سه‌شنبه، دی ۲۳

یه چیزی وصل کردم به این لامپ وسط هال. نورش خیلی مستقیم بود و اذیتم میکرد. مخصوصن که دوباره بیخواب شدم و تا چهار صب باید بشینم زیر همین نور. ازین لامپ های کم مصرفم هست، دو سال پیش که وصلش میکردم فک کردم خب این که نوری نداره ولی چاره چیه. حالا اون نوره انقد شدید شده که دیشب که زیرش نشسته بودم و پرتقال میخوردم احساس کردم حالم داره به هم میخوره و ممکنه همه شو بالا بیارم. حالا از همین چیز کاغذیا که به لامپ آشپز خونه یه دونه اضافی داشتم ولی یادم نبود. حتی با صداقت بیشتر، یادمم بود. خیلی حالشو نداشتم که برم بیارم وصلش کنم. امروز عصری قبل این که تاریک بشه و 
چراغو روشن کنم و باز به بهانه ی داغ شدن دست نزنم بهش رفتم اینو آوردم و انداختم دورش. خیلی عجیبه که انقد کیفیت نور عوض میشه. حتی یه لحظه که از دسشویی بر میگشتم تو راهرو به نظرم اومد که خونه قشنگ شده.

پنجشنبه، دی ۱۸

از وقتی تصمیم گرفتم همونی بشم که بودم، که یکی از مصداقاش برام این بود که بیشتر معاشرت میکردم قدیم، دلم نمیخواد هیچ کسو ببینم. حتی کسی که هر روز باهاش حرف میزدم و یه جورایی همدم این وضع من بود، الان دو روزه که ازش بی خبرم. امروز عصر گفتم برم تا تجریش و چند تا کاموای سفید دیگه هم بخرم و بعد خیلی محکم خونه موندم. بیشتر از همه، دلتنگ خودم شدم. نمیدونم کجا سراغش رو بگیرم، واقعن دلم برای کسی که بودم تنگ شده. چه طور میتونم اینو به کسی بگم؟ چه طور فک کنم حضور در جمع به دیدن ناگهانی خودم منجر میشه؟ این که نشسته باشیم و ناگهان من هم از در بیام؟ هر جا افتاده باشه باید همین دورو برا باشه. 
میخوام تاس کباب درست کنم. به یه غذایی که چسبناک و غلیظ باشه احتیاج دارم. مردم انقد چیزای مجزا خوردم. وقتی به خودم باشه یا یه کم عدس میخورم یا یه تیکه کلم. حوصله ی قاطی کردن ندارم. به جای سالاد خیار گاز میزنم، گاهی هم سر خیارو فرو میبرم توی سرکه و بعد میخورم. تاس کباب برام نماینده ی غذای ترکیبیه. میخوام چنان سیب زمینی و پیاز و گوشت تو هم فرو برن که نتونم از هم جداشون کنم. دلم میخواست یه دختر بچه داشتم که روزامونو با هم میگذروندیم. این که مجاز نیستم به داشتنش به خاطر اولویت بندیای لعنتیه. خانواده م عاشق اینن که من ازدواج کنم ولی قطعن عاشق این نیستن که من یه بچه داشته باشم. با این که هدفشون در نهایت همینه ولی اولویت ِ برنامه ها، کاسه کوزه ی همه مونو ریخته به هم. من حتی وقتی بینهایت کسی رو دوست دارم از دیدن این خواب که داریم با هم زندگی میکنیم احساس خفگی میکنیم. خیلی شده که این خوابو ببینم و فردا صبحش مثل این که کابوس دیده باشم بیدار شدن برام یک جایزه بوده. این که زندگیم هنوز همونه. زندگی ای که در شرایط دیگه چندان دوسش ندارم یهو میدرخشه و به چشمم میاد. دست کم، هنوز خودمم و خودم. و این جاییه که خوابیدم. و این انگشتای پامه. 
بیخیال. میخوام تمرکز کنم رو تاس کباب. فقط کاش چند دونه آلو هم داشتم. 
از چند شنبه شروع کنم؟ چرا روزا انقد مسطح و یک شکلن. یه زلزله ای بیاد، یه پیامبری نازل بشه، چمیدونم یه مبدایی. حالا مقصدو میگیم گور باباش.

چهارشنبه، دی ۱۷

داشتم مشقای کلاس زبانمو مینوشتم و ته مدادمو میخوردم که طعم چوب بعد از سال ها رفت تو دهنم. یادم اومد من خیلی چوب خوار بودم یه زمانی. از وقتی دیگه مشقی ننوشتم چوب هم نخورده بودم.

