اول فکر کردم بیخیال نوشتنش میشوم. بعد فکر کردم فردا مینویسم. اما از آنجایی که میدانید هیچ نوشتهای را نمیشود فردا نوشت تصمیم گرفتم بنویسمش. یک سری چیزها را تند تند میگویم و رد میشوم. صرفن برای آشنایی با موضوع. چون اگر خودتان علاقه داشتید تاحالا جامعترش را که همهجا ریخته خوانده بودید. اگر هم علاقه نداشتهاید که هنوز هم ندارید. چه فایده.
ویتنی هیوستن پریروز در سن چهل و هشت سالگی درگذشت. بدن بیجانش را (نه!مثل این که اینکارهام) در اتاقی واقع در طبقه ی چهارم هتل هیلتون در بورلی هیلز پیدا کردهاند. ویتنی هیوستن خوانندهی پاپ و خیلی معروفیست که اگر آی ویل آلویز یو اش را نشنیده باشید به معروفیت او شک نمیکنند. به شما شک میکنند. (ببخشید خانم من اینکاره نیستم. خبر را بروید در سایتهای خبری بخوانید. باید همینطوری تعریف کنم). خلاصه زندگیاش میشود این که در دهه نود خیلی معروف و فعال بوده. در فیلم بادیگارد هم میترکاند. کلن شما جدولها را در نظر بگیرید. حالا جدول هرچیزی که میخواهد باشد. ویتنی در آن سالها بالای جدول بوده. موفقیت مثل همین لیوان جلوی من دم دستش بوده. در واقع مثل یک سینی پر از همین لیوان جلوی من دم دستش بوده. شش جایزهی گرمی و دو جایزهی امی. از ویکیپدیا تقلب می کنم و اضافه میکنم فروش صد و هفتاد میلیون نسخه آلبوم. بعد ویتنی با آدمی به اسم بابی براون ازدواج میکند. البته بعد هم نیست. همین وسطهاست. سال نود و دو. همان سال که در فیلم بادیگارد بازی میکند. من این دو روز کلی ویدیو خوردهام و به شما میگویم این بابی آدم درستی نبوده. حالا توضیح میدهم. بعد از بادیگارد ویتنی مصرف مواد را شروع میکند و آنقدر ادامهاش میدهد که ده سال بعد رسمن چیزی ازش باقی نمیماند. با مایکل جکسون روی صحنه میرود و مردم از اسکلتی که روی صحنه برایشان میخواند میترسند. طوری که روز بعد شایعه میشود او مرده. در این حد. ویتنی کلی مرموز و عجیب شده با گود مورنینگ امریکا مصاحبه میکند (همان سال دوهزارو دو) تا پرده از یک سری مسائل بردارد. ولی مصاحبه همه چیز را بدتر میکند. ویتنی که انگار های است جلوی دوربین تلو تلو میخورد و میگوید یک سری چیزهایی مصرف میکرده و حالا خوب است. بعد مصاحبه کننده عکسش را نشانش میدهد و میگوید این تویی. استخوانهایت معلوم میشود. عکس مربوط به همان اجراییست که با مایکل داشته. عکسش را نگا میکند و میگوید ایتس جاست ا بد شات. خیلی طولانیست و من نمیتوانم همهاش را بنویسم چون قرار بود خلاصه باشد که نشد. لاقل طولانیتر نشود. بعد از این مصاحبه ویتنی غیب میشود. هفت سال سکوت و بیخبری. البته داشت یادم میرفت. سال دو هزار و هفت در دادگاه حاضر میشود تا از بابی طلاق بگیرد. با موهای آشفته و ظاهری به هم ریخته و البته آن طور که برای نقش معتادها گریم میکنند، معتاد. قیافهای که هیچ شباهتی به آن زنی که روی صندلی نشسته و میخواند اند آ-آآآی ویل آلویز لاو یو ندارد. میتوانید سرچ کنید و عکسهاش را ببنید تا من چیزی که دوست ندارم را توصیف نکنم. بعد از دادگاه باز هم نیست. تا سال دو هزار و نه که آلبوم جدیدش را میدهد بیرون. اپرا