بهناز میم
سه‌شنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲
اند آآآآآیییاآآآیییی ویل آلویز لاو یو.

اول فکر کردم بیخیال نوشتنش می‌شوم. بعد فکر کردم فردا می‌نویسم. اما از آنجایی که می‌دانید هیچ نوشته‌ای را نمی‌شود فردا نوشت تصمیم گرفتم بنویسمش. یک سری چیزها را تند تند می‌گویم و رد می‌شوم. صرفن برای آشنایی با موضوع. چون اگر خودتان علاقه داشتید تاحالا جامع‌ترش را که همه‌جا ریخته خوانده بودید. اگر هم علاقه نداشته‌اید که هنوز هم ندارید. چه فایده. 

ویتنی هیوستن پری‌روز در سن چهل و هشت سالگی درگذشت. بدن بی‌جانش را (نه!مثل این که این‌کاره‌ام) در اتاقی واقع در طبقه ی چهارم هتل هیلتون در بورلی هیلز پیدا کرده‌اند. ویتنی هیوستن خواننده‌ی پاپ و خیلی معروفی‌ست که اگر آی ویل آلویز یو اش را نشنیده باشید به معروفیت او شک نمی‌کنند. به شما شک می‌کنند. (ببخشید خانم من این‌کاره نیستم. خبر را بروید در سایت‌های خبری بخوانید. باید همین‌طوری تعریف کنم). خلاصه‌ زندگی‌اش می‌شود این که در دهه نود خیلی معروف و فعال بوده. در فیلم بادی‌گارد هم می‌ترکاند. کلن شما جدول‌ها را در نظر بگیرید. حالا جدول هرچیزی که می‌خواهد باشد. ویتنی در آن سال‌ها بالای جدول بوده. موفقیت مثل همین لیوان جلوی من دم دستش بوده. در واقع مثل یک سینی پر از همین لیوان جلوی من دم دستش بوده. شش جایزه‌ی گرمی و دو جایزه‌ی امی. از ویکی‌پدیا تقلب می کنم و اضافه می‌کنم فروش صد و هفتاد میلیون نسخه آلبوم. بعد ویتنی با آدمی به اسم بابی براون ازدواج می‌کند. البته بعد هم نیست. همین وسط‌هاست. سال نود و دو. همان سال که در فیلم بادی‌گارد بازی می‌کند. من این دو روز کلی ویدیو خورده‌ام و به شما می‌گویم این بابی آدم درستی نبوده. حالا توضیح می‌دهم. بعد از بادی‌گارد ویتنی مصرف مواد را شروع می‌کند و آنقدر ادامه‌اش می‌دهد که ده سال بعد رسمن چیزی ازش باقی نمی‌ماند. با مایکل جکسون روی صحنه می‌رود و مردم از اسکلتی که روی صحنه برایشان می‌خواند می‌ترسند. طوری که روز بعد شایعه می‌شود او مرده. در این حد. ویتنی کلی مرموز و عجیب شده با گود مورنینگ امریکا مصاحبه میکند (همان سال دوهزارو دو) تا پرده از یک سری مسائل بردارد. ولی مصاحبه همه چیز را بدتر می‌کند. ویتنی که انگار های است جلوی دوربین تلو تلو می‌خورد و می‌گوید یک سری چیزهایی مصرف می‌کرده و حالا خوب است. بعد مصاحبه کننده عکسش را نشانش می‌دهد و می‌گوید این تویی. استخوان‌هایت معلوم می‌شود. عکس مربوط به همان اجرایی‌ست که با مایکل داشته. عکسش را نگا می‌کند و می‌گوید ایتس جاست ا بد شات. خیلی طولانی‌ست و من نمی‌توانم همه‌اش را بنویسم چون قرار بود خلاصه باشد که نشد. لاقل طولانی‌تر نشود. بعد از این مصاحبه ویتنی غیب می‌شود. هفت سال سکوت و بی‌خبری. البته داشت یادم می‌رفت. سال دو هزار و هفت در دادگاه حاضر می‌شود تا از بابی طلاق بگیرد. با موهای آشفته و ظاهری به هم ریخته و البته آن طور که برای نقش معتاد‌ها گریم می‌کنند، معتاد. قیافه‌ای که هیچ شباهتی به آن زنی که روی صندلی نشسته و می‌خواند اند آ-آآآی ویل آلویز لاو یو ندارد. می‌توانید سرچ کنید و عکس‌هاش را ببنید تا من چیزی که دوست ندارم را توصیف نکنم. بعد از دادگاه باز هم نیست. تا سال دو هزار و نه که آلبوم جدیدش را می‌دهد بیرون. اپرا برنامه‌ی مصاحبه‌ی دو روزه‌ای باهاش می‌گذارد که برعکس مصاحبه‌ی دو هزار و دو خیلی چیزها را درست می‌کند.  حال ویتنی اینطور که ما میبینم خوب است. می‌گوید که پاک شده و چیزی مصرف نمی‌کند. از زندگی با شوهرش می‌گوید و این که بابی خوب بوده و... و... (مکثهای طولانی. مثل آدمی که هنوز با خودش یا با کی تعارف دارد) بعد می گوید که او آزارش می‌داده. نه فیزیکی (که البته بابی یک بار برای زدن ویتنی دستگیر شده بود. پس یعنی دروغ) که کلامی و این‌ها. می‌گوید که برای مثال! یک بار که برای بابی تولد گرفته بوده او مست می‌کند و روی صورتش تف می‌اندازد. بعد اپرا می‌پرسد که شوهرش حسود هم بوده؟ و یتنی می‌گوید که خب مردها...خب مردها...اینطوری‌اند! و بعد از موفقیتش در بادیگارد این حال او را حس می‌کرده و سعی می‌کرده او را درک کند. برای این درک کردن (چه درک کردنی واقعن؟) کم کم می‌رود توی سایه. می‌خواسته زندگی‌اش را حفظ کند و از این حرف‌ها. توی همین اوضاع هم برای آرام کردن خودش از مواد استفاده می‌کرده. این‌طور که توی مصاحبه می‌گوید بعد از بادی‌گارد مصرفش را خیلی زیاد کرده. هر روز. و زیاد. بعد می گوید که ولی حالا اوضاع فرق کرده. می‌گوید امیدوار است و دارد همه چیز را درست می‌کند. دوباره آلبوم داده و می‌خواهد به صحنه برگردد. یک چیزی ته‌ چشم‌هاش برق می‌زند که ما به‌ش می‌گوییم امید. قسمت آخر مصاحبه این است که اپرا مردم را سورپرایز می‌کند. پرده‌ها میرود بالا و ویتنی برای مردم بعد از سال‌ها می‌خواند. چی می‌خواند؟ یک آهنگ از آلبوم جدیدش. به اسم: I didn't know my own strength.  یک تکه از متنش را بخوانید. دیر نمی‌شود. 
Found hope in my heart,
I found the light to life
My way out the dark
Found all that I need
Here inside of me
I thought I’d never find my way
I thought I’d never lift that weight
I thought I would break

I didn’t know my own strength
And I crashed down, and I tumbled
But I did not crumble
I got through all the pain
I didn’t know my own strength
Survived my darkest hour
My faith kept me alive
I picked myself back up
Hold my head up high
I was not built to break
I didn’t know my own strength


حالا دو و خورده‌ای سال بعد، ویتنی هیوستن مرده. من ناراحتم.

