دوشنبه، دی ۵

.

۲۰ نظر:

iceb0y گفت...

چند روز پیش گذرم افتاده بود به یکی از نوشته‌های قدیمی وبلاگم بعدش این نظر تو رو دیدم که در مورد رفتن/یا نرفتن نوشته بودی:
«من خودم یه دو سه سال دیگه ای هستم – ولی بعدش با یک کوله پشتی آواره‌ی خاک‌های دور می‌شم – و برای بچه‌م از ایران و غیر ایران داستان‌ها خواهم گفت خلاصه! اهم!»
این حرفو دقیقا دو سال و سه ماه پیش زده بودی. حالا الآن که می‌بینم افتادی به زبان خوندن و اینا برای رفتن می‌بینم که واقعا بعله این بهناز چقدر برنامه داره و کارش درسته، با اینکه وقتی نوشته‌هاشو می‌خونی یه آدم دیگه‌ای می‌بینی!
حالا این نوشته‌ی آخرت هم نشون می‌ده که واقعا کارت درسته!

ناشناس گفت...

barat dast mizanam

tariki

حسین گفت...

اتفاقی بهت سر زدم و بسیار لذت بردم. دست مریزاد.
این مطلب رو به نام خودت روی وبلاگم میذارم.البته اگه اجازه بدی.

ناشناس گفت...

بهناز من بلاگت رو دوست دارم چون آدم گاهی یک چیزای خوب ازش یاد می‌گیره. گاهی هم به آدم بعضی چیزا رو یادآوری می‌کنه. می‌دونی چیه تو واقعا جای تقدیر داری که قوی هستی واقعا این خیلی خوبه. من وقتی می بینم تو این اوضاع در هم یکی هست که اینقدر قویه، خیلی بهتر می‌شم. شاید برای همین‌هاست که اینجا رو می‌خونم. موفق باشی و ممنون

Paany گفت...

cheghad shabihe mani dokhtar! inghad ke 4 bare tamam khoondamesh :-) bazam miam mikhoonam..jorat dashty,neveshtishoon. Computeram alan farsi nadare,ghaty karde ama manam baladam farsi benevisam.asan kaf kardam harfato khoondam - shockam - khasty baham dar tamas bash. shayadam nakhay.:-)
vali kheili jalebi -harf vase goftan fek konam ziad darim.

برج حوت گفت...

خوشحالم که به این نوشته ات سر زدم! دارم کم کم منم احساس قدرت می کنم!

برج حوت گفت...

خوشحالم که به این نوشته‌ات سر زدم، یه جورایی دارم منم کم کم احساس قدرت می‌کنم!

ژکوند گفت...

من این پست را خیلی دوست داشتم. خیلی! و حسادت کردم که چه خوب کسی به این نقطه رسیده که تا حدی بتونه با بی فرجامی ما نه تو این مملکت (تو همه ی جای دنیاهم بریم همینه)کنار بیاد.

مهشید گفت...

آبجی منم همینم . همین بودم .اول یه جلسه مشاوره واسه مامان میذاشتم بعد میرفتم سراغ بابا.
ولی خودم حالم از نصیحت مشاوره انتقاد راهنمایی هر چی تو این مایه ها کلن به هم می خوره.
احساس قدرتتو قربون

mystery گفت...

احساسی که دارم رو برات می نویسم. یک لحظه ای وجود داره که خودت هم بر می گردی و این بار نه از روی شک و تردید با اطمینان و یقین و روشن بینی در مورد خودت و رفتارت در برابر دیگران قضاوت می کنی. این لحظه ای که میگم وقتی پیش میاد که آدم ترس ها رو زیر پا گذاشته و یک جور با ایمان و اطمینان از خودش و رفتارش حرف میزنه. چه اشتباه باشه و چه درست. تو میبینی که چه اتفاقی داره می افته. من خودم توی زندگی از خیلی چیز ها می ترسم خیلی حرف زدن های من از روی قدرت نیست و وقتی بر می گردم، میبینم از ترس اینکه نکنه یک موقعیتی رو از دست بدم یا امنیت فکریم به خطر بیفته دارم قهرمان بازی در میارم. اما نوع رفتار تو اصیل و دوست داشتیه. همه نوشته های تو اون بخش خوب وجود من رو تحریک میکنه که به خودم بگم اه چقدر خوب تو هم یه بهناز توی وجود خودت داری. تو این قدرت رو داری که همه ما رو رستگار کنی بهناز. اون سی ثانیه که صورتت رو بین دستات میگیری،تمام نوشته ات رو روشن کرده.

ناشناس گفت...

خسته نمیشید از این چیزای تکراری نوشتن؟ خیلی واسم سواله

ناشناس گفت...

خسته نشدیم جانم. خیلی هم داره خوش می گذره. بفرما تو. بیرون سرما می خوری.

آزاده دانش گفت...

چقدر تللخ بود و من این تلخی رو تا اعماق وجودم و با تک تک سلولهام حس کردم.منم اینجوری بودم وهنوز هم هستم ولی اینجوری بودن رو دوست ندارم.این توانایی و قدرت عجیبی که بدون اینکه بفهمی از درون اهسته اهسته می کاهدت...

Mr.bex گفت...

بهناز دقیقن همینه

Sahba گفت...

خيلى بده كه خدا باشى و همه چيز رو بدونى

فرنوش گفت...

هاع . من راضیم از نوشته ات . نه از این عمومن از نوشته هات راضی ام . هیچ حرف خاصی هم ندارم . مثلن می خواستم بگم عـــه دختر چقد شبیهِ منی یا چقد از تو من حرف می زنی بعد یادم اومد گقتن اینا چقد حرص آوره . فقط می خونمت . و خوبه که می خونمت . باعث می شه یادم بیاد یه چیزایی . از ترکیبِ "باعث می شه به خودم" خوشم نمیاد . همون یادم میاد یه چیزایی خوبه . و اینکه می خونمت یا اینکه می نویسی خوبه . حس می کنم از دست خیلی چیزا که مدت ها دنبال راهی برای بیانشون گشتم راحت شدم . یه آخشـــــــــــــت می گم . لبخند می زنم . می بندم وبلاگتو . ولی کلن کیپ آن همین جوری...

من گفت...

بهناز
این ماهیای بَنِرِت...

کیقباد گفت...

قدیما یه آقایی بود که می خوند :
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد
آخه هوشیاری غم بزرگیه !
قدیم ترا بازم یه آقای دیگه ای بود که اگر چه لخت و عور بود اما گفته بود :
خوشا آنان که هر از بر ندونند ...
خوشا آنان که گوسفند ! می چرونند !
بیست و چند سال قبل هم یه آقای دیگه ای خونده بود :
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد !

بهناز میم گفت...

:*

sepide گفت...

:)

otagheaabi@blogfa.com