برنامهی مصاحبهی دو روزهای باهاش میگذارد که برعکس مصاحبهی دو هزار و دو خیلی چیزها را درست میکند. حال ویتنی اینطور که ما میبینم خوب است. میگوید که پاک شده و چیزی مصرف نمیکند. از زندگی با شوهرش میگوید و این که بابی خوب بوده و... و... (مکثهای طولانی. مثل آدمی که هنوز با خودش یا با کی تعارف دارد) بعد می گوید که او آزارش میداده. نه فیزیکی (که البته بابی یک بار برای زدن ویتنی دستگیر شده بود. پس یعنی دروغ) که کلامی و اینها. میگوید که برای مثال! یک بار که برای بابی تولد گرفته بوده او مست میکند و روی صورتش تف میاندازد. بعد اپرا میپرسد که شوهرش حسود هم بوده؟ و یتنی میگوید که خب مردها...خب مردها...اینطوریاند! و بعد از موفقیتش در بادیگارد این حال او را حس میکرده و سعی میکرده او را درک کند. برای این درک کردن (چه درک کردنی واقعن؟) کم کم میرود توی سایه. میخواسته زندگیاش را حفظ کند و از این حرفها. توی همین اوضاع هم برای آرام کردن خودش از مواد استفاده میکرده. اینطور که توی مصاحبه میگوید بعد از بادیگارد مصرفش را خیلی زیاد کرده. هر روز. و زیاد. بعد می گوید که ولی حالا اوضاع فرق کرده. میگوید امیدوار است و دارد همه چیز را درست میکند. دوباره آلبوم داده و میخواهد به صحنه برگردد. یک چیزی ته چشمهاش برق میزند که ما بهش میگوییم امید. قسمت آخر مصاحبه این است که اپرا مردم را سورپرایز میکند. پردهها میرود بالا و ویتنی برای مردم بعد از سالها میخواند. چی میخواند؟ یک آهنگ از آلبوم جدیدش. به اسم: I didn't know my own strength. یک تکه از متنش را بخوانید. دیر نمیشود.
Found hope in my heart,
I found the light to life
My way out the dark
Found all that I need
Here inside of me
I thought I’d never find my way
I thought I’d never lift that weight
I thought I would break
I didn’t know my own strength
And I crashed down, and I tumbled
But I did not crumble
I got through all the pain
I didn’t know my own strength
Survived my darkest hour
My faith kept me alive
I picked myself back up
Hold my head up high
I was not built to break
I didn’t know my own strength
حالا دو و خوردهای سال بعد، ویتنی هیوستن مرده. من ناراحتم.
من ناراحتم چون از این آدم خاطره دارم. طبعن تاحالا ندیدمش. تاحالا یک نقطهی مشترک روی زمین نبوده که حتی با چند سال اختلاف هر دو روی آن راه رفته باشیم. در واقع از این آدم به کلی جدا و پرت هستم. ولی ناراحتم چون خاطره دارم. این خاصیت موسیقی ست. شاید خاصیت چیزهای دیگر هم باشد. مثلن میدانم که خاصیت معماری نیست. شما یا جایی رفتهاید و زیر سقفش قدم زدهاید یا نرفتهاید و زیر سقفش هم قدم نزدهاید. ولی موسیقی سیال و ول است. همه جا هست. میشود همه جا باشد و تکرار تمامش نمی کند. میشود مال همه باشد. میشود وقتی به کودکیتان فکر میکنید صدای آهنگی که آن روزها کاستش تو داشبرد بوده داشته باشد. میشود حتی برعکسش کرد. با آهنگها پرت شد به عقب. به روز دقیق بارانی توی ماشین. انقدر دقیق. من با موسیقی