه ی خوبی می شن برای بالا اومدن چیزهایی از اون پایین پایینها که نمی شناسیمشون
لذت بردم...

Mr.bex گفت...

:(

write4therapy گفت...

دلم برای زندگی تنهایی خودم تنگ شد.

مهسا گفت...

من همیشه نوشته هات رو دوست داشتم.هیچ وقت هم هیچی نداشتم بگم

هستی.ک گفت...

جان دختر
نبودی . نبودی . هرشب سر زدم . خواندم .. ساعت ها .. تکراری .. پشت هم .. از بر شدم خیلی جمله ها را .. خیلی بغض ها را ..
نبودی ...
خوشحالم که برگشته ای
من اینطرف دنیا کاری ندارم جز نوشته های تو را مرور کردن و تکرار این جمله که :چقدر ما شبیه همیم ..!
با احترام
هستی
فرانسه

hanie گفت...

آه ه. حرف دلم رو تو این نوشته خوندم. تنها بودم. دوست صمیمی نداشتم. واسه کسی دردل نمیکردم. همیشه اگه از چیزی دلم میگرفت. یه کاغذ و خودکار دستم میگرفتم، تند و تند شروع میکردم به نوشتن کلمات روی هم. بعدهم آروم میشدم. دلم تنگ شده واسه همون روزای تنهایی. درسته که برای مدت تجربه کردم که چقدر خوبه واسه کسی اهمیت داشته باشی. چقدر خوبه که وقتی چند ساعت پیش گریه کردی و حتی مامانت هم که توی خونه بوده باهات نفهمیده، اما به محض این که از در میاد تو میپرسه چی شده چرا گریه کردی؟ خیلی خوبه که وقتی دلت میگیره اون قدر گریه کنی رو شونه هاش که سرشونه پیرهنش خیس خیس بشه. اما امان از روزی که باشه اما دیگه نخواد شونه ها شو بهت بده، باشه اما یادش بره که چقدر دوست داشته، اون وقته که دلت لک میزنه واسه همون روزای تنهایی....

... گفت...

یعنی که فکر می کنی که خوب شدم و مسلط شدم و ناگهان کس بی ربطی می رسد و اتفاق بی ربطی باهاش می افتد و همه چیز خراب می شود. نمی فهمی از "کجا داری می خوری" و چون این را نمی فهمی، دیگر نمی دانی چطور چیزهایی را که با مصیبت "خواب کرده ای" دوباره خواب کنی. چنین حالی دارم تازگی. نشسته بودم که یک دفعه یادم افتاد به این نوشته. خواستم بگویم: دقیقا، با همین کلمات.