سه‌شنبه، دی ۱۶

 این شبا از شدت هیجان زدگی خوابم نمیبره. تصمیم گرفتم یه چیزایی رو درست کنم و یه تکونی به خودم بدم. فقط همین. یعنی تصمیم گرفتم. اونم نه ازین تصمیما که رو کاغذ مینویسن یا حتی با یکی دیگه در میونش میذارن که بگن یه نسخه ی ثبت شده ازش وجود داره. یه تصمیم ِ خیلی تو هوا که مثالاش برای خودم هم مشخص نیست. ولی همین هم برای من کافی بود تا دو شب با تپش قلب برم توی تخت و تا پنج صبح بپیچم به خودم از بی خوابی و هی فک کنم لابد پهلوی راست بهتره، نه نه همون پهلوی چپ بهتر بود، فک کنم رو به سقف حالت مناسبی برای گردنه، اگه زانوهامو بغل کنم آنی خوابم میبره، شاید همون حالت جنینی بهتر از همه س و ناگهان بیهوشی، وسط یکی ازین تغییر و تحولا. دیشب خواب دیدم که خوشحالم. هیجان زدگی مو با خودم برده بودم اون تو. رفیقام تو خونه ی من بودن. شایدم من تو خونه ی اونا. چون تا حالا اون خونه رو ندیده بودم نمیتونم بگم که صاحبش کی میتونست باشه، ولی به من که خیلی می اومد. راه پله ی بلند و طولانی داشت، شبیه پله فرار های فلزی ِ خارج از ساختمون. اما تنها دسترسی خونه همون بود. انگار سال جدیدی داشت شروع میشد. تو خونه رفت و آمد و عجله بود. بعد زنگ زدن و میما اومد. با یه بغل کادو. تا دیدمش یادم اومد که من چیزی نخریدم. همه ی هدیه ها برای من بود. خیلی خوشحال شدم چند نفر دیگه م دورم جمع شدن و بالا پایین میپریدن، هماهنگ با تپش قلبم احتمالن. کادوها رو گذاشتم رو زمین و تند تند کاغذهاشو پاره کردم. چیز وحشتناکی بود. کادوهای خودم، مطلقن هر چیزی که بهش داده بودم و تا حالا اینجور دور هم ندیده بودمشون، اونجا رو زمین بود. من رو پس آورده بود.
خیلی عجیبه که ما تو فیلما خونه هایی که دوست داریمو میبینیم ولی نمیتونیم بریم توش. میتونیم رابطه ای که دوست داریمو ببینیم ولی نمیتونه مال ما باشه. میریم به کشورای دیگه، جاهایی که بهمون ویزاشو نمیدن، یا الکی الکی نمیدن، خیابوناشو میبینیم، ولی نمیتونیم توش راه بریم. پنجره هایی که به دریا باز میشن، آدمایی که با هم بدترین دعوا رو میکنن، ولی به هیچ کدوم بر نمیخوره. شاید شغل ایده آلمون مال یکی از شخصیتای فرعی باشه. شایدم بشقاب غذامون رو میز اوناس و میخوایم داد بزنیم که نخور اون مال منه، ولی طرف غذاشو میخوره و ظرف شو میشوره. حتی ممکنه دستش بهش بخوره و ظرف مون رو بشکنه. پرده ی پنجره ی رو به دریا رو بکشه، بدون یه معذرت خواهی که بابا خب تو داشتی نگا میکردی. میتونی انقد نزدیک بشی که ببینی اشک تو چشمش جمع شده ولی نمیریزه. انقد نزدیک و انقد دست نیافتنی. مث یه دفعه که با بهنوش از کنار یه مغازه ای رد میشدیم که مبل و تخت و این چیزا میفروخت. ویترین بزرگ شیشه ای داشت که پشتش یه اتاق خواب کامل برای نمونه چیده بودن، یا یه آشپزخونه ی آنچنانی، با صندلیا و حتی کاسه های آماده برای خوردن غذا. بعد فک کردم چه طور بی خانمانا با دیدن این دیوونه نمیشن؟ چه طور شب شیشه های مغازه رو نمیارن پایین و برای یه بار نمیرن و تو اون ویترین زندگی نمیکنن؟ تو همون تختی که آنچنانیه بخوابن و تو اون آشپزخونه دور هم بشینن و نمایش خانواده ی خوشبخت بازی کنن و سیب گاز زده رو ول کنن رو میز و به هم بگن شب به خیر. فک کنم همین جوریه که ما به شیشه ی تلویزیون حمله نمیکنیم. ازمون جنون زدایی شده. ما آروم به چیزی که مال ما نیست نگا میکنیم و میذاریم پرده ی پنجره ای که مال ما نیست رو بکشن.