من ناراحتم چون از این آدم خاطره دارم. طبعن تاحالا ندیدمش. تاحالا یک نقطه‌ی مشترک روی زمین نبوده که حتی با چند سال اختلاف هر دو روی آن راه رفته باشیم. در واقع از این آدم به کلی جدا و پرت هستم. ولی ناراحتم چون خاطره دارم. این خاصیت موسیقی ست. شاید خاصیت چیزهای دیگر هم باشد. مثلن می‌دانم که خاصیت معماری نیست. شما یا جایی رفته‌اید و زیر سقفش قدم زده‌اید یا نرفته‌اید و زیر سقفش هم قدم نزده‌اید. ولی موسیقی سیال و ول است. همه جا هست. می‌شود همه جا باشد و تکرار تمامش نمی کند. می‌شود مال همه باشد. می‌شود وقتی به کودکی‌تان فکر می‌کنید صدای آهنگی که آن روزها کاستش تو داشبرد بوده داشته باشد. می‌شود حتی برعکسش کرد. با آهنگ‌ها پرت شد به عقب. به روز دقیق بارانی توی ماشین. انقدر دقیق. من با موسیقی این‌طوری‌ام. می‌تواند دهنم سرویس بشود. می‌توانم برگردم و پرز‌های گوشه‌های اتاق را هم بسازم وقتی داشتیم آن آهنگ را گوش می‌کردیم. اگر موسیقی را از خاطراتم پاک کنم شاید پنجاه درصدشان دیگر یادم نیایند. حالا آدمی مرده که خیلی از خاطرات من کلیدشان صدای او است. واضح‌است از سال‌های بچگی‌م حرف می‌زنم. زمانی که ما آهنگ‌هایی که مریم و مهسا دوست داشتند را گوش می‌کردیم. همیشه بچه‌ بزرگ‌تر‌ها خط می‌دهند که چی گوش کنیم و برای سفر چه کاست‌هایی برداریم. بزرگترهای من ویتنی هیوستن دوست داشتند. چند تای دیگر هم هستند/بودند. مایکل جکسون. بان جووی. مدونا. ماریا کری. مادرن تاکینگ و بقیه. قبلن عین همین را برای مایکل نوشته بودم. ما توی کودکی یک تفریح داشتیم. توی ماشین مامان آخر شب‌ها می‌نشستیم و تو خیابان‌های خلوت مشهد دور می‌زدیم. یک بی‌ام‌وه پانصدو هجده داشتیم که مامان حسابی باهاش گاز می‌داد و مهسا صدای آهنگ‌ها را بر حسب سرعتمان زیاد می‌کرد. من عقب ماشین صورتم را به شیشه‌ می‌چسباندم. خیابان‌های تاریک آن روزها را با این صداها یادم می‌آید. یک چیزی توی این‌ آهنگ‌ها به من امید می‌داد. متن هیچ‌ کدامشان را نمی‌فهمیدم ولی همه‌شان یک جایی اوج می‌گرفتند. یک جایی صدا می‌رفت بالا و موهای تن من راست می‌شد. فکر می‌کردم ماشینمان الان بلند می‌شود. فکر می‌کردم همه‌چیز درست می‌شود. به طالع بینی اعتقاد ندارید. ولی بچه‌ی متولد اسفند خیالاتی ست. تصور می‌کردم من هم قاطی جمعیت زیاد دارم این آهنگ‌ها را گوش می‌کنم. فکر می‌کردم دارند برای من می‌خوانند. می‌رفتم بالای سن و مایکل را بغل می‌کرد. ویتنی توی صورت من می‌خواند. داد می‌زد. انگار شانه‌های آدم را بگیرد و تکان بدهد. همه با من حرف می‌زدند. این‌ها دقیقن جاهای خوب و رنگی کودکی من‌اند. یاد مهسا می‌افتم وقتی که خوب بود. یاد بهنوش می‌افتم که توی یک تخت می‌خوابیدیم و همیشه وقتی گلنار می‌آمد سر "وسط" دعوا بود. یاد مامان می افتم که گاهی ما را دو ساعت تو ماشین می‌کاشت تا سبزی و طالبی بخرد و ما مجبور بودیم سه دور نوار را گوش کنیم. یاد هم‌خوانی‌های بلندمان جلوی آینه می‌افتم وقتی انگلیسی بلد نبودیم و کلمه‌ها را هرطور می‌شنیدیم گاهی چهارتایکی و گاهی هرطور که صلاح بود برای تماشاچی‌ها می‌خواندیم. من واقعن شاید از عمه‌ی مادرم خاطره نداشته باشم و هیچ نقشی هم در زندگی‌ام نداشته باشد و برای مرگ‌ش ناراحت هم نشوم. ولی برای این‌ها با این که این همه دور و بعید بودند ناراحت می‌شوم. دوست ندارم این‌ها بمیرند. دوست ندارم شوهرشان اینطوری کثافت از آب در بیاید. دوست دارم این‌ها مثل همان صداها همیشه قوی و زنده باشند. دوست دارم از امید بخوانند و این شبیه جوک نباشد چون خودشان دو سال بعد گوشه‌ی وان مرده‌اند. من ناراحتم چون انگار یکی دستش را تا گردن برده توی کودکی‌م و دارد کسی را از وسط آن روزها می‌کشد بیرون. من ناراحتم چون می‌دانم این دست ول‌کن ما نیست. قرار است ده بار دیگر هم برود پایین و بقیه را هم از آن‌جا جمع کند. زندگی عذاب است. من بزرگ شدم و باید یکی یکی آدم‌های کودکی‌م بمیرند. آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم. یکی مثل ویتنی هیوستن. با آن همه امید. چی از این نا امید کننده‌تر. 



یکشنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۲
به سلامتی همه جا فیلتر شد. عادت کرده بودم توی پلاس دراز دراز و راحت حرف بزنم. خوبی پلاس این است که حرف‌های آدم را نمی‌شمرد و نمی‌فهمی چه‌قدر کشش داده‌ای. بدیش این است که گاهی نمی‌فهمی داری با کی حرف می‌زنی فقط می‌دانی که با خودت حرف نمی‌زنی. حالا پلاس فیلتر شده. البته همین‌جا هم فیلتر است ولی توی پلاس به دلیل نامعلمومی حتی یک حرف هم نمی‌توانم بنویسم. یعنی صفحه باز می‌شود ولی جایی که برای نوشتن تعبیه شده یک ساعت می‌خواهد لود شود و لود نمی‌شود. یک جور عجیبی‌ست که کسی که مشکل من را داشته باشد می‌فهمد چه‌طوری‌ست. از آن طرف توییتر باز می‌شود و همه چیز هم ردیف است ولی کو آدم مینیمال نویس. باید شرح ماوقع درازی که می‌خواهم بنویسم را به سیصد جمله خرد کنم. این وسط بقیه هم حرف می‌زنند و چون نمی‌شود جلوی دهان کسی را گرفت مدام شکر میان کلامم می‌شود. پس ما کجا حرف بزنیم؟ وبلاگ. به به. بازگشت به وبلاگ‌ها. شاید همه این‌ها برنامه‌ریزی شده است که ما برگردیم وبلاگ بنویسیم. آی کلک.

شنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲
سه قاچ
یک مانتو خاکستری خریده‌ام. روش نقاشی کرده‌اند. طرح دو تا گل است که برگ‌های سبز می‌پیچد دورشان. مانتو جلو دکمه دار و برش‌ خاص‌داری نیست. در واقع خودم اگر بلد بودم پارچه را کوک بزنم می‌توانستم بدوزمش. یک کیسه است که سرم را از پایینش می‌برم تو و از بالا می‌کشم بیرون. می‌پوشمش و جلوی آینه جلو عقب می‌روم. یقه‌اش در ادامه‌ی همان کیسه دوخته شده و وضعیتش مشخص نیست. چند بار تا می‌زنم و زیر گردنم جمع‌ش می‌کنم. چند بار هم تا را باز می‌کنم و می‌کشمش بالا و ولش می‌کنم. آخرش هم نمی‌فهمم درست این یقه چه طوری‌ست. ساعت دارد پنج می‌شود. دی‌‌ماه هشتاد و نه است. دارم می‌روم کلاس و باید تا شش آن‌جا باشم. آن‌جا سید خندان است. بی‌خیال یقه می‌شوم و شال مانندی که از تجریش خریده‌ام و فکر می‌کنم مناسب همین هواست را می‌اندازم روی دوشم. در پایین را که می‌بندم می‌بینم اشتباه کرده‌ام. من یک تکه پارچه ام زیر آسمانی که انگار پاره شده. باران نیست. دارند با تشت روی سرمان آب می‌ریزند. کیفم را میگیرم زیر بغلم و تا ایستگاه می‌دوم. روی صندلی ها جا نیست. ایستاده ته ولیعصر را هی سرک می‌کشم که کی اتوبوس می‌رسد. آسمان تمام‌ش نمی‌کند. خانم‌های روی نیمکت یکی یکی خسته می‌شوند و می‌روند. من ولی خودم را مصمم گرفته‌ام که منتظر می‌مانم و الان بهترین اتوبوس‌ها از راه می‌رسد. شال روی دوشم مایه‌ی عذاب شده. خیس و سرد و سنگین است. بیست دقیقه دیگر هم پافشاری می‌کنم و بعد سرم را مثل آدمی که می‌گوید خیله خب می‌اندازم پایین و میروم آن طرف تاکسی بگیرم. برعکس لاین بی‌آر‌تی اینجا از فرط ترافیک راننده‌ها نشسته‌اند و به برف‌پاک‌کن‌شان نگاه می‌کنند. راه می‌افتم بین ماشین‌ها و یکی یکی می‌پرسم سید خندان؟ مرد پیکان سفیدی با سر می‌گوید بیا. می‌پرم رو صندلی عقب و طوری که نبیند ته شالم را می‌چلانم کف ماشین. ما همین‌طور نشسته‌ایم و رادیو گوش می‌کنیم. مردم توی پیاده‌رو از ما جلو می‌زنند. هرچه محاسبه می‌کنم نمی‌فهمم کار درستی کردم یا نه. شاید باید توی ایستگاه می‌ماندم. شاید باید تا ونک پیاده می‌رفتم. توی خیابانی که همه چیز ثابت است رنگ سبز بزرگ از گوشه‌ی چشمم با سرعت رد می‌شود. اتوبوس می‌رود در ایستگاه خالی می‌ایستد. درهایش را باز و بسته می‌کند و می‌رود. یک ساعت بعدی که توی تاکسی می‌گذرد گردن درد می‌گیرم بس‌که پیاده‌رو را نگاه می‌کنم. نمی‌خواهم چشمم به بی‌آر‌تی‌ها بیافتد. از خودم حرصم گرفته که در هر ثانیه از این یک ساعت می توانستم تصمیم بگیرم و پیاده شوم اما تا ته‌ش را نشستم. احساس کندذهنی می‌کنم.  ونک پیاده می‌شوم. می‌روم توی ایستگاه. سوار اوتوبوس می‌شوم و ده دقیقه‌ای برمی‌گردم. 

