یکشنبه، آذر ۶

.

۱۵ نظر:

madox گفت...

سلام،
از نوشته تان واقعاً لذت بردم. خودم را جای شما گذاشتم و توانستم تمام آن لحظه ها را تجسم کنم. برای من هم واقعاً ترسناک بود. برای من تداعی کننده ی فیلم دیوار بود که در آن پینک در یک چهار دیواری تنها به تلویزیون چشم دوخته و تماسش با واقعیت محدود شده به همان جعبه ی کوچک.
راستی به صرافت جست و جوی آهنگ گرین فیلدز با صدای فرخزاد افتادم و پیداش کردم. متوجه نشدم که شما این آهنگ را پیدا کردید و یک عالمه اجرای دیگر را هم، یا پیداش نکردید و جاش یک عالمه اجرای دیگر.
به هر حال لینکش را براتان می گذارم و بابت این نوشته ی زیبا ازتان تشکر می کنم.
http://www.tirip.com/song/20741.htm

مهسا گفت...

:)آدم بعد نوشته های تو هیچ نظری نداره بده،جز اینکه خوب بود عالی بود،بله عالی بود!هیچ وقت نمی شود گفت منم همینطور!چون موقعیت هات منحصر به فردن!به هر حال عالی بود بهناز جان

Shami گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ساده بگم...(سمیرا) گفت...

زندگی وحشتناک همه ی ما آدم های امروزی...

ناشناس گفت...

قشنگ و راحت مینویسی . منم یه همچین چیزایی می نویسم ولی واسه خودم.فکر کنم یه وبلاگ خوب پیدا کردم تو این همه مزخرفاتی که تو web هست .ای کاش مثل face میشد like زد!!
داود

پویا گفت...

آره اولشم دیدم اینطوری نیشستی و چش و چارتوکشیده پایین در حالیکه اون ماهیا بالا سرت وول وول میخورن ترس ورم داشت.

herates گفت...

این نوشته رو توی گودر فیس بوک خوندم و تا لینک رو ندیدم نمی دونم چرا فکر کرده بودم طرف مردِ ، اما عالی بود.. این اینکه من هم داشتم فیلم رو می دیدم

mahsa گفت...

ناراحت شدم بهناز
منم دلم می خواد یه بار بی هوا یکی ازم فیلم بگیره. می دونم زندگیم ترسناکه...
راستی ماهیات هیچ وقت گرسنه نمی مونن. من بهشون غذا میدم همیشه

کیقباد گفت...

و چه خوب که هیچ دوربینی روشن نباشد !
چه خوب که زندگی بیاید و یرود . چه نیم ساعت ، چه نبم دقیقه .
چه خوب که خانه ساکت ، دیوارها ساکن ، همه چیز ثابت اما زندگی بگذرد .
چه خوب که می گذرد . چه خاموش و چه روشن . چه خوب که هیچ دوربینی روشن نباشد وقتی که می گذرد !

Helen گفت...

:)
یه لحظه فک کردم بیام اینجا فیلم رو اکران کردی.
کاشکی گذاشته بودی.

Karameh گفت...

تصور اون لحظه هم خیلی خنده دار بود هم ترسناک. راه فرار از اتاق های ساکت و تاریک شده یه وسیله ی 14 اینچی...

ناشناس گفت...

واقعا قسنگ بود و هراسناککککک....
خیلی ترس ورم داشت،تا حالا به این نکته اصلا فکر نکرده بودم که زندگیم از جای دیگه چطوریه....

بهروز گفت...

سه دفه دکمه پاز رو زدم، پلی نشد. چرا؟

mohammad گفت...

تقریبا واسه هممون اتفاق افتاده صدای خودمونو ضبط کنیم و بعد از شنیدنش اصرار داشته باشیم که صدامون خیلی بهتره و دستگاه ضبط صدا ایراد داشته و ...
اصلا "هراسناک" نیست.و اما بعد...
نوشته ات زیباست شکی توش نیست، جذاب هم هست چون از یه زاویه نوئه، از نظر فنی هم من نمیتونم نظر بدم چون نویسنده نیستم. اما راجع به احساس زیبات باید بگم که "نترس"!!
این روزا بخشی از زندگی همه ماها وارد دنیای بزرگ و مجازی اینترنت شده، واسه بدن و جسم ما هنوز جایی تو این دنیا تعریف نشده.اما ذهن ماها با قدرت نسبی که هر کدوم از ماها داریم، یه دنیای جدید واسه خودش، توش ساخته.اگه تونستیم دوربینی پیدا کنیم که از ذهن ما فیلم بگیره می تونیم راجع به این نیم ساعت ها بهتر نظر بدیم.من با اجازت این نیم ساعتو بازنویسی میکنم:
"همین طور که به مانیتور خیره شده بودم و فقط چشمم توی کاسه‌اش از گوشه‌سمت چپ به راست می‌چرخید، از اتاق پشت سرم و چهار دیواری ثابت دورِ اون کنده شدم و رفتم توی دنیایی که دوست دارم باشه، دوست دارم باشم. دنیای قشنگیه، خیلی بزرگ ولی قشنگه. دنیای ذهنمو می گم. بعدِ کلی اینور و اونور گشتن پیداشون کردم، دوستامو که با کلی اشتیاق نشستن منتظر که نوشته جدیدمو براشون بخونم. آخه تعریف از خود نباشه (تعریف از تو نباشه!) نوشته هام قشنگن! همیشه به بهترین نحو شنیده نمیشن، اما خوب حداقلش اینه که شنیده میشن! نوشتمو واسه همه خوندم، همه گوش کردن، حتی یه جاش که رسیدم به یه جای خنده دارش و گفتم "هه"، همه با هم خندیدیم. بعدش رفتم کلوب فریدون فرخ‌زاد. داشت گرین‌فیلدز می‌خواند. من اصلن نشنیده بودم فرخ‌زاد گرین‌فیلدز بخواند. بعد شروع کردم پاره شدن. این آهنگ من را قدیم‌ها یک‌جور پاره کرده. بعد‌ها یک‌جور و از دیروز تا حالا هم به نوبه‌ی خودش جور دیگری. عالی بود حتی بعضی جاها باهاش هم خوانی کردم. تموم که شد رفتم پیش چند تا از دوستام. داشتند می‌خندیدند. من هم می‌خندیدم. خیلی کم. اما خندیدیم... بعدش دوباره شروع کردم به نوشتن حرفایی که دوستام دوست دارن بشنون و نوشتم و نوشتم... بعد انگار یک دقیقه‌ای چشمم به یک جای صفحه ثابت شد. بعد آمد بالا. توی دوربین مستقیم نگاه کردم. بعد پایین. بعد یه خنده یه تلخ. فهمیدم که برگشتم به چهار دیواری همون اتاق ثابت."
این نیم ساعت زندگی توئه، البته از نظر من، و باید بگم: "فوق العاده ست."

بهناز میم گفت...

آقا مرسی که لینک آهنگو گذاشتی مدوکس. از بقیه‌م ممنون. این اسکرین‌شاته طبعن پلی نمی‌شه و این که من تو کامنت خوب نیسم زیاد. تِشکر.