بیایید واقعی باشیم. یعنی راستش نه اینطوری که من گفتم. شروعش اینجوری بود که به خودم گفتم بیا واقعی باش. واقعن صدای این طبل بلند انقدر بد است؟ حالا اگر مریض توی خانه داشتم یا پسرم امتحان اجتماعی داشت شاید. ولی من که ندارم. لابد خیلیهای دیگر هم ندارند. ضمنن که فردا تعطیل است. و ضمنن که خیلی مریضها دوست دارند گاهی بیدار باشند و ما هی میگوییم بخواب. پدر بخواب. خواهرم بخواب. دارم از چه حرف میزنم؟ دارم از این صداهایی که این شبها از کوچه میریزد توی خانه حرف میزنم. عکسالعمل غیرارادی خودم بهشان این بود که صورتم را کج کردم گفتم اَه. ولی واقعی نبود. خوشم آمد. رفتم و پنجره را باز کردم.
من یک سال است که اینجام. هیچ صدایی از این کوچه نمیآید. یک بار خانهی همسایه روبهرویی نه، کناریش، دعوا شده بود. زن جیغ میکشید و کمک میخواست. من اینجا میلرزیدم. یک بار هم همسایه پایینی مراسم عقد دخترش بود. صدای ویگن میآمد که زن گل ماتمه، خار و گل باهمه. همین. یعنی یک خانه در طول سال غیر از صدای خودش فقط دو بار باید صداهای دیگر بشنود؟ کم نیست؟
حالا چند شب است که از دور و نزدیک، از خیلی نزدیک، صدا میآید. من این را دوست دارم. ما ملت عزاداری هستیم؟ باشیم. البته من این را قبول ندارم. ما عید هم داریم. اما عیدمان خیلی درونخانهایست. سال تحویل دوست داریم دور سفره خودمان باشیم. بعدش دوست داریم خانهی مادربزرگ باشیم. بعدش میخواهیم خانهی آن یکی باشیم. شاید هم موقعیتش را نداشتیم که جور دیگری باشیم. که توی میدان تایمزمان جمع شویم ده ثانیهی آخر را بشمریم و جیغ بکشیم. حالا شاید یک وقتی این هم اضافه شد. اما من اصلن دوست ندارم فعلن چیزی از همینهایی که داریم کم شود. چون مناسبتهای تاریخی همهاش بهانهست. بهانههای گروهی. بهانهی گریه. بهانهی خنده. لازم داریم دیگر. نداریم؟ بعد مگر چند تا مناسبت داریم که به بهانهشان شهر را زنده کنیم؟ که ساعت امن توی کوچه بودن را بالا ببریم؟ که دور هم باشیم بی اینکه هم را بشناسیم؟
من اصلن تاریخچهی محرم را نمیدانم. یعنی تاریخچهی درست نوروز و هیچ چیز دیگری را هم نمیدانم. اما فکر کنم خیلی سال طول میکشد یا باید خیلی اتفاق مهمی بیافتد که همهی مردم یک کشور یک روز خاص را بشناسند. که بدانند آنروز برای چی چراغانیبود یا آنروز برای چی پارچهی سیاه بسته بودند. که این همسایه دیوانه نشده اگر در خانهاش را باز گذاشته و غذای مجانی میدهد. که این طبلها برای که به صدا در میآید. که چرا دارند توی سرمای ته زمستان ماهی کوچک قرمز میفروشند. اینها مثل زبان مشترک است. همه میفهمیم. هر کدام به قدر خودش فرصت دارد چهرهی شهر را چند شبی، چند ساعتی عوض کند. من هر کدام از اینها را، چه جشن باشد چه عزا، دوست دارم. چون راستش خیلی برایم مهم نیست که دلیلش چیست. همین که چیزی عوض میشود. همین که یک شبهایی فرق میکند، همین کافیست.
گفتم یک سال بود هیچ صدایی تو نمیآمد. همینطور یک سال بود که من از سر کوچه تا جلوی در خانه را توی سی ثانیه میآمدم. چون این کوچه هیچ جایی برای مکث ندارد. برای این که یک جایی بمانی. سر خودت را گرم کنی، چیزی روی دیوار بنویسی یا بخوانی. اصلن جایی بنشینی پایت را تکان بدهی یا برای خودت ول باشی. این کوچه مسیر دسترسیست. باید بیایی توش و از تهش بروی بیرون. یا خودت را برسانی به یک در. زنگ بزنی یا کلید بیاندازی و بروی تو. این کوچه مثل خیلی چیزهای دیگر این شهر مرده. اما به لطف این شبها من دیشب روی جدولش نشستم. پرتقال خوردم و طبل گوش کردم. برای خودم راه رفتم. صورت همسایههام را دیدم. حرفهای یک دختری به یک دختر دیگر را شنیدم. چند ساعتی توی کوچه ماندم و لذت بردم. امشب هم تا رسیدند خودم را انداختم توی کوچه. دیدم سر کوچه قرمه سبزی میدهند. گرفتم و خوردم. مزهاش را شاید دوست نداشتم. اصلن نداشتم. ولی خوردم. منی که هی توی غذا مو را از ماست و از همهچیز میکشم بیرون. خوردم چون داشتم کنار بقیه یک کار فراخوردنی میکردم. داشتم توی کوچه میماندم. و چون داشتم با بقیه میخوردم. چون کنار هم بودیم و میخواستیم لاقل به اندازهی یک ظرف پیش هم بمانیم.