از مدرسه فرار کرده‌ایم و توی کوچه‌ها الکی راه می‌رویم. من و مریم و نگار. ته یک دوربرگردان روی چیزهای بتنی که برای رد نشدن ماشین ساخته‌اند ولو می‌شویم. مریم بسته‌ی لواشک را از کیفش می‌کشد بیرون و دوربین را از زیرش در می‌آورد. ما به این دوربین می‌گوییم حلزونی. یک وب کم کریتیو است که روش مثل حلزون پیچ خورده. لواشک می‌خوریم و عکس می‌گیریم. از مدرسه بهتر است. نگار یک در پارکینگ پیدا می‌کند که می‌شود رفت روش و با شعاع زیاد تاب خورد. تاب می‌خوریم. تاب می‌خوریم. تاب می‌خوریم. مریم عکس می‌گیرد. خسته می‌شویم و باز با کوله‌هایی که رو زمین می‌کشیم راه می‌افتیم. توی راه درخت‌ها را بغل می کنیم و عکس می‌گیرم. داریم ژانر دختر‌هایی که با درخت عکس می گیرند را مسخره می‌کنیم. من عاشقانه تیر چراغ برق را بغل می‌کنم و عکس می‌گیریم. می‌رسیم به حاشیه سجاد و می‌رویم توی کافه دانژه از بستی ارزان‌های دانش آموزی‌ می‌خریم. آقا سیاهه با ما رفیق است و می‌توانیم با همین بستنی‌ها میز بگریم. در واقع به ما حال می‌دهد وگرنه برای میز گرفتن باید از توی منو سفارش بدهیم. می‌رویم طبقه‌ی بالا. مریم باز حلزونی را در می‌آورد و باز عکس می‌گیریم. با تلفن تزیینی عکس می‌گیریم. مقنعه‌ها را می‌اندازیم کنار و چند تا عکس خارجی می‌گیریم. با دستمال گوشه‌ی لبمان را پاک می‌کنیم و عکس می‌گیریم. با قوری روی شومینه عکس می‌گیریم. هنوز کلی وقت داریم. نگار می‌رود چیپس و یک سطل ماست می‌خرد و یواشکی می‌آورد بالا. داریم چیپس و ماستمان را می‌خوریم که پسره یک چیزی به ما می‌گوید. پسره یک پسری‌ست که با دوست دخترش یا حالا با هر دختری آمده و میز کناری ما نشسته. ما عصبانی و هارشیم. مود ثابتمان این است که توی خیابان به مردم بپریم. دنیا حق ما را خورده. این پسره هم حالا نه همه‌اش ولی یک گوشه‌ایش را حتمن خورده. داد می‌زنیم و رکیک ترین فحش‌هایی که بلدیم را بار یارو می‌کنیم. یارو بنفش شده و باورش نمی‌شود ما یک و نیم متری‌ها حتی این‌هایی که می گوییم را بلد باشیم. وسط داد و بیدادمان دست مریم می‌خورد به سطل ماست و پخش می‌شود کف کافه. آقا سیاهه که خودش ما را راه داده بود میآید و بیرونمان می کند. ساعت هنوز یک نشده. برمی‌گردیم مدرسه تا به سرویس‌ها برسیم. 


دارم با اتوبوس می‌روم مشهد. شب ساعت سه سال نود تحویل می‌شود. ساعت سه ما باید حوالی شاهرود باشیم. مثل آدمی که انتظار سیرک می‌کشد مدام تصور می‌کنم که سال تحویل تو اتوبوس مردم چه کار می‌کنند. روی هم را می‌بوسند. شیرینی به آقای راننده تعارف می‌کنند. وسط راهرو می‌رقصند و راننده نمی‌گوید آی بشینین، فرمان را ول می‌کند و بشکن می‌زند. خانومی که سر ردیف بغلی کنار من نشسته فلاسکش سه برابر فلاسک خانوادگی ماست. لابد این هم چای ریزمان است. هنوز از تهران بیرون نرفته‌ایم که شام می‌دهند. نیم ساعت بعد چراغ‌ها خاموش می‌شود و صدای خر و پف اتوبوس را بر می‌دارد. ساعت دو همه وارد مراحل سنگین تر خوابشان شده‌اند. هیچ کس درست روی صندلی خودش نیست. هر کس به یک طرف آویزان است و با دهان باز سر پیچ‌ها تاب می‌خورد. هنوز امیدوارم سال تحویل راننده رادیو را روشن کند و لاقل آهنگ معروفه‌ی سال تحویل را دور همی بشنویم. حرفه‌ای های مسافرت با اتوبوس پتو کشیده‌اند روی خودشان و معلوم می‌شود که بیدار نشدنی‌اند. از روی موبایل من سال تحویل می‌شود.  سیرکم شبیه شب اول قبر از آب درآمد. بیخیال همسفرها می‌شوم و چند تا اسمس می‌فرستم. ساعت چهار توی ایستگاه شاهرود حتی کسی برای اجابت مزاج هم پیاده نمی‌شود. چای می‌خرم. فوبیای جا ماندن دارم و چای‌ام را در حال تواف اتوبوس می‌خورم. راننده دارد در خلاف جهت من ماشینش را دستمالی می‌کند. هر چه می‌خواهم تبریک بگویم نمی‌شود. اصلن این‌ حرف‌ها به جاده نمی‌آید. ته چایی را خالی می‌کنم و سوار می‌شوم. 
یکشنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲
ترسم صدای جیغ تو خوابم و بیدارم کند
از ظهر که رفتیم ناهار (نیم فاصله ندارم. همین اول کار) توی ماشین یک بند غر زدم که دم یک آژانس اگر من را پیاده کنید ممنون می شوم. ممتد و بی وقفه تکرار می کردم. صدام مثل غرغر متن شده بود و دیگر عکس العمل خاصی بر نمی انگیخت. به خیابان و کوه های برفی نگاه می کردم و می گفتم یک آژانس. می روم آرژانتین بلیط می خرم و بعد هم می روم خانه. خیلی کار دارم. پشت چراغ قرمز گفتم زیر پل عابر پیاده می شم. هرچه جمله ها را عوض می کردم کسی جوابم را نمی داد. رفتیم ناهار خوردیم. من کم هم نخورم. در واقع طبق معمول زیاد خوردم. حتی حجابم را راعایت کردم که راحت تر باشم. صبح سپیده یک تیغ داده بود که پشم های صورتم را بتراشم و من گویی پوست صورتم را هم تراشیده بودم. تمام صورتم سرخ شده بود و می خارید. موهایی که از زیر شال به صورتم می خورد اشتهام را کور می کرد. توی آن لحظات تمام تلاشم این بود که چیزی مانع خوردنم نشود. بلیط و آرژانتین و لباس های پخش شده توی خانه دیگر مهم نبود. دیرتر هم میشد همه شان را راست و ریس کرد. آمدیم بیرون. گفتم خب به به. من را جلوی یک آژانس بیاندازید پایین و سوار ماشین شدم . یک بار برای همیشه برام محاسبه کردند که شب میروی به همه کارت هم میرسی. چه طور به ذهن خودم نرسیده بود؟ دوباره رفتیم خانه ی سپیده و آخر شب من و چمدان های سپیده با هم از در آمدیم بیرون. تا دقیقه ی آخر ماندم. بلیط را هم اینترنتی خریدم. بهانه ای نداشتم که بپیچانم و فرار کنم. چند بار رفتم تو اتاق و شال به سر و کیف به دوش آمدم بیرون و گفتم یک آژانس اگر زنگ بزنید ممنون. بعد دوباره برگشتم تو اتاق و شال و کیف را گذاشتم سر جاش. دوست نداشتم لحظه ی رفتن را ببینم که باز هم دیدم. سیاهی که از چند روز پیش افتاده بود رو دلم سیاه تر شد. حالا آمده ام خانه. میدانم سپیده رفته. به چشم خودم دیدم. اگر نمی دیدم می گفتم حالا فکر می کنم هست. همیشه تاخیر در فهم موقعیت ها به دادم رسیده. مگر وقت هایی که انقدر دلیل و مدرک برای فهم به موقع مسائل داشته ام که نفهمیدن حمل بر نفهمی خودم میشده. توی آسانسور هم را بغل کردیم. وقتی چراغ همکف و پارکینگ روشن بود. تا همکف وقت داشتیم که خداخافظی کنیم. بعد من می آمدم بیرون و سپیده با وسایلش میرفت منفی چهار. خداحافظی هم تمام شد و ازش سه ساعت گذشت. سپیده پرید و من آمدم خانه. ادامه اش اینطوری ست که من صبح بیدار میشوم و لباس هام را جمع می کنم. شب سوار اتوبوس می شوم و میروم مشهد. یک کلمه از این زندگی را اگر فکر کنید می فهمم نمی فهمم. تازه کاش فقط سفر بود. آدم ها این روزها همینطور که سر جایشان نشسته اند غیب می شوند. انگار که اول دبستانی را ببرند سر کلاس هندسه تحلیلی. سه روز هنگ بودم. سی روز دیگر هم روش. یک نفر باید صدای من را تحویل بگیرد. باید دم یک آژانس پیاده شوم.
پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲
کاف گاف لال میم نون واو هه یه

یکشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲
من از هفته‌ی دیگر رسمن می‌روم کلاس زومبا. زومبا یک رقص کجایکی‌ست که باعث لاغری در اندام می‌شود. البته من خیالم بابت یک سری از اندام‌هایم کلن راحت است. این‌ها آب نشدنی و بخشی از وجود من هستند. راست و واقعیتش هم این که من نمی‌روم زومبا که چیزی را آب کنم. به نظرم راه کم‌خرج‌تری هم برای دست‌یابی به این مهم وجود دارد. از جمله نخریدن تک ماکارون. تغییر قوت غالب از نشاسته به کرفس و هویج و... دیگر خودتان دکترید. پس از شما انتظار دارم باور کنید من می‌روم زومبا که برقصم. از شما انتظار دارم چون احتمالن وقتی آنجا مانتو را از سرم بکشم و اندام‌های تحتانی‌ام یکی یکی بیافتد بیرون کسی حرفم را باور نخواهد کرد. اما من می‌روم زومبا که برقصم. 
دوشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱




من حرف می‌زنم. ساعت‌ها بدون وقفه توی اسکایپ حرف می‌زنم. به جایی می‌رسد که زبانم خشک می‌شود و صدای بالا پایین شدنش را توی دهانم می‌شنوم. بعد می‌نویسم من یه دیقه برم چای بیارم. می‌روم توی آشپز‌خانه و کنار گاز تکیه می‌دهم به کابینت. سی ثانیه صورتم را بین دست‌هام می‌گیرم. کلیشه‌ای که از توی سریال‌ها یاد گرفته‌ام و اتفاقن جواب هم می‌دهد. بعد چای می‌ریزم. قوری را دوباره طوری که حرفه‌ای شده‌ام کج می‌گذارم روی کتری تا آب جوش قل قل کنان روی گاز نریزد. می‌دانم که چهار ساعت چرت گفته‌ام ولی ایده‌ای برای تغییر دادن نظرم ندارم. جمله‌های جدیدم را آماده می‌کنم و تا فاصله‌ی به میز رسیدن دیگر می‌دانم که چه‌طور و از کجا دوباره شروع کنم. 

حالا بپرسید من چهار ساعت در مورد چی حرف می‌زنم؟ در مورد امید. در مورد عشق به زندگی و فرداهای خوب. از این حرف‌ها. خودم یک کلمه از حرف‌هام را نه می‌فهمم و نه در مفهوم‌ترین حالت‌ش قبول دارم. نه این که من زندگی را دوست نداشته باشم یا داشته باشم. موضوع این است که من نظری ندارم. زندگی برای یکی خوب است. برای یکی خوب نیست. برای یکی بهتر خواهد شد. برای یکی بدتر. من چه کاره‌ام که به کسی بگویم فلان باش. خوشحال باش. بلند شو بخند و برو از نان‌استاپ زیر خانه‌ات خرید کن و بیا خوشحال آشپزی کن. به خودت برس. تو ارزش داری. من چه‌ می‌دانم کی ارزش دارد. کی ندارد. چه می دانم کی چرا کسی باید خوشحال یا ناراحت باشد. بعد من با این حجم نادانی چه‌طور با کسی حرف بزنم و بخواهم چیزی که نمی دانم چی‌ست را به چیز دیگری که نمی‌دانم چی‌ست و چرا بهتر است و آیا اصلن بهتر است؟ تغییر بدهد. من نمی‌دانم. شاید از روی غریزه این کار را می‌کنم. شاید انتخاب کلمه‌ی غریزه هم درست نباشد. شاید من از روی ایکس این کار را می‌کنم. چون از بچه‌گی کار من همین بود. وقتی توی خانه دعوا داشتیم من از زندگی متنفر می‌شدم. ولی توی اتاقم منتظر می‌نشستم تا سایه‌ی مامان از راه‌پله‌ها بیاید بالا. بعد صداش می‌کردم. مامان؟ مامان می‌آمد و من یک ساعت براش حرف‌های خوب می‌زدم. طوری چشم‌هام را می‌چرخاندم روی صورتش که باور کند. دوست داشتم باور کند که همه چیز درست خواهد شد و من به‌ش قول می‌دادم. من قول می‌دادم که همه چیز خیلی خیلی بهتر خواهد شد. از بین همان چیزهایی که دم دستم بود مثال می‌آوردم. از آدم‌های دیگر حرف می‌زدم. مگر من چند نفر را می‌شناختم؟ مگر من از چی خبر داشتم؟ گاهی که یادم می‌افتد چه حرف‌هایی می‌زدم به سن خودم شک می‌کنم. هی چک می‌کنم که واقعن چهارم دبستان؟ سوم دبستان؟ تمام مدت می‌دانستم دارم دروغ سر هم می‌کنم. می‌دانستم که باید این‌ حرف‌ها را امشب بزنم. می‌دانستم این‌ها امشب حال مامان را خوب می‌کند و بیست سال بعد کسی هم یقه ی من را نخواهد گرفت که بیا این هم آینده. پس کو؟ من درجا برای خوب کردن حال آدم‌ها دروغ گفتن را طوری بلدم که کارهای غریزی دیگرم را بلدم. به هر حال، وقتی این را بلدم، حالا از هرجا، چرا استفاده‌اش نکنم؟ حالا حال دو نفر هم این وسط اگر خوب می‌شود بشود. به هر حال حال خوب بهتر از حال بد است. این را که می‌فهمم.

