یک جعبه ابرازخریدم. اول فکر کردم لازم دارم، دوستش دارم چون لازمش دارم و چون من کلن جعبه ابزار دوست دارم خب.
امروز گرفته بودمش بغلم، جلوی تلوزیون نشسته بودیم، پریزن بریک میدیدیم، من چشمهام به مایکل بود، دستهام تو جعبه روی سرهای مختلف پیچگوشتی. لذت میبردم، کیف میکردم، انگار که کنار بابا باشم روی پشتبوم توی گرمای تیر، انگار کولر درست کنیم، یا پایین باشیم توی موتورخانه، یا انگار وسط حیاط باشیم، با دوچرخهها.
این جعبه با من حرف میزند بابا. پیچگوشتی عین دستهای تو از توی جعبه وسط سریال دستهای من را میگیرد. حرف میزند، غر میزند که اینها را نبین، وقتت را پای اینها نذار، پاشو بریم حیاط، خاموش کن این رو، کتاب ریاضی گرفتم حل کنیم، این که پنجمئه بابا، من هنوز سومم، سومی که باش، درسش رو نخوندیم خب، نخونده باش، عقل که داری، حل میکنیم.
بعد من یادم هست هیچکس هیچکجا از رفتار تو راضی نبود، اتاق عمل، بیمارستان، آقای سوپر، فامیل، دوست، آشنا، حتی من که میم کوچکی بودم از خودت. همه را میبریدی، زخم میزدی از رو، پوست میکندی اصلن، شعر هم نمیدانستی. تمام احترام تو به ادبیات همین بس که نمیدانستیش و ابزارش هم نکردی. شاملو و براهنی و دیگری را وازلین نکردی، هرجا کارت راه میافتاد کمی از این و کمی از آن نمالیدی. بعد دیدی اینها را؟ اینها که مثل ژله سرشان برای هر پیچی جواب داد اما نپیچید؟ دیدی قلابیِ همهچی آن بیرون آمده. ریش برای استخدام، شعر برای تسخیر، ادبیات برای فتح، دیدی؟ ولی من آدم مفتول تمام میخواهم، با زاویههای تیز و برهنه، بیلباسِ نرم. آهن قراضه میخواهم که توی بغلی که نمیگیردم آرام شوم.
دیدی؟ تو من را پادشاه همه مفتولهای دنیا کردی. دیدی مردهایی که باهاشان رابطه داشتم هیچ وقت نگران من نبودند؟ دیدی هیچ وقت هیچکس نگفت شاید این افتاد مُرد؟ دیدی هیچ مراعاتی نبود؟ شاید یک چیزی از توی من داد میزند که من تحملش را دارم، که آدم محکمیئم من. شاید اینها همه چیزهای خوب زندگی من بوده. من دیشب جعبه ابزار را توی جمع گرفته بودم بغلم، امنیت من هرچی بود توی همان جعبه بود. دست هیچ آدمی نیست، دست زبان منطقی پیچگوشتی و پیچ است که این به سر آن نمیخورد و آن یکی کوچیکه را بده.
شاید تمام روابط خوب دنیا، تمام این امنیتی که "در آغوش" "از آغوش" حاصل میشود برای کسیست که نشسته سیییر برنامههای کودکش را دیده، که مامان بابا مراعات دل کوچک فلانش را کردند و مثلن فلان حرف را نزدند جلوش، فلان برخورد را نداشتهند با هم، که بوسه و بادکنک و شرشره کل خاطراتشان است.
نمیدانم، شاید دارم سر هم میکنم. اما هیچ وقت حس خوبی نداشتم انقدر از خریدن چیزی برای خودم، از لباسی که چاقترم میکند، لباسی که پوستم را بد رنگ میکند، چکمههایی که از ساقهای پای من بالا نمیآیند، همیشه خریدهای من یا تنگ بودند، یا زار زدند، به هر حال یک ربع بعدش پشیمان بودم. این بهترین بود، من زود برمیگردم، آنجا نمیمانم، دوست ندارم دیوارهای آن خانه را، اما بر میگردم و یک چیزی را با هم تعمیر میکنم، تلویزیونت را مرتب میکنم، یک عالم فرکانس جدید میآورم با خودم. جیمز دین میبینیم کلی، کل وسترنها را باهات نگاه میکنم. نوار کوچیک ها را میآوریم این طرف، سربازان یک چشم نگاه میکنیم، مارلون براندو فوقالعادهست، من هم موافقم. یک چیزی هم برای دعوا پیدا میکنیم، ما که کم داد نزدیم سر هم، انقدر زدیم که عمر آن ساختمان به خاطر لرزهای که صدای ما بهش میانداخت کمِ کم ده سال کم شد. خب باز هم میزنیم. توی عربدههای ما صداقت بود، پردهها انقدر دریده شده بود که دندههای من لخت لخت خودشان حرف میزدند، حتی پوست به تنم نبود، انقدر که همه را کنده بودیم.
بابا من باید برگردم. احتیاج دارم به عوضیای مثل تو، احتیاج داری به عوضیای مثل من، باور کن.