بهناز میم
یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

دوشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰
توضیح
من گاهی احساس می‌کنم باید بعضی نوشته‌هام رو نجات بدم، از نوت‌های گودر تا واتزآن‌یور‌مایند‌های فیس‌بوک. احساس می‌کنم اون‌ورا گم می‌شن، یادم می‌ره‌شون. بعد باید بیارمشون این‌جا، پاشون و ببندم به خودم. خب؟
این یکی که گذشت
ولی واسه تولد بعدیم

 پرتاب‌‌م کن وسط یه میدون شلوغ
تو یه پنج‌شنبه‌ی آخر سال
که بیافتم تو سبد دوچرخه یه پسر ۱۴ ساله
وقتی داره نیم دایره‌‌ی میدونو میره بالا
تو اون لحظه‌ی پرنور و سریع و شفاف

بعد حتمن بیست‌و‌چهار سالگی‌م به از این می‌شه
نارنجی‌تر
شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰
یکی از دلایل بقای وبلاگ می‌تواند خیلی ساده، اثبات زنده بودن، اثبات امیدوار بودن، اثبات هنوووز -با تمام اوصاف- زنده و امیدوار بودن، به یک شخص، به دو شخص، به سه شخص و بیشتر، و به یک حکومت باشد.

یکی دیگر از دلایل بقای وبلاگ هم می‌تواند حتی ساده‌تر از آن، اثبات من بیشتر از آن‌م که تمامم کرده باشی، اثبات خیلی که از من چشیده باشی می‌شود یک قورت، به کسی، به دوست و دشمن سابقی باشد (سلامٌ علیکم جمیعاً).