ولی سلام بهناز. حال خودت چه‌طور است؟ آباجی خانوم؟ خب راستش من به نوبه‌ی خودم خوبم. برعکس تمام حرف‌هایی که می‌زنم فکر نمی‌کنم چیز خوبی اتفاق بیافتد. امیدی به چیزی ندارم. تعریفم از آینده‌ی روشن خودش تاریک است. حتی نمی‌دانم باید چه کار کنم و الان دارم چه کار می‌کنم. با این حال حالم بد نیست. شاید چون من انتظار خاصی ندارم. در واقع باید یک چیزی را بخواهم یا چهار تا میخ محکم جایی کوبیده باشم تا برگردم و خودم را با آن‌ها چک کنم و خوشحال و ناراحت شوم. ولی من همین چهار تا میخ را هم ندارم. زندگی مثل ابر بزرگی‌ست که هر گوشه‌اش مثل گوشه‌ی دیگرش. چه فرقی می‌کند. مثلن همین که سه ماه یا دو ماه است که کل وقتم را گذاشتم روی یک چیز. بعد رفتم و امتحانی که نمره‌اش را لازم داشتم خراب کردم. وسط جلسه خنده‌ام گرفته بود. جدن هم توی دوربین‌های تقلب یابشان خندیدم. خوب است. من این حال الکی خوب این حال متوسط را دوست دارم. لازم ندارم بیایم بیرون تا کسی راهنمایی و نصیحتم کند. لازم ندارم یک نفر بگوید خب سال دیگه ایشالا. خودم حفظم. سال دیگر هم شاید نشود. شاید بشود. شاید امسال نشود و هیچ وقت هم نشود. با این حال این ناراحتم می‌کند؟ نه. نشود که نشود. نشد که نشد. یا اصلن شد که شد. از حرافی‌های خودم برای دیگران یک چیز خوب گیر خودم آمده. احتیاج به هیچ بنی بشری ندارم. اگر کسی بخواهد آرامم کند (مگر من نا آرامم و مگر اگر بودم آرامشم دست کس دیگری بود؟) دوست دارم زودتر مکالمه را تمام کنم. در واقع من اگر گاهی می‌نالم چون تعریف کردن دوست دارم. دوست دارم تعریف کنم که آقا این من و این بدبختی من. بیایید تماشا کنید. قربان شما و خداحافظ. دوست ندارم کسی دستش را روی شانه‌ام بگذارد و بگوید آه می‌فهمم دخدر. یعنی نه که دوست ندارم. احساس می‌کنم اسباب زحمت شدم. چون خودم حالم بد نیست. بدی نیست که نشود جمع‌ش کرد. بد و خوب هم اگر نشوم که بروم بمیرم.

این را هم بگویم و تمام. احساس قدرت می‌کنم. دوست دارم بعد از مرگم قدرتم را بیاندازند توی الکل و نگه‌ش دارند. خودم از مردن خودم و تمام شدنم حیفم می‌آید. مدت‌هاست که هیچ کس را ندارم و همین که حس کنم دارم بیشتر از یک عابر در زندگی‌ کسی نقش پیدا می‌کنم کفش‌هام را خودم برمیدارم و می‌روم. آدم‌ها ابر یک‌نواخت من را به هم می‌ریزند، اگر جدی‌تر از استاندارد‌های من با موضوعی برخورد کنند. اکثرن هم به انسان‌ها که دقت کنید جدی با موضوعات برخورد می‌کنند. اصراری ندارم خودم را درگیر کنم. در واقع اصرار از نیاز می‌آید. (بروم توی تلویزیون حرف بزنم با این جمله بندی:)) ) من که نیازی به کسی ندارم و همین‌طوری خوبم. قدرت که می‌گویم منظورم همین است. وگرنه من توان انجام دادن کارهای ساده را هم شاید نداشته باشم. مثل همین امتحانی که خراب کردم و مهم بود. ولی قدرت این را دارم که بدون توضیح دادن کسی خودم شرایط را بفهمم و با بی‌تفاوتی خودم حل و فصلش کنم. من بلدم که همه چیز چه‌قدر بد است. بلدم که تمام حرف‌های خوبی که به خواهرم می‌زنم دروغ است. ولی از این همه تلخی نمی‌میرم. و تنهای تنها از این همه تلخی نمی‌میرم. دم من گرم. 

نقاشی را هم گذاشتم که دوستش داشته باشید. معنی خاصی ندارد طبعن. ربط خاصی هم. 

دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱
.
یکشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۱



نوشته‌های مامان پشت درحمام، کمد و کابینت برای بهنوش. بوداپست
پنجشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۱
واقعیت این‌که به نظرم آدمیزاد یک حجم مشخصی حرف دارد. در طول روز مثلن. و وقتی این حرف‌ها را مثل دون پاشید این طرف و آن‌طرف نمی‌تواند چیز خاصی هم برای نوشتن در وبلاگ داشته باشد. از فردا می‌خواهم خودم را نگه دارم و یک‌هو تمام حرف‌های مفید و تحلیل‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف ارائه می‌دهم را بیایم یک‌جا این‌جا بنویسم. می‌بینید که سهمیه حرف‌های امروزم تمام شده و برای سر هم کردن همین چهار جمله به چه دست و پا زدنی افتاده‌ام. از جایی که توی این وبلاگ اکثرن خودم را گرفته‌ام و کمی جدی‌تر و با ادبیاتی فاخرتر از بقیه‌ی جاها نوشته‌ام دوست ندارم من را با این شکل و حال ببیند. دوست دارم فردا روزی پس‌فردا روزی بیایم و چند هزار کلمه‌ای در خدمت‌تان باشم. راستش من یک کاری که دوست داشتم و این وبلاگ اصلن جوابش را نمی‌دهد این بود که تند تند شرح ماوقع بنویسم. یعنی نمی‌دانم چه‌طور ولی اتفاقات همین‌که نوشته می‌شدند جدیتشان کم می‌شد. تبدیل به پشم می‌شدند. لایک می‌خوردند و دیگر بدتر. تبدیل به افتخارات می‌شدند و من اصلن یادم می‌رفت موضوع چه اهمیتی داشت یا چه قدر آزار دهنده بود و باقی ماجرا. حالا افتاده‌ام از این طرف به آن طرف هی نصفه نصفه حرف می‌زنم هی آدم‌ها را به خودم ناراحت‌تر می‌کنم هی آبروی خودم را پیش غریبه‌ها می‌برم. البته آبروی من پیش غریبه‌ها میرود چون غریبه‌ها بای دیفالت یک آبرویی برای آدم قائل می‌شوند. وگرنه پیش آشناها هرچه بنویسم فقط کسب آبرو است. چنان که بعد از یک میلس‌ها و گردهم‌آیی‌هایی آرزو می‌کنم این‌ها بیایند وبلاگم را بخوانند و ببینند چه دختر فهمیده‌ای هستم. حالا مسئله‌ی آبرو مسئله‌ی من نیست. مثلن یک مسئله این که یک عده فکر می‌کنند مسئول بامزه بازی هستم. اگر استاتوسی توییتی چیزی بامزه نبود انگار که شرط را باخته باشم توی دلشان می‌گویند هه بیمزه. من می‌شنوم متاسفانه. گوش‌های من تیز است. گوش‌های من سبزینه‌ی آن گیاه عجیب است. برای این و برای چیزهای دیگر است که من نمی‌توانم مثل قبل هر سوسکی که رد شد بیایم شرحش را بنویسم. بعد فکر کردم خب وبلاگ که از همه بهتر است. محدودیت کرکتر و دوست خواننده‌ی سوم دبستانی با احساس صمیمیت بسیار که ندارد. ولی یک بدی این‌جا که باعث می‌شود هی ننویسم این که فید بک خاصی نمی گیرد. و من زنده به فیدبکم. چون کامنت و لایک‌ و هرچه اسمش هست شما را می‌آورد بیرون و می‌برد یک جای دیگری می‌گذارد که از آن‌جا موضوع هر لحظه کم‌رنگ‌تر و صدای آدم‌ها هی پررنگ‌تر و پررنگ‌تر می‌شود. اما با این وضعی که پیش آمده از حرف زدن توی وبلاگ می‌ترسم چون صدام صد بار توی اتاق خودم می‌پیچد. مطمئنم خودم بیشتر از هر کسی پست‌هام را می‌خوانم و خودم بیشترین نظر را راجع‌به هر موضوع دارم. بعد این می‌شود که ماجراها که سابقن با نوشتن پشم می‌شدند حالا با نوشتن پیانو می‌شوند و بالای سرم راه می‌افتند. رد شدن یک سوسک می‌شود دغدغه‌ی زندگیم و از همین چای خوردن هم می‌افتم.
شما اگر فهمیدید من چه نتیجه‌ای گرفتم خیلی زیرکید چون به نظر خودم پاراگراف بالا یک دور باطل کامل و بیشتر از کامل می‌آید. من به اول حرف خودم رسیدم و از آن رد شدم. پس نمی‌دانم.  انگار کنید که من چیزی نگفتم. من هم خیال می‌کنم چیزی ننوشتم. به خدا هیچ انتظاری هم ندارم. فقط این که باز صبح شد و من نخوابیدم. کاش لاقل ویوو طلوع را این‌جا داشتم. این همه شب را سحر کردم یک بار ندیدم خورشید از کجا بالا می‌آید. من خورشید را ظهر می‌بینم. که آن موقع هم سایه‌ها کوتاه است و فایده‌ای ندارد. 
یکشنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۱۱


