شنبه، بهمن ۲۲


.

۱۰ نظر:

! گفت...

عاشقتم...

ناشناس گفت...

قضای حاجت

ghazal v گفت...

اینجا از معدود جاهاییه که توش آرامش دارم و لذت میبرم ...همیشه هم یه ساعت با اون ماهیا سرگرم میشم بعد خوندن پست جدید

یاسین گفت...

اینو با "دریا" خوندم، اثر اردوان کامکار

فاف گفت...

این سه تا چه ربطی به هم داشت؟من که نفهمیدم
ولی دلم واسه پسره سوخت اصلا کار خوبی نکردی

سومم سالی که در اتوبوس شروع شود تا آخرش همان است

رودین گفت...

بخصوص قاچ دوم چه خوب بود

مداد گلی گفت...

انصاف نبود نصف شبی یاد صبح های شش سال قبل بیافتم که کلاس های ریاضی اسماعیلی را می پیچاندیم و می رفتیم دانژه تا از بستنی قیفی های میوه ای اش بگیریم و همیشه توی خیابان بستنی به دست، بهمان بگویند چهار تا عینکی.

بهناز میم گفت...

عه. آقا. تو کی‌ای؟ مداد تو کی ای؟
-
بوس به غزل، رودین، بقیه.

مداد گلی گفت...

ها. مام 4 بودیم. شیش سال قبل هنوز دبیرستانی بودیم. فرزانگان بودیم. همه ی روزای پیش دانشگاهی توی خیابون بودیم. دانژه و لوازم تحریریای گوهر شاد و پارک و عروسک فروشی دیسنی لند. همش همین بودیم.

ناشناس گفت...

riazi esmaeeliii, farzanegan! ashan dar umadim ke