اینطوریام. میتواند دهنم سرویس بشود. میتوانم برگردم و پرزهای گوشههای اتاق را هم بسازم وقتی داشتیم آن آهنگ را گوش میکردیم. اگر موسیقی را از خاطراتم پاک کنم شاید پنجاه درصدشان دیگر یادم نیایند. حالا آدمی مرده که خیلی از خاطرات من کلیدشان صدای او است. واضحاست از سالهای بچگیم حرف میزنم. زمانی که ما آهنگهایی که مریم و مهسا دوست داشتند را گوش میکردیم. همیشه بچه بزرگترها خط میدهند که چی گوش کنیم و برای سفر چه کاستهایی برداریم. بزرگترهای من ویتنی هیوستن دوست داشتند. چند تای دیگر هم هستند/بودند. مایکل جکسون. بان جووی. مدونا. ماریا کری. مادرن تاکینگ و بقیه. قبلن عین همین را برای مایکل نوشته بودم. ما توی کودکی یک تفریح داشتیم. توی ماشین مامان آخر شبها مینشستیم و تو خیابانهای خلوت مشهد دور میزدیم. یک بیاموه پانصدو هجده داشتیم که مامان حسابی باهاش گاز میداد و مهسا صدای آهنگها را بر حسب سرعتمان زیاد میکرد. من عقب ماشین صورتم را به شیشه میچسباندم. خیابانهای تاریک آن روزها را با این صداها یادم میآید. یک چیزی توی این آهنگها به من امید میداد. متن هیچ کدامشان را نمیفهمیدم ولی همهشان یک جایی اوج میگرفتند. یک جایی صدا میرفت بالا و موهای تن من راست میشد. فکر میکردم ماشینمان الان بلند میشود. فکر میکردم همهچیز درست میشود. به طالع بینی اعتقاد ندارید. ولی بچهی متولد اسفند خیالاتی ست. تصور میکردم من هم قاطی جمعیت زیاد دارم این آهنگها را گوش میکنم. فکر میکردم دارند برای من میخوانند. میرفتم بالای سن و مایکل را بغل میکرد. ویتنی توی صورت من میخواند. داد میزد. انگار شانههای آدم را بگیرد و تکان بدهد. همه با من حرف میزدند. اینها دقیقن جاهای خوب و رنگی کودکی مناند. یاد مهسا میافتم وقتی که خوب بود. یاد بهنوش میافتم که توی یک تخت میخوابیدیم و همیشه وقتی گلنار میآمد سر "وسط" دعوا بود. یاد مامان می افتم که گاهی ما را دو ساعت تو ماشین میکاشت تا سبزی و طالبی بخرد و ما مجبور بودیم سه دور نوار را گوش کنیم. یاد همخوانیهای بلندمان جلوی آینه میافتم وقتی انگلیسی بلد نبودیم و کلمهها را هرطور میشنیدیم گاهی چهارتایکی و گاهی هرطور که صلاح بود برای تماشاچیها میخواندیم. من واقعن شاید از عمهی مادرم خاطره نداشته باشم و هیچ نقشی هم در زندگیام نداشته باشد و برای مرگش ناراحت هم نشوم. ولی برای اینها با این که این همه دور و بعید بودند ناراحت میشوم. دوست ندارم اینها بمیرند. دوست ندارم شوهرشان اینطوری کثافت از آب در بیاید. دوست دارم اینها مثل همان صداها همیشه قوی و زنده باشند. دوست دارم از امید بخوانند و این شبیه جوک نباشد چون خودشان دو سال بعد گوشهی وان مردهاند. من ناراحتم چون انگار یکی دستش را تا گردن برده توی کودکیم و دارد کسی را از وسط آن روزها میکشد بیرون. من ناراحتم چون میدانم این دست ولکن ما نیست. قرار است ده بار دیگر هم برود پایین و بقیه را هم از آنجا جمع کند. زندگی عذاب است. من بزرگ شدم و باید یکی یکی آدمهای کودکیم بمیرند. آدمهایی که دوستشان داشتم. یکی مثل ویتنی هیوستن. با آن همه امید. چی از این نا امید کنندهتر.