حالا فردا و پسفردا مانده. بعد باز همهچیز همان میشود که بود. همان تاریکی. همان مسیر دسترسی. همان بیبهانهگی برای چند دقیقه ماندن. همان آرامش. همان صدای بوق ماشینی اگر که بیاید یا نیاید. خلاصه اگر شبیه من الکی برای طبل دهن کج کردید خب دیگر نکنید. اگر عزاداری دوست ندارید خب عزا نگیرید. فعلن عزا بیشتر این است که وقتی توی شهر یک خبریست بمانید خانه. درها را ببنید و پنجرهها را محکم کنید. اتفاقن بیرون خیلی خبرهاست. از ما گفتن.
اگر انقدر عوض شدن چهره شهر خوبه که من پیشنهاد میکنم برای مراسم اعدام هم دور هم جمع بشیم نارنگی بخوریم و از کنار هم بودن لذت ببریم. از مردم خرافات زده اگر انتظاری نباشه از روشنفکرها حتما هست. اگر تاریخچه محرّم رو نمیدونید عرض کنم که اولین کتابی که در مورد عاشورا نوشته شده (مقتل الحسین) ۱۰۰ سال بعد از این حادثه بوده. ۱۰۰ سال! اون هم توی دورهای که اکثر مردم بیسواد و زودباور بودند. یعنی زمانی که هیچ کدوم از آدمهایی که اونجا حضور داشتن زنده نبودن (بگذریم که جمع آوری این کتابها تازه از قرن هشتم شروع شد!). به نظر شما این چقدر موثق میتونه باشه؟ و ما به جایی که سعی کنیم مردم خرافاتی رو به فکر واداریم، بر عکس داریم میگیم بهبه مرسی که حق طبیعی آدمها رو برای آرامش و شاد بودن میگیرید، دستتون درد نکنه بیشتر کنید که کمتر نکنید...
من این رو، خانم بهناز، کوتاه اومدن در مقابل یک فاجعه میدونم، و نه مایه دلخوشی.
شما لابد دارید راجعبه ایدهالتون حرف میزنید. و خب من هم برای خودم تصویر ایدهالی دارم. البته من اصراری ندارم که آدمها گروهی بیان حقیقتی که نظر منه رو بپذیرن. فکر میکنم همین که بتونیم کنار هم زندگی کنیم بی این که مزاحم زندگی هم باشیم ایدهآل منه. من احتیاج دارم بی خرافات زندگی کنم. چون بهم احساس رضایت از خودم رو میده. احساس میکنم دارم کار درستی میکنم. اما این منم. و اون شمایی. و نظر خیلی دیگه میتونه این نباشه. البته طبیعیه که هی آدمها تلاش کنن تا به دیگری بفهمونن نظر خودشون درستتره. بحث من این نیست.
یک چیزهایی دیگه از دلایل بودنش فاصله گرفته. و برای خودش فارق از ریشههاش بین مردم جا افتاده. یه بخشی از زندگی مردم شده. من دلایلش رو نمیدونم که چرا آدمهااحتیاج به همیچین چیزایی دارن. ولی گویا دارن. شب یلدا چرا شب یلداس؟ یلدا تولد کی بوده؟ چرا یلدا مهمه؟ چرا فال حافظ میگیرم و انار میخوریم؟ خرافاته؟باشه. شاید لازمش داریم. مهم نیست که چیه. مهم نیست که چرا ماهی قرمز تو تنگ آبه. از زاویهای که من دارم راجعبهش حرف میزنم مهم نیست. شاید از زوایای دیگه بخوای بهش نگاه کنی و اصلن خیلی هم مهم باشه. شاید بشه یک کتاب نوشت و حتمن خیلی هم نوشتن راجعبه نوروز. اما چه موافق باشن چه مخالف فعلن این جوری ما سال رو نو میکنیم. برای من اینا همون زبون مشترکه. شما اگه میخوای تغییر بدی چون ریشههاش رو قبول نداری خب تلاشت رو بکن. اما تا تلاش شما نتیجه نداده من از موقعیتهایی که دارم استفاده میکنم. اگر هند بودم هم تو مراسمشون شرکت میکردم. دارم از یک فعالیت شهری حرف میزنم.از چیزی که باید انقدر مشترک باشه تا حتی شمای مخالف هم بدونی و بشناسیش. اعدام یک نفر خیلی مثال غلطیه. انقدر بیربطه که نمیتونم روش نظری بدم. تنها جملهی باربط با اعدامی که بلدم بگم اینه که مخالفشم. و تنها مثال به بیربطی این مثال که میتونم بزنم اینه که برای عروسی دختر خالهی من همه شاد باشن. که خب همونقدر که این روز نمیاد. اون روز مثال شما هم نمیاد. و کلن همین دیگه. راستی از مردم خرافات زده گفتید انتظاری نیست و از روشن فکر هست؟ همین خطکشی بیشتر از کل این عزا داری و دلایلش میتونه ملتی رو عقب نگه داره. البته اصلن زیاد از این جور جملهها که با ملت ساخته میشن هم خوشم نمیاد. خیلی قضیه پیچیده تر از این حرفاس. بهتره هیچی نگم دیگه. ترمززز
در مورد تفکیک کردن آدمایی که میدونن این چیزا غلطه با اونایی که نمیدونن هم، نفهمیدم چرا گفتی که باعث عقب موندگی میشه. به نظرم اگر یک راه برای پیشرفت باشه آگاه کردنه. یا لا اقل، بحث کردن عاقلانه در مورد همین مسائل.