دیروز داشتم رادیو تهرانزیت گوش می‌کردم. موج گرامافون آهنگ‌های قدیمی پخش می‌کند. من هم روی گرامافون بودم که رسید به فریدون فرخ‌زاد. داشت گرین‌فیلدز می‌خواند. من اصلن نشنیده بودم فرخ‌زاد گرین‌فیلدز بخواند. بعد شروع کردم پاره شدن. این آهنگ من را قدیم‌ها یک‌جور پاره کرده. بعد‌ها یک‌جور و از دیروز تا حالا هم به نوبه‌ی خودش جور دیگری. من چه کار کردم. رفتم یوتیوب را باز کردم و سرچ کردم گرین‌فیلدز. بعد نه تنها همه‌ جور نسخه‌ی برادرز فور که هر جور کاوری ازش موجود بود را یکی یکی دیدم. مثل این‌ها که نودل خفن می‌سازند و با حرکات دست تند تند توی هوا ریز ترین رشته‌های ممکن را می‌سازند خودم را به ریز ترین تارهای بنیادی خودم تقسیم کردم. بعد هم صدام را انداختم به سرم. به نظرم عالی می‌خواندم. یک ضجه و ناراحتی تو صدام بود که انگار همین الان گرین‌فیلدزم را آفتاب سوزان خشکانده. دیدم نه واقعن خیلی هم عالی می‌خوانم. وب کم را روشن کردم. آهنگ را استاپ و پلی کردم و باهاش از دیافراگمم و بلکه از خیلی پایین‌ترش خواندم. یک جاهایی در نمی‌آمد و سرطان ریه‌ام -سرطان تو بی ریه‌ام- حنجره‌ام را می‌گرفت. درگیر کار ضبط بودم خلاصه. می‌زدم عقب و دوباره. هی بخوان هی بخوان. بعد خسته شدم. رفتم برای خودم چای پانزده‌مم را بریزم. زیر لب گرین‌فیلدز خوانان برگشتم. انگار که بخواهم درست و واقعن بفهمم چه بلایی سرمان آمده. دوربین روشن مانده بود. من فراموش کردم. و داستان دقیقن همین است. همه‌ی این که تاحالا خواندید مقدمه‌ی بی‌ربطی بیش نبود. داستان این است که من یادم رفت دوربین را روشن گذاشته‌ام. نشستم رو به روی مانیتور و به زندگی‌ام ادامه دادم. نیم ساعت بعد که چراغ سبز دوربین را دیدم رفتم تازه فهمیدم اوه دوربین روشن بوده. حالا من نیم ساعت فیلم واقعی از زندگی‌ام دارم. خیلی هم از سرم زیاد است. من به دو دقیقه‌اش هم راضی بودم. همیشه می‌خواستم ببینم اگر حواسم نباشد زندگی‌ام از یک گوشه‌ی دیگری چه طور دیده می‌شود. ولی چه طور می‌شود حواست نباشد و حواست باشد که از یک زاویه‌ی دیگر. پس کلن منتفی بود. پس شعف من از داشتن این فیلم را خودتان تصور کنید. همان‌جا دوباره پلی‌اش کردم. بگذارید از این کلمه‌ی هراسناک که مهجور افتاده استفاده کنم. فیلم هراسناک بود. من به مانیتور خیره شده بودم و فقط چشمم توی کاسه‌اش از گوشه‌سمت چپ به راست می‌چرخید. گاهی پام را جابه‌جا می‌کردم. گاهی تکیه گاهم را عوض می‌کردم و یک‌هو به یک سمت می‌افتادم. اتاق پشت سرم ثابت بود. اتاق بی‌صدا. انگار داشتم تو خانه‌ی مردم را نگاه می‌کردم. من اخم کرده بودم. وقت تایپ کردن لب‌هام به هم می‌خورد. انگار قبل از نوشتن با خودم این‌ها را می‌گویم. به نظرم بهترین نحوی که دوست دارم خوانده شوند را می‌خوانم. بعد لب‌هام باز شد و خندیدم. هه. اینطوری. من وسط جمله ی خودم گفتم هه و خندیدم. چون وسط جمله نوشته بودم هه. و دوست داشتم بخوانند هه و بخنند. انگار داشتم تصویر تاثیر مورد علاقه‌ام را یک بار اجرا می‌کردم. بعد یک مدت به صفحه خیره شدم. تایپ می‌کردم. همین‌طور خیره. بعد بارون بارونه پلی شد. اصلن باهاش نخواندم. ولی یادم است که با میل و رغبت رفتم سرچ و پلی‌اش کردم. بعد پاهام را جمع کردم بالای صندلی. سرم را گذاشتم روی پام. و صورتم را با کف دست مالیدم. خمیازه کشیدم. یک دقیقه این‌ها همین‌طور ماندم. بعد دوباره خم شدم به جلو. دوباره تایپ. دوباره پچ پچ زیر لب. بعد چشم‌هام روی صفحه آمد بالا. نور روی صورتم عوض شد. صدای آدم‌ها آمد. فیلم یکی از دوست‌هام را از روی صفحه‌ی فیس بوکش پلی کردم. داشتند می‌خندیدند. من هم می‌خندیدم. خیلی کم. ولی توی آن صورت ثابت خنده‌ی خیلی کم هم معلوم بود. خیلی دست به گوش‌ها و دماغم می‌زدم. فیلم تمام شد. باز هم تایپ. باز هم لب‌هام به هم می‌خورد. بعد انگار یک دقیقه‌ای چشمم به یک جای صفحه ثابت شد. بعد آمد بالا. توی دوربین مستقیم نگاه کردم. بعد پایین. بعد خنده. فهمیدم که دارد فیلم می‌گیرد و فیلم همین‌جا تمام شد.
چیزی تو این فیلم به شدت من را ترساند. من از نیم ساعت تصویر زندگی خودم ترسیدم. و به شما می‌گویم که حق داشتم. زندگی من از یک زاویه‌ی دیگر ترسناک است. من بین دیوار ها تنها نشسته‌ام و به نوری که روی صورتم می‌افتد می‌خندم. زیر لب چیزهایی را با  اخم می‌گویم و روی صورتم دست می‌کشم. در تمام این مدت خانه پشت سر من بی جریان و ساکت است. 
جمعه ۱۸ نوامبر ۲۰۱۱
 آمده‌ام خاک این‌جا را بگیرم. ولی فقط آمده‌ام خاک بگیرم و حرف خاصی ندارم. امشب یک شب مانده به امتحانی‌ست که طبق معمول هر امتحانی آمادگی‌اش را ندارم. حیف من که هیچ‌وقت آمادگی ندارم. به نظر خودم اگر آمادگی داشته باشم مشت محکمی هستم. این نظر خودم برای خودم بوده و مانده. هیچ وقت فرصت اثباتش پیش نیامده. به نظرم یک توانایی‌هایی دارم که حتی روبانش باز نشده. حتی کسی توی دستش نگرفته تا حدس بزند چی می‌تواند باشد. من خودم  فکر می‌کنم یک قاب است. :) بامزه بود؟ به‌ش می‌گویند توانایی بامزه‌گی. به هر حال من فکر می‌کنم یک توانایی‌های خفته‌ای دارم و دوست دارم این را باور کنید. می‌توانستم فیلمساز بزرگی باشم. نویسنده‌‌ای برجسته. معماری قهار. حتی اگر یک توالت به من می‌دادند من آن را به بهترین نحو اداره می‌کردم. طوری که شما بیایید و بگویید حاجی توالتو -در حالی که حاجی‌ای اصلن در کنار شما وجود نداشته باشد- من می‌توانستم رکورد رضازاده را بزنم و بهار عربی را بگیرم توی مشتم. می‌دانم. من این کار‌ها را نکردم. ولی از شما می‌خواهم باور کنید که اگر می‌خواستم می‌توانستم. من نخواستم. دوست دارم خط به خط این‌ها را باور کنید. باور نمی‌کنید؟ باور کنید. 
چهارشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱
از  بالا ما شبیه عدد صد و یک‌ایم. ما یعنی من و دو تا از دوست‌هام. من نشسته‌ام روبروی مانیتور. پشت سرم به فاصله‌ی یک متر یکی سمت راست و یکی سمت چپم خوابیده.  دقت که می‌کنم شبیه یک-علامت تعجبیم. چون من دقیقن در امتداد خواب یکی‌شان نشسته‌ام.از آنجا که هنوز شفاف نشده‌ام پشت سرم معلوم نمی‌شود پس از روبه‌رو که نگاه کنی ما دو نفریم. من و یکی که سمت چپم خوابیده. از راست که نگاه کنی من نشسته‌ام پشت مانیتور. و دوست‌هام با فاصله‌ پشت سر من روی هم خوابیده‌اند. چون سمت راستی کف زمین خوابیده و سمت چپی روی تشک پس اگر از سمت چپ نگاه کنی من نشسته‌ام پشت مانیتور و یک نفر هم پشت سرم روی تشک خوابیده. من دوست دارم یکی بچسبد به گوشه‌ی بالایی سمت راست‌ اتاق و ما را تمام و کمال نگاه کند. این همان زاویه‌ایست که همه‌مان توش معلومیم. حتی سایه داریم و قطرمان معلوم است. نما، حالا از هر طرف، یک چیز غلط و بی‌خودی‌ست. بعد آدم‌ها نما دوست دارند چون تحلیل‌اش آسان و یک دقیقه‌ای‌ست. شاید هم چون به لحاظ بصری خب نما چیز بامزه‌ی قابل بحثی‌ست. که البته به آدم‌ها نمی‌آید که دلیل‌شان دومی باشد. من فکر می‌کنم و من قضاوت می‌کنم که همه همین‌طوری نما نما از هم می‌بینیم. خیلی باهوش باشیم این‌ها را سر هم می‌کنیم و سعی می‌کنیم حجیم‌ش را توی ذهنمان بسازیم. که البته باهوشِ باحوصله. اما کو باهوش باحوصله؟ پس به نظرم که هر کی هرچی راجع‌به شما راجع‌به داستان‌تان، نقاشی‌تان، روابط‌تان، زندگی‌تان و الخ گف چرت گفته. از کی کی برای کسی آن‌قدر مهم شده که دورش بگردد و ببیند و بعد تازه اگر حرفی بود حرف بزند؟ به جاش از خیلی وقت خیلی‌ها سرجای‌شان نشسته‌اند و حتی بدون خم کردن گردن و تلاش برای دیدن یک میلیمتر آن‌ور تر حرف زده‌اند. چرا؟ چون آدم دوست‌ دارد زودتر حرف بزند. چون آدم دوست دارد زودتر خودش را مثل قالی پهن کند جایی و طرح‌های خودش را نگاه کند. چون آدم قالی‌ست. و هر قالی به نظر خودش خفن‌ترین قالی‌ست. شما از قالی‌ها بپرسید.

دوشنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۱
 .
یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱
سال ۸۰
فقط من بیدارم. از آخرین صداها نیم ساعتی گذشته. مامان که تا سرش را گذاشته رو بالشت رفته. بابا هم با خواب یا با ما تعارف ندارد. اگه نخوابیده بود هنوز راه می‌رفت. می‌رفت توی آشپزخانه چنگال‌ها و قاشق‌ها را از هم جدا می‌کرد.  شاید هم پرصداترین ظرف‌ها را روی هم مرتب می‌چید. بعد یکی را از وسط می‌کشید بیرون و می‌گذاشتش بالای همه. یا به هرحال هرکاری که به قدر بیداری‌اش صدا تولید کند. برای همین است که وقتی صدایی نمی‌آید و عکس سیاه مبل و پاهای جمع شده‌ی بابا را توی ‍پنجره‌ی هال می‌بینم شک نمی‌کنم که خوابیده. بقیه هم که مهم نیستند. حالا فقط مانده که بی‌عرضه بازی درنیاورم. بالا، جایی مثل هال کوچک بین اتاق‌ها یک ‍پریز تلفن هست. من پنج متر سیم دارم که باید یک سرش را وصل کنم به آنجا. تجربه به من آموخته‌ است که سیم را یکباره وصل نکنم و بکشم. چون سیم می‌افتد روی پایه‌ی فلزی میز بین راه و صدای سیم و فلز می‌دهد. باید سیم را که مثل قرقره پیچانده‌ام آرام آرام بچرخانم تا سانت به سانتش جلوی چشم خودم روی زمین بیافتد. به در اتاق که می‌رسم خم می‌شوم و ‍پشت در سیم را میچسبانم روی زمین. در را آرام می‌بندم. حالا یک سر سیم توی اتاق من است. نمی‌توانم کیس را بچرخانم. گاهی روی یک پایه‌اش می‌چرخد و آن یکی از روی میز می‌افتد بیرون. بعد کف‌ش می‌خورد به میز و صدا می‌دهد. دستم را می‌کشم پشت مودم و جای درست را پیدا می‌کنم. سر سوکت را فشار می‌دهم. جا می‌افتد. صدای تیک‌اش را بلدم. لبخند توی تاریکی. من به دنیا وصل شدم.
دنیا یاهو‌ست که خط به خط لوگویش کامل می‌شود. دنیا یک سری چت روم و این‌هاست که هیچ وقت عرضه‌ی معاشرت آن‌جا را نداشته‌ام. دنیا یک سری دوست‌های غیر مجاز است که اد کرده‌ام و این ساعتی که من می‌آیم همه‌شان خوابند. بعد از سرچ کردن یک سری کلماتی که در طول روز به ذهنم رسیده و خواندن اسم‌های آبی سایت‌هایی که یکی‌ش را هم باز نمی‌کنم، دنیا وبلاگ آدم‌هاست. نور آبی مانیتور افتاده رو صورتم. من تکان نمی‌خورم. فقط چشم‌هام مثل آقای اخباری روی خط‌ها راه می‌رود و می‌آید پایین. من وبلاگ سایه را می‌خوانم. نمی‌دانم اسمش چی‌ست. تهران است. از من بزرگتر است. به نحو عجیبی انگار از من عاقل‌تر است. منِ احساساتی اشک دم مشکی. دیرتر از شروع وبلاگش ‍پیداش کردم ولی بعد رفتم و از اول همه را خواندم. حالا به روزم. اگر هر روز بنویسد هر روزش را می‌دانم. خیلی وبلاگ دیگر هم بلدم. ولی این یکی فیوریت‌ترین فیوریت‌های من است. آدم‌های دیگر لیست را همیشه بعد از سایه می‌خوانم. گاهی شاید نخوانم و بعد از یک هفته ‍پنج‌تا پستشان را یک‌جا بخوانم. ولی سایه اینطوری نیست. من لازمش دارم چون احساس می‌کنم سایه قوی‌ست. یک چیزهایی می‌خوانم که فکر می‌کنم الان دیگر شکست بعد می‌آیم خط پایین و می‌بینم نه. این دفعه هم نه. می‌بینم چه‌طور خودش سرعت این غصه را کم می‌کند. چه طور انگار آرام آرام ترمز می‌گیرد. دارم ازش یاد می‌گیرم. یا لاقل دوست دارم فکر کنم آینده‌ام اینطوری‌ست. وبلاگ‌های عاشقانه کلی دم دست دارم. ولی ماجرای عشقی یک وبلاگ که با اسم مشترک دو نفر ساخته شده برایم جالب نیست. به‌شان حسودی نمی‌کنم. دلم مرد غول‌پیکر محافظ‌شان را نمی‌خواهد. دلم می‌خواهد مثل سایه باشم. روی پای خودم. خوشم می‌آید که هر اتفاقی می‌‌افتد، هر خبری که می‌شود سایه در موردش نظر می‌دهد. خوشم می‌آید که توی کامنت‌ها بحث می‌کند. خوشم می‌آید که توی نوشته‌هاش کلی لینک دیگر هم هست. مدام پرت می‌شوم این‌طرف و آن‌طرف. انگار دنیای سایه بزرگ است. دوست دارم براش بنویسم. حداقل یک کامنت که من از اتاق تاریک، تو را می‌خوانم. حالم را خوب می‌کنی. به من انرژی می‌دهی. سلام. اسم من بهناز است. اما بعد از هر بار که می‌نویسم یک بار هم پاک می‌کنم. من حرف زدن بلد نیستم. من آدم ساکت هر جمعی غیر از جمع دوست‌های خودمم. من توان برقرار کردن کوچک ترین ارتباطی را ندارم. مضطرب می‌شوم اگر حرف بزنم. از جواب حرفم که از دهن آدم‌ها بیرون می‌آید می‌ترسم. ساکتم خیلی بهتر است. ساکتم برای خودش است. کسی به‌ش نمی‌گوید تو. من با یک تو هم از وسط نصف می‌شوم. بهتر است سایه من را نصف نکند. صفحه‌ی کامنت را می‌بندم.
سیم را توی تاریکی مثل قرقره‌ی معکوس جمع می‌کنم. ساعت سه/چهار صبح است. دراز می‌کشم. ‍پشت چشمم تصویر یک مربع آبی‌ست که توی تاریکی ‍پخش می‌شود. حالم خوب است. من زندگی خودم را می‌سازم. عاشق ‍پیشه و این‌هام نمی‌شوم. می‌روم یک کشور دیگر. تا بتوانم از این‌جا دور می‌شوم. نک و نال هم نمی‌کنم. قلت می‌زنم و سرم را طوری روی بالشت می‌چرخانم که یعنی من قوی‌ام. تصمیمم این است. تمام شد.
هشت می‌روم مدرسه. کم می‌خوابم.