و از زیبایی مقطعی ماند. غده غده، پرمجرا، بی‌جان.
یک جعبه ابرازخریدم. اول فکر کردم لازم دارم، دوست‌ش دارم چون لازم‌ش دارم و چون من کلن جعبه ابزار دوست دارم خب.
امروز گرفته بودم‌ش بغلم، جلوی تلوزیون نشسته بودیم، پریزن بریک می‌دیدیم، من چشم‌هام به مایکل بود، دست‌ها‌م تو جعبه روی سر‌های مختلف پیچ‌گوشتی. لذت می‌بردم، کیف می‌کردم، انگار که کنار بابا باشم روی پشت‌بوم توی گرمای تیر، انگار کولر درست کنیم، یا پایین باشیم توی موتورخانه، یا انگار وسط حیاط باشیم، با دوچرخه‌ها.
این جعبه با من حرف می‌زند بابا. پیچ‌گوشتی عین دست‌های تو از توی جعبه وسط سریال دست‌های من را می‌گیرد. حرف می‌زند، غر می‌زند که این‌ها را نبین، وقت‌ت را پای این‌ها نذار، پاشو بریم حیاط، خاموش کن این رو، کتاب ریاضی گرفتم حل کنیم، این که پنجم‌ئه بابا، من هنوز سومم، سومی که باش، درس‌ش رو نخوندیم خب، نخونده باش، عقل که داری، حل می‌کنیم.
بعد من یادم هست هیچ‌کس هیچ‌کجا از رفتار تو راضی نبود، اتاق عمل، بیمارستان، آقای سوپر، فامیل، دوست، آشنا، حتی من که میم کوچکی بودم از خودت. همه را می‌بریدی، زخم می‌زدی از رو، پوست می‌کندی اصلن، شعر هم نمی‌دانستی. تمام احترام تو به ادبیات همین بس که نمی‌دانستی‌ش و ابزارش هم نکردی. شاملو و براهنی و دیگری را وازلین نکردی، هرجا کارت راه می‌افتاد کمی از این و کمی از آن نمالیدی. بعد دیدی این‌ها را؟ این‌ها که مثل ژله سرشان برای هر پیچی جواب داد اما نپیچید؟ دیدی قلابی‌ِ همه‌چی آن بیرون آمده. ریش برای استخدام، شعر برای تسخیر، ادبیات برای فتح، دیدی؟ ولی من آدم مفتول تمام می‌خواهم، با زاویه‌های تیز و برهنه، بی‌لباسِ نرم. آهن قراضه می‌خواهم که توی بغلی که نمی‌گیردم آرام شوم.
دیدی؟ تو من را پادشاه همه مفتول‌های دنیا کردی. دیدی مرد‌هایی که باهاشان رابطه داشتم هیچ وقت نگران من نبودند؟ دیدی هیچ وقت هیچ‌کس نگفت شاید این افتاد مُرد؟ دیدی هیچ مراعاتی نبود؟ شاید یک چیزی از توی من داد می‌زند که من تحمل‌ش را دارم، که آدم محکمی‌ئم من. شاید این‌ها همه چیز‌های خوب زندگی من بوده. من دیشب جعبه ابزار را توی جمع گرفته بودم بغلم، امنیت من هرچی بود توی همان جعبه‌ بود. دست هیچ آدمی نیست، دست زبان منطقی پیچ‌گوشتی و پیچ است که این به سر آن نمی‌خورد و آن یکی کوچیکه را بده.
شاید تمام روابط خوب دنیا، تمام این امنیت‌ی که "در آغوش" "از آغوش" حاصل می‌شود برای کسی‌ست که نشسته سیییر برنامه‌های کودک‌ش را دیده، که مامان بابا مراعات دل کوچک فلان‌ش را کردند و مثلن فلان حرف را نزدند جلوش، فلان برخورد را نداشته‌ند با هم، که بوسه‌ و بادکنک و شرشره کل خاطرات‌شان است.
نمی‌دانم، شاید دارم سر هم می‌کنم. اما هیچ وقت حس خوبی نداشتم انقدر از خریدن چیزی برای خودم، از لباسی که چاق‌ترم می‌کند، لباسی که پوستم را بد رنگ می‌کند، چکمه‌هایی که از ساق‌های پای من بالا نمی‌آیند، همیشه خریدهای من یا تنگ بودند، یا زار زدند، به هر حال یک ربع بعدش پشیمان بودم. این بهترین بود، من زود برمی‌گردم، آن‌جا نمی‌مانم، دوست ندارم دیوار‌های آن خانه را، اما بر می‌گردم و یک چیزی را با هم تعمیر می‌کنم، تلویزیونت را مرتب می‌کنم، یک عالم فرکانس جدید می‌آورم با خودم. جیمز دین می‌بینیم کلی، کل وسترن‌ها را باهات نگاه می‌کنم. نوار کوچیک ها را می‌‌آوریم این طرف، سربازان یک چشم نگاه می‌کنیم، مارلون براندو فوق‌العاده‌ست، من هم موافقم. یک چیزی هم برای دعوا پیدا می‌کنیم، ما که کم داد نزدیم سر هم، انقدر زدیم که عمر آن ساختمان به خاطر لرزه‌ای که صدای ما به‌ش می‌انداخت کمِ کم ده سال کم شد. خب باز هم می‌زنیم. توی عربده‌های ما صداقت بود، پرده‌ها انقدر دریده شده بود که دنده‌های من لخت لخت خودشان حرف می‌زدند، حتی پوست به تنم نبود، انقدر که همه را کنده بودیم.

بابا من باید برگردم. احتیاج دارم به عوضی‌ای مثل تو، احتیاج داری به عوضی‌ای مثل من، باور کن.
جمعه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰


چهارشنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰
حالا هر روز که گودرم را باز می‌کنم خودم را می‌بینم با آن خنده‌ی دو ساله. که برای من ته‌ش می‌زند به تلخی. چیزی تو مایه‌های شراب دوساله، نه آن‌قدر گذشته که ارزش‌ش به صد ساله/پنجاه ساله بودن‌ش باشد، که فراموش‌م شده باشد از کجا آمده، که وقت پاک کردن انگورهاش نشسته بودم کنار کی، که نوک انگشت‌های انگوری‌م را کی هی تند تند می‌بوسید، نه آن‌قدر جدید است که دست دراز کنم بین فرفری موهات، خیس‌ی‌ش را بگیرم توی دست‌م، سر بخورم توی شهریور آن سال، شرجی جنوب.
مثل درده‌های ته شراب خانگی، زجر ممتد می‌برم از جویدن این عکس. اما به مستی‌ش می‌ارزد. هنوز می‌ارزد.
I kinda miss those days
مترو که آتیش گرفت یادته؟
همه داشتن فرار می‌کردن
همه انقد تند می‌دویدن که کتابا از دستشون ‌افتاد
گوجه‌ها پخش شد کف مترو
تو واگن ما جی اسپات‌آ‌ مث تیله داشت می‌ریخت
مشت مشت جمع‌شون کردم
تا خونه از تو جیبام صدای آه و ناله‌شون می‌اومد
کوچیکترین تکون‌ جیبامو از لذت خیس می‌کرد.
-
انقد داشتیم که می‌تونستیم تا آخر عمر ذخیره کنیم
می‌تونستیم به فقرا بدیم
می‌تونستیم سال‌ها پای‌ ِ جی‌اسپات بخوریم با چایی‌مون
می‌تونستیم با سه‌تاش واسه خونه‌ی من یه وان بادی بگیریم
می‌تونستیم تا خرخره فرو بریم توشون
-
ولی تو جیب جیب جی اسپات‌ می‌سوزونی
من ساده بودم
نباید نشون‌ت می‌دادم
نباعد.
سه‌شنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰
آن‌چه تو را نکشد، کشنده نیست.

نیچه در محضر خدا و رو به فریب‌خوردگان، این را از روی کاغذ چروک خورده‌ای که در جیبش قایم کرده بود خواند.

با این حساب... تو و تو و... تو، شماها قوی نیستین، در واقع، هیچ وخت نبودین.

آن سه نفر پتی کردند و تمام شدند.
پنجم دبستان بودم، امتحان اجتماعی، تاریخ یا دینی. یادم نیست. همین‌طوری که داشتم می‌نوشتم احساس کردم چیزی مثل یک قورت یک قلپ سر خورد بین پاهام. گرم و خیس. اصلن نمی‌تونستم تصور کنم که چی می‌تونه باشه. فک کردم که بعد از امتحان می‌رم و کشف‌ش می‌کنم. اومدم سوال بعدی، داشتم می‌نوشتم که یه قلپ دیگه، اصلن با هر حرکتی یه قلپ دیگه. هرچی بیشتر پاهامو به هم فشار می‌دادم بدتر می‌شد، اولین بار بود که بدنم این همه به حرف من گوش نمی‌کرد.
نگا کردم به خانوم عالمی‌پور. گفتم این با این قیافه‌ش نمی‌ذاره من برم دسشویی. آروم دستمو بردم تو جامیز، یه دگمه مانتوم رو باز کردم، دستمو یواش بردم پایین، شکممو دادم تو، از کمر سفت شلوار مدرسه ردش کردم، انگشتامو کشیدم بین پاهام. دستمو آروم درآوردم، انگشتام رو کشیدم رو برگه‌ی امتحان. پایین گوشه‌ی چپ کاغذ، سه تا خط خون افتاد.
خوب این انصاف نبود، من خیلی گروه سنی الف بودم هنوز. پنجم دبستان آخه؟ سر امتحان آخه؟ نمی‌دونم چیکار کردم، بعدش تو ذهن من نیست، پاک شده. فقط یادمه تا خونه خیلی سخت اومدم. بند کوله پشتی‌م رو از روی شونه‌هام انداختم پایین، روی آرنجم نگه‌ش داشتم. مثلن ینی خسته‌م. ینی مانتو آبی نفتی کودکانه‌م غرق خون نیست به خدا.
بعد این کلن نقطه‌ی عطفی شد تو زندگی‌م. آخرین امتحان مهم عمر من شد همون امتحان گوشه‌ی سمت چپ خونی. اصن کلن مهم‌ترین چیزای به ظاهر مهم من شدن تا قبل از همون روز قلپ قلپ خون گروه الف‌ی. همه‌ی چارچوبام یهو ترکید. ینی ترور ارزش‌های یک پنجم دبستانی بود رسمن.

یکشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰
یه توده مفتول گره خورده ام با یه سری غدد اشکی، شیری و غیره.

بار الهی، شرمنده ام.
امانتت زنگ زد.

شنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰
امتحان دارم؛ حکمت هنر اسلامی.
منابع‌م چیه؟ خیال یک، خیال سه، خیال شونزده، گلستان هنر هفت، پژوهشنامه فرهنگستان هنر ده.

می‌بینی که رشته‌های ظریفی من رو به فرهنگستان نپیوسته، کلفت طنابی‌ست ماشاالله.

    سنگرِ من لابد (۱۳۸۸-??۱۳)



سال‌های زیادی از عمر من پشت این کمد گذشته، لای صفحات مجله‌ها و کتاباش. هیچ وقت هم این قیافه‌ای نبوده، در واقع شکار لحظه‌ها محسوب می‌شه این عکس. اون پایین سمت راست مجله‌های مدرسه‌س که من همیشه خودم رو تو صفحه‌ی اول‌ش تصور می‌کردم، اون‌جا که همیشه عکس المپیادیا چاپ می‌شد. هیچ "سه تا تجدیدی در دوم دبیرستان‌"ی هم نتونست منو دلسرد کنه. پشت این مجله‌ها، اون‌جا که حجم‌ش کشیده‌تر و کوتوله‌تره شهروند‌ها رو گذاشتم، تعدادشون زیاد نیس، ولی خیلی با احترام باهاشون برخورد کردم. شماره‌ی آخرش منِ احساساتی رو هم دیده. گذاشته بودم‌ش رو صندلی عقب، هی دور می‌زدم تو خیابون‌های مشهد و گریه می‌کردم. بعد جلوتر یه توده‌ی پشمالویی هست، که جاسوئیچی‌ِ منه. در واقع یه توده‌ای از پشمه که ماده‌ی اولیه‌ش به نظر من همون فرش بافته نشده‌س، بعد این‌ها رو تو اصفهان با یه اجر و قرب خاصی تبدیل به منگوله می‌کنن. استفاده‌ش هم نمی‌دونم چیه، به هر حال من فکر کردم برای روحیه‌م خوب باشه اگه اینو به سوئیچ ماشین ببندم. بعدها دیدم کلن برای روحیه‌ی خیلی‌ها خوب شد. مثلن این آقاهای تو پمپ‌بنزینی خیلی علاقه داشتن بهش (که به نظر من یه سری دلایلی داشت ولی چون اثبات شده نیست نمی‌تونم رسانه‌ای‌ش کنم).

حالا توضیح بقیه‌ی کمد هم بماند برای بعد، چون من اصلن نیومده بودم این‌ها رو بنویسم، اومده بودم یه یادآوری‌ای کنم به خودم. که نگاه کن اینو، نه خوب نگاه کن. شب‌های بدی داشتی پشت این. یادت هست؟ می‌خواستی تنها باشی. صورت نه ساله‌ت رو چسبونده بودی به شیشه گریه می‌کردی، می‌خواستی که نباشی اونجا، سن‌ت رو می‌شمردی که کی می‌شه نبود دیگه. گوش‌هات رو محکم گرفته بودی، دوازده‌ساله بودی، عکس‌ت افتاده بود رو شیشه، قاطی شده بود با خط خطی‌ِ کاج‌‌ها، انقد چسبیده بودی به‌ش که فقط یه چشم داشتی، یه چشم خیس درشت. که اشک می‌اومد و می‌اومد و تموم نمی‌شد. شونزده‌ساله بودی و هرچی می‌شمردی بزرگ نمی‌شدی، کند می‌گذشت، رفتنی نمی‌شدی... یادت هست بهناز؟ یادت هست؟
به آدمای دیگه کاری نداشته باش. یه تناسب ببند. خودت و خودت. خوشبختی؟ خوشبختی.