نوشتت خیلی بهم چسبید. مرسی.
یه سری حرفها روB گفت که من هم تا حدی باهاشون موافقم و نیازی به گفتن مجددشون نیست.
حتما،ما ملت عزاداری هستیم. از سووشون بگیر تا امام یازدهم.ما ملتی هستیم که کسانی رو که دوست داریم تو ذهنمون می کشیم تا براشون گریه کنیم. حسین رو اگر به عنوان اسطوره در نظر بگیریم،به خاطر شجاعتش خلق شد، نه به عنوان مظهر مظلومیت.اما ما دوست داریم به مظلومیتش گریه کنیم.و بدتر از اون اینه که یه عده کلاش به عنوان موعظه گر،حاضرن به هر قیمتی اشک مردم رو در بیارن.
راستش برای من تمام این مراسم،یه اتفاق دردناکه. از گریه کردنشون تا صلواتهای پی در پی و بی محتواشون.
می دونم همه این حرفها تکرار مکرراتِ.اما این شبها رو نمیشه فقط به صورت یه برش مقطعی از زمان نگاه کرد. هم پیشینه دارن ،هم عقبه، که هیچ کدوم به این جذابیتی که تو تعریف کردی نیستن.
رفتم، راه افتادم با یه راه بلد تو خیابون؛ مثل یه توریست رفتم، دوربین هم حتی بردم با خودم؛ عکساشم هست.
یه جورایی غبطه می خوردم که چرا تا حالا قاطی نمی شدم. یه حسی هم داره که همش پیش خودت حرص ممکنه بخوری و ناراحت باشی که چرا توی این بی خردی سهیمی.
ولی فکر می کنم این قضاوت خیلی شبیه اینه که تو آمریکا حرص بخوری که ملت چرا هالووین کدو فلان می کنن.
حالا میگی اونا که به بهانه ی هالووین چوب تو آستینشون نمی کنن که ولی اینجا می کنن. قبول.
شاید یاور نکنی که ملت عزادار از سینه زنی و این قضایا چندین برابر جشن و شادی لذت می برن و اصلا لذیذ است این ماجرا.
به کنسرت راک می ماند، به تظاهرات سبزها، به گردهمایی های حزب کمونیست و نازی، به حج، به کنسرت های چندین روزه ی هیپی ها، به تحصن های دانشجویی، به انقلاب ها .
همه ی اینها یک جور لذت بخشند، حال هرچه بیشتر موضوعشان را باور داشته باشی و پیش خودت فکر کنی که دارم چه کار خطیر و شاید حتی خطرناکی را انجام می دهم بیشتر هم لذت می بری.
گویی به شما می گویند بیا برو کنسرت جکسون فقید که خیلی هم حال می دهد بعد هم می بریمت بهشت، هرچی هم بیشتر عربده بکشی بهشتش بهتر خواهد بود و شما هم بر این موضوع باور داشته باشی.
دیشب یک بار دیگر رفتم در این قضایا و داشتم فکر می کردم سبز ها چه ها که نمی توانند بکنند در این مراسم، بخصوص که شل گرفته اند اینها.
هیچ وقت میانه ی خوبی با دین و ایمان و اعتقادات (حتی رسم و رسوم) نداشتم، اما یک وقتی بود از اینکه به تماشای این دسته بایستم لذت می بردم (و عاشق صدای طبل بودم). الان آنقدر حس گدایی نذری و به رخ کشیدن گندگی علامت و ... قاطی اش شده است که شرمم می آید زیر چشمی هم که شده باشد نگاهی کنم.
ما ایرانی ها همه چیز را به گند می کشیم، واگرنه مثلا اسپانیایی ها هم جشنواره ی گاوبازی دارند توی خیابان، اینقدر نخاله و تفاله قاطی اش نیست.
چراغی روشن شد
ممنون
بعدش همون جوری که توی سر و صداهای عروسی و مهمونی و این چیزا، اعتراضی نمیکنم، این بار هم خب طبیعی بود چیزی نگم.
یه جور احترام به نظر اونا شاید. نمیدونم. البته برای خودم هم این شور و سر و صدا جالب بود. یه جورایی می چسبید انگاری.
این چند روز تعطیلی یه مدل دلگیر کننده ای نبود، مثل عصرهای جمعه. یه جور متفاوتی شد.