سال۸۷
زاوش توی اتاق کناری خوابیده. ظهر است. ظهر بعد از نهار. من روی مبل هال دراز کشیده‌ام. نمی‌توانم حواسم را از این پرت کنم که بالاخره آمدم تهران. یک جوری معنی جمله‌اش این است که بالاخره کار خودم را کردم. من از آن خانه آمدم بیرون. به آینه‌ی روبرو نگاه می‌کنم و پام را توش تکان می‌دهم. سرم را روی دسته‌ی مبل جابجا می‌کنم. از خودم خوشم آمده. دوست دارم که حرکات خودم را می‌بینم. دوست دارم که پام توی آینه تکان می‌خورد و من آمده‌ام تهران. دوست دارم کسی این را بفهمد. دوست دارم بداند که چی شده و من چرا اینجام و چرا این برای من عالی‌ست. دوست داشتم حامد بود و بهم می‌گفت. گوشی را برمیدارم و چند بار اسمس می‌نویسم. همه‌اش را پاک می‌کنم. به آدمی که با من آن‌طور کرده چی دارم بگویم؟ چرا هی فراموش می‌کنم. اه. دوست دارم سیم کارت را در بیاورم و بیاندازم پشت یخچال تا دستم به‌ش نرسد. ولی گند این حرکت را هم در آورده‌ام. دستم به همه جا می‌رسد. برای این که یک نفر شنونده داشته باشم انگار حاضرم هر کار بکنم. باید حواسم را پرت کنم. بلند می‌شوم می‌روم سراغ لپ تاپ که روی یک صندلی پلاستیکی کنار میز تلفن است. توی سیصد و شصت هیچ خبری نیست. فقط دختر خوشگل‌ها صفحه‌شان می‌ترکد. من هرچه قدر هم رنگ صفحه‌ام را عوض کنم سال تا سالش یک سلام کجایی آن پایین اضافه می‌شود. می‌روم سراغ وبلاگ‌هام. وبلاگ‌های من که نه. وبلاگ‌هایی که هفت هشت سال است می‌خوانمشان. همچنان در سکوت. اسم سایه کتایون است. سولماز زن سرهرمس است و من اولین لگد‌های مازیار را توی وبلاگش خوانده‌ام. عکس‌های بزرگ شدن مازیار را دیده‌ام. آیدا یک طوری می‌نویسد که شبیه حرف زدن ساغر است. به ساغر گفته‌ام و ساغر پرسیده کی؟ شراگیم هم خب همیشه شراگیم است. مثل حرف ش می‌خندد. به نظرم ش می‌خندد. لیتی معرکه‌است. دنیای لیتی عجیب غریب و دوست‌داشتنی‌ست. من با این‌ها بزرگ شدم. ولی غیر از لیتی که شاید به خاطر نوع نوشتنش راحت بودم تا براش کامنت بگذارم هیچ‌جای دیگر حرف نزدم. این‌ها که من مسیر زندگی‌شان را اینطوری دنبال کردم حتی اسمم را بلد نیستند. من دیوانه‌ام؟ من دیوانه‌ام. خب دیوانه‌ام ولی بس نیست؟
می‌روم توی بلاگ‌فا. آسان ترین چیزی که به ذهنم می‌رسد را می‌گذارم اسم وبلاگ. دوست دارم خلاقانه‌‌تر از این‌ها باشد. ولی اگر بروم که فکر کنم تا بعدن برگردم برنمی‌گردم. اسم و اول فامیلم. یک سری مشخصات. و تمام. این صفحه‌ی من است. برای خودم می‌نویسم. همان اسمس‌ها را اینجا می‌نویسم. من می‌خواهم یکی حرفم را گوش کند. لابد یکی هم بالاخره پیدا می‌شود که بخواند. پست می‌کنم سلام، این شروع منه. و البته که صبر نمی‌کنم تا خواننده‌ای پیدا کنم. زنگ می‌زنم به سپیده. بهش می‌گویم که وبلاک باز کردم. ها چی هست؟ وبلاگ دیگه. می‌نویسم. این آدرسش... برو. ها دارم می‌بینم. این که یه سلامه. خب همون. می‌خوام بنویسم!
فکر کنم یک هفته بعد بود که باز هم نتوانستم منتظر بمانم. رفتم و برای کتایون نوشتم که هشت سال است می‌خوانمش. و حالا این هم آدرس من. کلی همین را ادیت کردم. هی خواستم بنویسم که چه قدر بیخبر کمکم کرده. خواستم بنویسم توی این هشت سال چه‌قدر بالا و پایین شدم و هربار مثل بچه‌ای که از دست دوست‌هاش کتک خورده و خودش را انداخته تو بغل مادرش، برادرش، هرکی‌ش تا آرام شده، خودم را رسانده‌ام پشت مانیتور. آن‌جاهایی که می‌دانستم برای‌م مثل بلند شو واسا و بسه دیگه بوده را خوانده‌ام و آرام شدم. ولی ننوشتم. دوست نداشتم کتایون فکر کند دیوانه‌ام و کامنتم را مثل گیتار‌های به من سر بزن پاک کند. مثل کسی شده بودم که سال‌ها تو زیرزمین بوده و حالا آمده بالا. ولی انگار یک خط محو و کمرنگی دور خودش کشیده. انگار که بترسد. یا نمی‌دانم. همین. بترسد. 

-
بعد من دنیای خودم را ساختم. وبلاگ نوشتم. دوست پیدا کردم. ولی هیچ وقت برنگشتنم و به  آن آدم‌ها حرفی نزدم. برای کسی توضیح هم ندادم. دلم می خواست یک روز بالاخره یک‌جا این‌ها را بنویسم. فکر کنم حالا از همه وقتی بهتر شد. حالا آشنایی من با این اسم‌ها تا حدی دو طرفه است. لاقل اسمم را بلدند. و گویا این روزها یک ربطی هم به به وبلاگ دارد. خواستم بنویسم من این آدم‌ها را دوست دارم. برای هرکسی یک طور است. من اگر این‌ها را نداشتم احتمالن هنوز آن پایین بودم و به صدای گنگ آدم‌ها از دور گوش می‌کردم. حرف نمی‌زدم. تمام این سه سال را نمی‌نوشتم. حرف‌هام توی دلم باد می‌کرد. لال‌تر و لال‌تر می‌شدم. شاید لب‌هام هم کم کم به هم می‌رسید و با پوست صورتم یکی می‌شد. به نظر خودم که تمام می‌شدم. طولانی شد. منظورم این بود که پرده از ان سال خواننده‌ی خاموش بودن بردارم و تشکر کنم. فکر کنم هر دوش را نوشتم :)