یکشنبه، دی ۱۴

اگه این سیستم گرمایشی خونه انقد هووو نمیکرد شاید بهتر میفهمیدم دارم به چی فکر میکنم. میدونم که اوضاع خوبی نیست. شارژ موبایلم الان تموم شد. وقتی برداشتمش که یه اسمس بفرستم آهنگ خدافظی ِ بی شارژی شو زد و سیاه شد. میتونست اون یه ذره شارژ رو نگه داره تا من اسمسم رو بدم ولی ترجیح داد نگه ش داره واسه اجرای موسیقی. حالا اسمس خاصی ام نبود. میخواسم از یکی از رفیقام بپرسم که خبری نشد؟ شایدم بد نشد چون اگه خبری نشده بود حتمن واسه جواب دادن بهم یه بار دیگه استرساشو باید مرور میکرد. اصن اگه خبری شده بود که خودش میگف. فک کنم فقط میخواسم یه حرفی زده باشم. اینجا گاهی خیلی وحشتناک میشه. یهو تنهاییمو میبینم. چون عادت کردم که نبینمش. ممد بهم گف چه جوری میتونی تنها باشی؟ هنوز برام سواله. هنوز برای منم سواله. چون من نمیتونم تنها باشم. یه جوری دورش میزنم خیره نمیشم بهش. مث وقتی زیر پای کسی که واستاده رو تی میکشن. اونم مجبوره پاهاشو بلند کنه دیگه. یا بره رو هوا وایسه. خلاصه یه جوری ندیده میگیرمش اونم لجش میگیره چون یهو تلپ با همه وزنش میشینه روم. امروز ساعت چهار که رسیدم خونه نمیدونستم باید چی کار کنم. گفتم شاید باید یه کم صبر کنم. یه کم چیزای رو میزو جا به جا کردم. دست کشیدم خورده نونا رو جمع کردم دور هم. نشستم. دراز کشیدم. وقتی یادم نمیاد روزای دیگه ساعت چهار چی کار میتونستم بکنم یعنی تنهایی نشسته روم. تا ساعت هشت خودم رو کشوندم بعد از زیر در رفتم بیرون. رفتم این سوپری که مدیریت جدیدش به همین زودی قدیمی شده. به من میگه سلام خانوم مهندس. بعضیا خوب دستشون تو زندگی تنده. هنوز چند ماه نیس که اومده. یه نون ورداشتم. میخواسم یه شیرم وردارم که اونم ورداشتم. گفتم خرما هم میتونه بد نباشه. برای کاهش وزن و پرواز. دیگه چیزی نمیخواسم، اون جا هم انقد سرده انقد سرده که معلوم نیس چرا. پز ریاضتشونو به ما میدن؟ تو سردت باشه از من کم میشه؟ چمدونم. بعد برگشتم دیگه. ساعت نه شده بود. فک کردم بپرسم ببینم خبری نشده؟ گفتم حالا چه کاریه. حتمن خبر میده بهم. خریدا رو ول کردم رو میز. فک کردم زنگ بزنم به دخترخاله م که از امریکا اومده. خواب بود. گوشی رو که گذاشتم امریکا رو تصور کردم. خریدای بزرگ. بالشتای بزرگ. پرواز طولانی. بعضیا قدماشون خیلی بلنده. پاشونو که ورمیدارن وقتی دوباره میذارنش زمین یه جای دیگه ن. من برای این که سه تا سرامیک برم جلو باید نیم ساعت بدوم. خیلی کندم. کند. طبیعتم بهم دروغ نگفته. تا تونسته فرممو با محتوام هماهنگ کرده. به پویا میگفتم راهنمایی که بودم با مامان رفتیم یه جا نزدیک خونه ازین ایروبیک میروبیکا. آینه داشت ازین سر سالن تا اون سر. واستادیم جلوش که ورزش کنیم من دیدم عه چه قد فشرده م. گفتم ها ازین آینه هاس که فشرده میکنن. بعد دیدم بقیه خودشونن. همونن که تو آینه ن. ولی منو یکی فشار داده بود و هنوزم داره فشارم میده. یه تنهایی بزرگ که وقتی میشینه روی سرم من تا گردن میرم تو مقعدش. البته جسارت نباشه، فرضِ مثل شو عرض میکنم.